تبليغاتX
مخالفم و امضاء می کنم
The Hunger Site
The Child Health Site
The Literacy Site
The Animal Rescue Site
The Breast Cancer Site
خنياگران شب
خنياگران شب

...

تو فقط به من يک علامت بده

تا سال نو را با هم جشن بگيريم

نه ، فکر نکن به دنبالت نگشتم

نه ، فراموشت نکردم

ما به هم نگفتيم بدرود

حتی نگفتيم فعلا ...

 

برای کلاديا از ناپديد شدگان شب مدادها در آرژانتين

 

--- امپرسیون


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 87/04/06 | نظرات :

... به ياد صحنه ای از کنفرانس مطبوعاتی کاسترو افتادم – درست پيش از ديدار ولاديمير پوتين ، نخستين رهبر روسيه که بعد از فروپاشی ميهن پرولتاريای جهان به جزيره می آمد – يکی از خبرنگاران از رهبر انقلاب سوال کرد : کوبا در عصر پس از کاسترو چگونه خواهد بود ؟ فيدل قيافه ای حيرت زده به خود گرفت ، و لحظه ای بعد ، انگار نره گاوی زخمی ، به طرف خبرنگار خيز برداشت و گفت : شما می پرسيد من کی ميميرم ؟ اين قدر عجله نداشته باشيد ، اصلا عصر بعد از کاسترو در کار نخواهد بود . انقلاب نسل جديدی تربيت کرده ... ، در اينجا به دو نفر از وزرای جوان تر دولتش اشاره کرد .

نسل جديد ... بچه های خاوير هم انقلاب را باور کرده بودند ، آن قدر که ترجيح داده بودند در خارج از کوبا مقيم شوند . همسر خاوير زير لب به من گفت که اين کار را به توصيه پدرشان کرده بودند .

                                                                           آرتور دموسلاوسکی ، "تب تند امريکای لاتين"

--- امپرسيون

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/11/26 | نظرات :

 

هميشه وقتی توی خواب می دويدم اين جوری  بودم که الان هستم . پاهام کاری رو که می خوام انجام نمی دن . تمام توانم رو به کار می گيرم ولی انگار توی استخر می دوم . دستام به زور می تونن حتی به جايي اشاره کنن سرم رو که می خوام برگردونم تصوير محيط متحرک جابجا شده ، در اين ميان تنها جايي که عجيب فعال شده ذهنمه، چيز هايي رو به ياد می آره که نمی تونم يادآوريشون رو باور کنم . لحظه ای از کمی بيشتر از يک سالگی که گوشه اتاق واستادم تا آقای پدر ازم عکس بگيره ، الان دارم عکس رو می بينم پسرک با موهای فرفری گوشه اتاق نشيمن بالايي خونه مادر جون اينا داره گريه می کنه ، نمی فهمم اينو چرا يادم نيست . حالا هی دارم فکر می کنم چی شده که گريه مي کنم ، پاهام راه نمي افتن برم از کسی بپرسم ، اصلا کسی نمی دونه ، ولی صدا ها دارن تکرار می شن دارن هی از هم جدا می شن ، دارن واضح می شن ، دارن با تصوير جور می شن ، همم پس که اينطور اينطوری شدم اونروز  ، حالا با دلهره به همه چيز نگاه می کنم ، سعی می کنم از صدای لحظه ها تند رد شم ، با تمام نيرو پاهام رو از تصوير اون صداها بيرون می برم . ديگه مثل اول همه چيز سفت و غير قابل نفوذ شده . فقط صدای ثابت ديوار و اشيا ، فقط دويدن وارونه روی سقف . تنفس ادامه داره ...

