
...
تو فقط به من يک علامت بده
تا سال نو را با هم جشن بگيريم
نه ، فکر نکن به دنبالت نگشتم
نه ، فراموشت نکردم
ما به هم نگفتيم بدرود
حتی نگفتيم فعلا ...
برای کلاديا از ناپديد شدگان شب مدادها در آرژانتين
--- امپرسیون
ای انتظار پس کی به پايان می رسی و چون به پايان رسی بی تو چگونه توانم زيست ...
آندره ژيد
...
بهارا تلخ منشين ! خيز و پيش آی !
گره واکن ز ابرو چهره بگشای !
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
هنوز اينجا جوانی دلنشين است
هنوز اينجا نفسها آتشين است
مبين کاين شاخه بشکسته خشک است
چو فردا بنگری پر بيد مشک است
مگو کاين سرزمينی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاين خون گل آلود
برآرد سرخ گل چون آتش از دود
برآيد سرخ گل خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
اگر خود عمر باشد سر برآريم
دل و جان در هوای هم گماريم
ميان خون و آتش ره گشاييم
از اين موج و از اين طوفان بر آييم
به نوروز دگر ، هنگام ديدار
به آيين دگر آيي پديدار ...
هوشنگ ابتهاج
--- امپرسيون
... به ياد صحنه ای از کنفرانس مطبوعاتی کاسترو افتادم – درست پيش از ديدار ولاديمير پوتين ، نخستين رهبر روسيه که بعد از فروپاشی ميهن پرولتاريای جهان به جزيره می آمد – يکی از خبرنگاران از رهبر انقلاب سوال کرد : کوبا در عصر پس از کاسترو چگونه خواهد بود ؟ فيدل قيافه ای حيرت زده به خود گرفت ، و لحظه ای بعد ، انگار نره گاوی زخمی ، به طرف خبرنگار خيز برداشت و گفت : شما می پرسيد من کی ميميرم ؟ اين قدر عجله نداشته باشيد ، اصلا عصر بعد از کاسترو در کار نخواهد بود . انقلاب نسل جديدی تربيت کرده ... ، در اينجا به دو نفر از وزرای جوان تر دولتش اشاره کرد .
نسل جديد ... بچه های خاوير هم انقلاب را باور کرده بودند ، آن قدر که ترجيح داده بودند در خارج از کوبا مقيم شوند . همسر خاوير زير لب به من گفت که اين کار را به توصيه پدرشان کرده بودند .
آرتور دموسلاوسکی ، "تب تند امريکای لاتين"
--- امپرسيون
ديدار تو کشتزار نور است
با بزهايي از بلور که به سوی صخره چرا می کنند
بی آنکه بدانند می شکنند
و غبار بلور در روحم فرو می پاشند
شمس لنگرودی
--- امپرسيون
...
تنها ترين صنوبر پاييزم ، عريان و سر به شفق سوده
گويي سخــاوت رگــهايم ، خون وام داده به اختـــرها
...
سيمين بهبهانی
--- امپرسيون
چگونه شد نمی دانم
فقط ديدم لخا لخ کنار ديوار تنم را می کشم
و به پلکان آن سوی حياط نگاه می کنم
روبرويم ستون های بلند
و نور آفتاب حالت صورتم را افشا گری می کند
نمی خواهم کسی مرا اينطور ببيند
نمی دانم چرا می خواهم به سمت پلکان بروم
ولی بايد ، بايد به آنجا برسم
...
--- امپرسيون
زمان هنگامهی اندوه و دردست و پريشانی
خوشا می خوردنِ پنهانی و از خود گريزانی
شکوه از آسمانها رفت و اخترها نتابيدند
بر اين زندان اسکندر در او خورشيد زندانی
به مهر ای مهربان! بسيار کوشيديم، کی ديدم
ز معجزهای عشق آنها که ديد آن پير کنعانی؟
دريغ از گفتنِ بسيار و از بسيار نشنيدن
که پير دهر میبيند پريشان را پشيمانی
چه میگفتی که «میميريم اگر از هم جدا افتيم»
جدا افتادهايم اکنون و میمانيم و میمانی!