 

--- امپرسيون


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/07/06 | نظرات :

 

من از خواب کدام ستاره می آیم

                 که این چنین به بوی دستان تو آغشته ام؟

    دستهایت را دوست می دارم

                 آنگاه که در ترنم سبز خواهشی معصوم

                               مرا به خود میخوانند

 در حضور تو شوکت رازی است

                و در نگاهت برکت آفتاب ،

 من با تو درنگ می کنم

                 که در تو منزلتی یافته ام

                       تو به گونه ای ناباور

                           در وسعت تمام لحظه های من

                                         تکرار می شوی

                                          با چشمانی به رنگ باران

                                                و هزاران ستاره در دست

 در سبزه زاران خلوت خویش

                 روحت را به من می بخشی

                          و در ازدحام گم می شوی

 در چشمان کودک باستانی آنسوی آینه

                            تجربه ای مشکوک

                                  همانند نوری لرزان

                                           کورسو می زند

   آه

   در تداوم اینهمه سال

   از چند قرن گذشته ایم؟

                    از چند آبادی؟

 نگاه کن

 باز چگونه اجساد پوکیده را

                 زندانی کرده اند

                 برای ارواح مقدسی ، که خود راز باهم بودن را

                                                          نیک می دانند.

 در من حلول کن

 باد اندامهای مرا با خود می برد

  در من حلول کن

              که هرگز باور نکرده ام ، ابدیت را

                                             در تقابل دو آینه.

 

                      

                                            مينو مرواريد

 

--- امپرسيون

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/01/12 | نظرات :

مراسم بيست و چهارمين دوره کتاب سال جمهوری اسلامی در فضايي آکنده از مهرورزی با حضور رييس جمهور دولت مهرورزی و رياست مجلس مهرورزی و وزير فرهنگ ( !!!! ) و ارشاد اسلامی مهرورزی جناب آقای دکتر (!!!) صفارهرندی در تالار وحدت (!) برگزار گرديد . حضور نمايندگان کشورهای عربی در اين مراسم فضای پر مهری به چند رديف جلوی مراسم داده بود . سخنان رييس مجلس در مورد تفاوت زبان و نوشتار هم در نوع خود بی نظير بود مخصوصا جايي که حضرتشان فرمودند حرف حرف است ولی نوشتار مکتوب . سخنرانی رياست جمهور فخر ايران زمين و باقيمانده عصمت اعصار اين سرزمين دکتر(!) احمدی نژاد هم بسيار توجه جهان اسلام به خصوص نمايندگان فلسطين و لبنان را به خود معطوف کرد . اتمسفر جلسه برخی مواقع و به خصوص با صدای آواز عليرضا قربانی و آهنگ سازی فرهاد فخرالدينی بوی هسته ای به خود می گرفت . وجود بخش های پيامبر پژوهی ، فلسطين پژوهی ، انتخاب سومين بار معجزه فلسفه معاصر ايران (!) دکتر دينانی ، اهدای جايزه دکتر (!) زيبا کلام ( البته نه صادق ) به حزب الله لبنان ، حضور محافظ رييس جمهور محبوب در کنار پرده و حرکت چند گام به جلوی ايشان هنگامی که برخی از برندگان در پيشگاه پرزيدنت دست در جيب و نامه ای تقديم می کردند  بر فضای معنوی جلسه افزوده بود و در انتها پذيرايي بی نظير و مديريت هيئتی مراسم به همراه ايرادات ذخيره بزرگ علمی کشور دکتر حداد عادل از نحوه گلستان خوانی مجری جلسه ، ممانعت از ورود  کيف ، لپ تاپ ، موبايل ، اشيا فلزی و پرتاب آنها در داخل يک مينی بوس و ازدحام و متقابلا احترام آقايان به هنگام استرداد آنها خاطره ای  شگرف از اين مراسم را درذهن اهالی قلم پديد آورد . زياده جسارت است ...

 

 

--- امپرسيون


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 85/11/20 | نظرات :

 

چند خطی از نامه‌ی صادق به برادرش محمود هدایت؛ پس از اولین خودکشی‌اش در رودخانه‌ی مارن فرانسه، که او را از مرگ نجات دادند:                                       
ـ تصدقت گردم. نمی‌دانم عجالتا چه بنویسم. یک دیوانه‌گی کردم به خیر گذشت(!!!). بعد مفصلا شرح‌اش را خواهم نوشت. مزاجا سلامت هستم. هرچه پول داشتم به مصرف رسانیده‌ام و...