به آزادان عالمزاد راه نيستی دادند
زپاافتاده میداند بهای آن گرانجانی!
م . آزاد
------ امپرسیون
هميشه وقتی توی خواب می دويدم اين جوری بودم که الان هستم . پاهام کاری رو که می خوام انجام نمی دن . تمام توانم رو به کار می گيرم ولی انگار توی استخر می دوم . دستام به زور می تونن حتی به جايي اشاره کنن سرم رو که می خوام برگردونم تصوير محيط متحرک جابجا شده ، در اين ميان تنها جايي که عجيب فعال شده ذهنمه، چيز هايي رو به ياد می آره که نمی تونم يادآوريشون رو باور کنم . لحظه ای از کمی بيشتر از يک سالگی که گوشه اتاق واستادم تا آقای پدر ازم عکس بگيره ، الان دارم عکس رو می بينم پسرک با موهای فرفری گوشه اتاق نشيمن بالايي خونه مادر جون اينا داره گريه می کنه ، نمی فهمم اينو چرا يادم نيست . حالا هی دارم فکر می کنم چی شده که گريه مي کنم ، پاهام راه نمي افتن برم از کسی بپرسم ، اصلا کسی نمی دونه ، ولی صدا ها دارن تکرار می شن دارن هی از هم جدا می شن ، دارن واضح می شن ، دارن با تصوير جور می شن ، همم پس که اينطور اينطوری شدم اونروز ، حالا با دلهره به همه چيز نگاه می کنم ، سعی می کنم از صدای لحظه ها تند رد شم ، با تمام نيرو پاهام رو از تصوير اون صداها بيرون می برم . ديگه مثل اول همه چيز سفت و غير قابل نفوذ شده . فقط صدای ثابت ديوار و اشيا ، فقط دويدن وارونه روی سقف . تنفس ادامه داره ...
--- امپرسيون
می دانم که زمان
آبستن اضداد بی طرف است
و صدا
تنها اصالت تکرار است
در نا خودآگاه حقيقت
پس برای رستگاری کودک تولد نيافته
چرا توصيف تخيل خون خداوند را
در گوش او زمزمه می کنيد ؟
فرود آريد تصاوير هوشربای دوزخ را
که اين آخرين حقارت نظام اساطير است
فرود آريد ...
--- امپرسيون
رضايت
تنها چاره ای بود
که به ناچار پذيرفتم
آنگاه
که دستانت را
به ناگوار در باغچه دفن می کردند
ديگر دانستم
که
نگاهت سزاوار خونبهای مسموم کبوتر نيست
پس حالا ديگر چه فرقی می کند نازنينم
که در انزوای بی رنگ اين شهر
دستانت را در شاخه های کدامين درخت مغموم
جستجو کنم
چگونه پذيرفتم ...
--- امپرسيون
...
يک دستم در دست مامان
يک دستم در دست بابا
به هردو تا شون آويزون می شم
چقدر خوبه وقتی اين طوری پاهام روی زمين نيست
چقدر می خندم
چقدر تاب می خورم
چقدر فکر نمی کنم
در گذر از همين خيابانی که هنوز هم هست
چقدر گذشت تا صدای تو صدايم کرد
و من در ابتلای دستان تو گم شدم
...
--- امپرسيون
...
ديگر نمی توانم و نمی خواهم با کلمات قديمی قبلی برايت بنويسم
ديگر منظره ها و ترديد ها را فراموش کرده ام
آينه ها و آواها را
...
امروز که نيمی از آسمان را بدون تو سفر کرده ام
ديگر خوب فهميده ام که فرياد راهکار تحرک صخره ها نيست
نازنينم ،
تو در آن سوی جهان
در اتمسفر صورتی رنگ آن ستاره دور
کدام واژه را بيشتر دوست می داری ؟
--- امپرسيون
امروز ...