شوخی‌ی دردناک هدایت، پس از آن‌که گواهی‌ی بیماری‌ی مغزی‌ی او را برای اعزام به خارج از کشور به عنوان بیمار از طرف کمیسیون پزشکی؛ به دست‌اش دادند:                               
ـ تصدیق دیوانه‌گی هم کف دست‌مون گذاشتند؛ آن‌وقت گفتند: بسم‌الله! خوب... بد نشد. ما هم با تصدیق علت مغزی می‌زنیم به چاک... بالاخره با اعطای تصدیق‌نام‌چه‌ی جنون از خدمات میهنی‌ی بنده تقدیر شد!
اظهارات صادق پس از وخامت اوضاع حسن شهید‌نورایی؛ دوست و یار
قدیمی‌اش؛ که او برای دیدارش در پاریس بر بسترش حاضر شد:                                             
ـ تنها تفریح این سفر بنده همین است که هر روز به چُس‌ناله‌های شهید‌نورایی گوش بدهم. مُردن که دیگر این‌قدر آه و ناله و سر و صدا ندارد!
                                                 
سخنان هدایت خطاب به خواهرزاده‌اش در کافه مونت‌پارناس پاریس:
          

    اگر عُرضه یا میل تهیه‌ی قصری در دیار خود نداشتم، از دیر زمانی در مُلک خاج‌پرستان خانه‌ی آخرتی برای خود زیر سر گذاشته‌ام!                                 
و در جایی دیگر هنگامی که او را به دکتر دندان‌پزشک برای معالجه‌ی دندانْ‌دردش معرفی می‌کنند؛ چنین می‌گوید:
ـ دیگر همین مانده که هرجای آدم خراب می‌شود و از کار می‌افتد بدویم و تلاش کنیم که معالجه شود و زحمت این را آدم به خودش بدهد که چند سال بیش‌ عمر کند.
                               
چند روز قبل از خودکشی؛ هدایت بسیاری از پاک‌نویس‌های داستان‌های آینده‌اش را از بین می‌برد و در مورد آن‌ها خطاب به مریدش مصطفا فرزانه چنین می‌گوید:
                           
ـ بینداز سر جای‌اش! دست به این آشغال‌ها نزن! می‌خواهم هفتاد سال سیاه چیز ننویسم. مرده‌شور ببرد. عُق‌ام می‌نشیند که دست به قلم ببرم. به زبان این رجاله‌ها چیز بنویسم. یک مشت بی‌شرف! یک خط هم نباید بماند. تمامی ندارد. بچه‌ با گه‌اش بازی می‌کند. تازه داشتم بلد می‌شدم. اول کارم بود. اما این اراذل لیاقت ندارند که کسی برای‌شان کاری بکند. یک مشت دزد قالتاق. اصلا سرشان توی این حرف‌ها نیست. نمی‌خوانند، اگر هم بخوانند نمی‌فهمند! پس برای کْی بنویسم؟

آن‌هنگام که فرزانه او را به تقلید از کافکا در از بین بردن آثارش متهم می‌کند؛ هدایت چنین می‌گوید:
ـ چه‌طور من شدم شبیه کافکا؟ کافکا به هر حال نان و آب‌اش را داشت، نام‌ْزدش را داشت، کتاب‌های‌اش را اگر می‌خواست چاپ می‌کردند؛ ولی مسلول بود و مُردنی! من برعکس؛ نه نان دارم، نه نامْ‌زد و به‌خصوص نه خواننده؛ اما بدن‌ام سی‌ُهفت درجه حرارت دارد. جان سگ دارم. هزارُ یک بلا سر خودم آورده‌ام و باز هم رو پا بندم!
                                            

اینک آخرین ساعات زنده‌گی‌ی هدایت و شرح حالی دردناک از زبان خودش:           
ـ گاهی وضع جوری‌ست که دیگر دست‌ام به جایی نمی‌رسد؛ آدم که تو گه بغلتد، به‌به‌ و چه‌چه ندارد! به هرحال فضولی به شما نیامده که من چه غلطی می‌کنم!

غروب روز نوزده‌اُم فروردین سال سی!             پاریس؛ کوی شامپی‌یونه؛ آپارتمان شماره‌ی سی‌ُهفت!    صادق هدایت تمام درزهای پنجره‌ی آش‌پزخانه را با پنبه مسدود کرد، شیر گاز را باز نمود، روی کف آش‌پزخانه‌ دراز کشید تا به زنده‌گی‌ی خود خاتمه دهد.          
شاهدان جسد اظهار می‌کنند که ملافه‌یی که صادق روی آن دراز کشیده بود؛ از حالت عادی خارج نشده و حتا تایی هم برنداشته بود!

 

--- امپرسیون


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 85/05/19 | نظرات :

 

... صادق هدايت نه مفتی است و نه استاد دانشگاه ، نه ... هدايت شاعر است. نه کسی قدرش را می داند و نه از وجودش خبر دارد . آثاری پس انداخته ( به قول خودش) ، که می داند شاهکارهايي هم در بين آنهاست . شاهکار ها هست ، کسی نمی فهمد به درک !

مگر نه اينکه حتی امروز روز ، اکثر خوانندگان فارسی زبان فقط از الفاظ توخالی و جملات سهل و ممتنع ، عروض و قافيه لذت می برند ؟ مگر نه اينکه تصاويری را می پذيرند که چاپی و رايج باشد ؟ مگر نه اينکه ادبيات برايشان از لب های شل و قلم های لزج جاريست ؟ مگر نه اينکه از هر فکر و انديشه ای که "راحتی" شان را مختل کند و رفاه جا افتاده شان را بر هم بزند گريزانند ؟ مگر نه اينکه از هر چيز نوی وحشت دارند ؟ مگر نه اينکه اکثر مدعيان ادب حتی شعور اين را هم ندارند که وقتی يک داستان ، يک رمان ، يک کتاب آفريده شد ، بفهمند که بر ثروت زبان و معنويتشان اضاه شده است ؟

...

بايد نوشته های گورکی و ويلهلم رايش را مثل کتاب دعا بدست گرفت و مرور کرد .

هدايتی که يکپارچه شوق و از آتش انقلاب ، انقلاب فرهنگی شعله ور است ، گير يک دسته موجودات پر مدعای بازاری و پرچانه می افتد که خميره شان را با آرد نم کشيده ساخته اند .

...

 

م- فرزانه

 

--- امپرسيون


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 85/05/13 | نظرات :

   

...

هدايت می رنجد . کسی  را پيدا نمی کند که پا به پای او به مدرنيته گام بگذارد، ناچار می نويسد : "حس می کردم اين دنيا برای من نبود ، برای يکدسته آدم بی حيا ، پر رو ، گدامنش ، معلومات فروش ، چاروادار و چشم و دل گرسنه    بود "(بوف کور ) ، اما مثل هر آدم تنها ، ناگهان به شک می افتد که مبادا عيب در خودش است ، سعی می کند خودش را به شکل ديگران در بياورد ، متوجه می شود که ادای ديگران را درآوردن آسان است ، استعداد اين را دارد که به قيافه های "مضحک و ترسناک" ايشان درآيد . در اين تقليد به قدری اصرار    می ورزد که خود می گويد : "همه اين قيافه ها در من و مال من بودند ، صورتک های ترسناک ، جنايتکار و خنده آور که به يک اشاره سر انگشت عوض می شدند ، شکل پيرمرد قاری ، شکل قصاب ، شکل زنم ، همه اينها را در خود ديدم ..." ... " شايد فقط در موقع مرگ قيافه ام از قيد اين وسواس آزاد مي شد و حالت طبيعی که بايد داشته باشد به خود می گرفت ... " (بوف کور )