در ميان تمامی اين تنواره ها و تنديس های سرد
در انبوه گل های شکل نگرفته
و صدای همراهی صيقل و ضربه
به دنبال دستان افسونگری بودم
تا خاکستر خاطره ای از ياد ها رفته را
از لابلای موسيقی مرتعش لحظه ها
پيکر تراشی کند
کجاست آن دست افسونگر
آيا تو صاحب آن دستانی ؟
من از خواب کدام ستاره می آیم
که این چنین به بوی دستان تو آغشته ام؟
دستهایت را دوست می دارم
آنگاه که در ترنم سبز خواهشی معصوم
مرا به خود میخوانند
در حضور تو شوکت رازی است
و در نگاهت برکت آفتاب ،
من با تو درنگ می کنم
که در تو منزلتی یافته ام
تو به گونه ای ناباور
در وسعت تمام لحظه های من
تکرار می شوی
با چشمانی به رنگ باران
و هزاران ستاره در دست
در سبزه زاران خلوت خویش
روحت را به من می بخشی
و در ازدحام گم می شوی
در چشمان کودک باستانی آنسوی آینه
تجربه ای مشکوک
همانند نوری لرزان
کورسو می زند
آه
در تداوم اینهمه سال
از چند قرن گذشته ایم؟
از چند آبادی؟
نگاه کن
باز چگونه اجساد پوکیده را
زندانی کرده اند
برای ارواح مقدسی ، که خود راز باهم بودن را
نیک می دانند.
در من حلول کن
باد اندامهای مرا با خود می برد
در من حلول کن
که هرگز باور نکرده ام ، ابدیت را
در تقابل دو آینه.
مينو مرواريد
--- امپرسيون
می دانم ديگر خيلی دير شده است
ديگر برای راه رفتن در کوچه باغ هاي آن سال ها دير شده است
ديگر برای ديدن خيابان های خيس دير شده است
ديگر برای شنيدن موسيقی صبح
برای احساس نسيم
برای خيره شدن به رقص درختان سپيدار جلوی باغ
برای انتظار در آن سوی پل
برای تحمل نگاه های بی رنگ عابران
برای همه آنچه مرا و تو را به هم می رسانيد
برای همه چيز
دير شده است
حالا ديگر چه فرقی می کند
که در ابتذال زمان
دستم به ريسمان باشد يا نه
می پرم
...
--- امپرسيون
می دانم ، آن سوی پل
تپش ژرفای بهشت است
می مانم در آنجا
چشم در چشم خيابان
آن سوی پل
انتظارت را درختی کاشته ام
سايبان بکارت احساس
--- امپرسیون
مراسم بيست و چهارمين دوره کتاب سال جمهوری اسلامی در فضايي آکنده از مهرورزی با حضور رييس جمهور دولت مهرورزی و رياست مجلس مهرورزی و وزير فرهنگ ( !!!! ) و ارشاد اسلامی مهرورزی جناب آقای دکتر (!!!) صفارهرندی در تالار وحدت (!) برگزار گرديد . حضور نمايندگان کشورهای عربی در اين مراسم فضای پر مهری به چند رديف جلوی مراسم داده بود . سخنان رييس مجلس در مورد تفاوت زبان و نوشتار هم در نوع خود بی نظير بود مخصوصا جايي که حضرتشان فرمودند حرف حرف است ولی نوشتار مکتوب . سخنرانی رياست جمهور فخر ايران زمين و باقيمانده عصمت اعصار اين سرزمين دکتر(!) احمدی نژاد هم بسيار توجه جهان اسلام به خصوص نمايندگان فلسطين و لبنان را به خود معطوف کرد . اتمسفر جلسه برخی مواقع و به خصوص با صدای آواز عليرضا قربانی و آهنگ سازی فرهاد فخرالدينی بوی هسته ای به خود می گرفت . وجود بخش های پيامبر پژوهی ، فلسطين پژوهی ، انتخاب سومين بار معجزه فلسفه معاصر ايران (!) دکتر دينانی ، اهدای جايزه دکتر (!) زيبا کلام ( البته نه صادق ) به حزب الله لبنان ، حضور محافظ رييس جمهور محبوب در کنار پرده و حرکت چند گام به جلوی ايشان هنگامی که برخی از برندگان در پيشگاه پرزيدنت دست در جيب و نامه ای تقديم می کردند بر فضای معنوی جلسه افزوده بود و در انتها پذيرايي بی نظير و مديريت هيئتی مراسم به همراه ايرادات ذخيره بزرگ علمی کشور دکتر حداد عادل از نحوه گلستان خوانی مجری جلسه ، ممانعت از ورود کيف ، لپ تاپ ، موبايل ، اشيا فلزی و پرتاب آنها در داخل يک مينی بوس و ازدحام و متقابلا احترام آقايان به هنگام استرداد آنها خاطره ای شگرف از اين مراسم را درذهن اهالی قلم پديد آورد . زياده جسارت است ...