آدم به ياد پايان "دوريان گری " اسکار وايلد می افتد . مرگ و حقيقت ، حقيقت در مرگ

 

 م-فرزانه

 

---امپرسيون


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 85/05/12 | نظرات :

در ادبيات نيم قرن اخير ايران هدايت يک پديده شگفت و قابل ملاحظه بود ، اگر از نظر تقدم زمانی ، از "يکی بود يکی نبود " جمالزاده نام می برند ، بی شک و ترديد در بنای با شکوه و شگرفی که هدايت برای نثر و داستان نويسی فارسی معاصر بنيان نهاد ، اثر مذکور به زحمت يک خشت مرمرين به حساب می آيد . ... از نظر محتوا ، يآس و بدبينی جنبه غالب هنر هدايت را تشکيل می دهد . اين نشانه دوره اوست که انسان زير فشار وحشتزا در هم می شکند و قفس چنان تنگ است که راه فراری نمی توان جست . ... با کوششی عقيم می خواهد علت بدی را در خود بدی بيابد ، ناچار علل موجده اجتماعی بدی ها و زشتی ها برايش ناشناس می ماند و هربار سرش محکمتر از پيش به سنگ می خورد ، آنگاه در پايان تلاشی دردناک ، درون تنهايي شکنجه آورش ، احساس می کند که زخم هايي مثل خوره روح او را در انزوا می خورد و می تراشد .

در مجموع اين اوضاع و احوال است که هدايت از زبان بوف کور سخن می گويد. اميدی ندارد که صدايش شنيده شود ، فقط میکوشد خودش را به سايه اش معرفی کند . زهرخند چندش آورش را در خلا رها می کند و ياسش از بيم و وحشت لبريز می شود ... احساس خفقان وی ، وحشتش را از نيستی ، انديشه اش درباره پوچی و ناپايداری زندگی ، دلهره اش از دام های بيشماری که در راه آدمی گسترده اند ، بدبينی شگفت وحشتزا و نفرتش از زندگی و محيطی که او را در بر گرفته ، شکنجه ها و دردهای باورنکردنيش ، در اين اثر شوم تجسم می يابد . گريزش از خفقان ، ابتذال ، دنائت و رذالت دردناک است ، چه در رهگذر دامنش را می گيرد . در ظلمتی يکدست برای غلبه بر وقاحت و پستی راهی نمی شناسد .

 

ا.اميد ( مجله شيوه – ارديبهشت 1332)

 

--- امپرسيون


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 85/05/08 | نظرات :

 

     ... کتاب تصويرها اثر اينگمار برگمن از نشر ديگر ، "شازده احتجاب" و "جمعه بازار" اثر هوشنگ گلشيری از نشر نيلوفر ، "خاطرات امير انتظام" از نشر کاروان ، "يگانه متفکر تنها" اثر هوشنگ ماهرويان از نشر بازتاب نگار و "تاريخ اجتماعی ايران" اثر مرتضی راوندی از نشر نگاه جمع آوری شدند . در سالن هفت تمامی کتاب های قبل از سال 82 نشر بخت مينو را جمع آوری کردند . غرفه نشر شادان در سالن های 10 و 11 بسته شد . مجوز هيچ کتاب جديدی به انتشارات بازتاب نگار داده نشده است . يک شخص ناشناس ، تمام مدت مراقب غرفه نشر روشنگران است . 17 عنوان از کتاب های اين ناشر در وزارت ارشاد ! مانده است . رمان ايرانی "درخت آسوريک"  اثر خسرو حمزوی و "مهتاب در بند" اثر پيمانه هوشنگی برای چاپ ممنوع اعلام شده اند . برخی قسمت های چندين مجموعه شعر ، شايان تغيير تشخيص داده شدند . و شايد اسفبار تر از همه اينکه در نشر ورجاوند اعلام شد می بايد تابلوی عکس صادق هدايت را بپوشانند .

...

 

امپرسیون


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 85/02/20 | نظرات :