--- امپرسيون
نمی خواهم اينجا باشم
نمی خواهم اين چيز ها را ببينم
نمی خواهم اين ها را بشنوم
نمی خواهم اين شکلی باشم
نمی خواهم شکل اينها بشوم
نمی خواهم اين طوری فکر کنم
به اين سمت نمی خواهم بروم
بگين واسته اين عوضی …
واستا …
…
دوباره ساکت می شوم
دوباره خيره می شوم
…
--- امپرسيون
قدمم مسافت را در خیابان لگدمال می کند
جهنم درونم را چاره چیست ؟
...
ولادیمیر مایاکفسکی
--- امپرسیون
الان مدت هاست که در مورد اين موضوع فکر می کنم که وطن من کجاست ؟ آنجا که به دنيا آمده ام ؟ آنجا که به آن تعلقی دارم ؟ آنجا که خانواده ام زندگی می کنند ؟ آنجا که مردمانی که به زبان من سخن می گويند زندگی می کنند؟ آنجا که ساکنان آن هم شکل و هم نژاد من هستند ؟ آنجا که نياکان و پيشينيانم در آن زندگی می کرده اند ؟ آنجا که دنباله های من دوست دارند در آن زندگی کنند ؟ جايي که در آن آسوده ترينم ؟ جايي که در آن آزاد ترينم ؟ جايي که در آن تقدير پنجره های من زنگار مسموم زمان نباشد ؟ کجاست ؟ موطن من کجاست ؟ ...
--- امپرسیون
...
دريا
نه چراغ می خواهد و نه ستاره
با قطره زاده می شود
و در سيل از سکوت سالها می گذرد .
يادت باشد
از انعکاس آفتاب
در آب و آينه می گويم
از نور
از روزنه
از روز
حتی اگر به ناچار طرحی بکشم از قفس
به عمد از سر فراموشی
در آن را باز خواهم گذاشت .
چه تلاطمی دارد اين دريا
چه تحملی دارد اين سينه
--- امپرسيون
نه
تو را از حسرت های خويش بر نتراشيده ام
پارينه تر از سنگ
ترد تر از ساقه تازه روی يک علف
تو را از خشم خويش بر نکشيده ام
نا توانی خرد
از بر آمدن
گر کشيدن
در مجمر بی تابی
تو را به وزنه اندوه خويش بر نسخته ام
پر کاهی
در کفه حرمان
کوه
در سنجش بيهودگی
تو را برگزيده ام
رغمارغم بيداد
گفتی دوستت می دارم
و قاعده
ديگر شد
کفايت مکن ای فرمان شدن
مکرر شو !
مکرر شو !
--- امپرسيون
من با گل پونه در يک روز متولد شدم
می توانستم رگهايم را زير قطره های آب مخفی کنم
می توانستم لباسم را از خياط نگيرم
چرا که در خيابان حس
در آوازی
در صفحه موسيقی
باران می آمد .
باران بی رحمانه می باريد
در عطر باران به خويش آمدم
چقدر خوش باوری بود
تولدم تنها عطر پونه داشت
عطر پونه
توانستنی هايم را
خفه می کرد .
احمد رضا احمدی
--- امپرسيون
چند خطی از نامهی صادق به برادرش محمود هدایت؛ پس از اولین خودکشیاش در رودخانهی مارن فرانسه، که او را از مرگ نجات دادند:
ـ تصدقت گردم. نمیدانم عجالتا چه بنویسم. یک دیوانهگی کردم به خیر گذشت(!!!). بعد مفصلا شرحاش را خواهم نوشت. مزاجا سلامت هستم. هرچه پول داشتم به مصرف رسانیدهام و...
شوخیی دردناک هدایت، پس از آنکه گواهیی بیماریی مغزیی او را برای اعزام به خارج از کشور به عنوان بیمار از طرف کمیسیون پزشکی؛ به دستاش دادند:
ـ تصدیق دیوانهگی هم کف دستمون گذاشتند؛ آنوقت گفتند: بسمالله! خوب... بد نشد. ما هم با تصدیق علت مغزی میزنیم به چاک... بالاخره با اعطای تصدیقنامچهی جنون از خدمات میهنیی بنده تقدیر شد!
اظهارات صادق پس از وخامت اوضاع حسن شهیدنورایی؛ دوست و یار قدیمیاش؛ که او برای دیدارش در پاریس بر بسترش حاضر شد:
ـ تنها تفریح این سفر بنده همین است که هر روز به چُسنالههای شهیدنورایی گوش بدهم. مُردن که دیگر اینقدر آه و ناله و سر و صدا ندارد!
سخنان هدایت خطاب به خواهرزادهاش در کافه مونتپارناس پاریس:
اگر عُرضه یا میل تهیهی قصری در دیار خود نداشتم، از دیر زمانی در مُلک خاجپرستان خانهی آخرتی برای خود زیر سر گذاشتهام!
و در جایی دیگر هنگامی که او را به دکتر دندانپزشک برای معالجهی دندانْدردش معرفی میکنند؛ چنین میگوید:
ـ دیگر همین مانده که هرجای آدم خراب میشود و از کار میافتد بدویم و تلاش کنیم که معالجه شود و زحمت این را آدم به خودش بدهد که چند سال بیش عمر کند.
چند روز قبل از خودکشی؛ هدایت بسیاری از پاکنویسهای داستانهای آیندهاش را از بین میبرد و در مورد آنها خطاب به مریدش مصطفا فرزانه چنین میگوید:
ـ بینداز سر جایاش! دست به این آشغالها نزن! میخواهم هفتاد سال سیاه چیز ننویسم. مردهشور ببرد. عُقام مینشیند که دست به قلم ببرم. به زبان این رجالهها چیز بنویسم. یک مشت بیشرف! یک خط هم نباید بماند. تمامی ندارد. بچه با گهاش بازی میکند. تازه داشتم بلد میشدم. اول کارم بود. اما این اراذل لیاقت ندارند که کسی برایشان کاری بکند. یک مشت دزد قالتاق. اصلا سرشان توی این حرفها نیست. نمیخوانند، اگر هم بخوانند نمیفهمند! پس برای کْی بنویسم؟
آنهنگام که فرزانه او را به تقلید از کافکا در از بین بردن آثارش متهم میکند؛ هدایت چنین میگوید:
ـ چهطور من شدم شبیه کافکا؟ کافکا به هر حال نان و آباش را داشت، نامْزدش را داشت، کتابهایاش را اگر میخواست چاپ میکردند؛ ولی مسلول بود و مُردنی! من برعکس؛ نه نان دارم، نه نامْزد و بهخصوص نه خواننده؛ اما بدنام سیُهفت درجه حرارت دارد. جان سگ دارم. هزارُ یک بلا سر خودم آوردهام و باز هم رو پا بندم!
اینک آخرین ساعات زندهگیی هدایت و شرح حالی دردناک از زبان خودش:
ـ گاهی وضع جوریست که دیگر دستام به جایی نمیرسد؛ آدم که تو گه بغلتد، بهبه و چهچه ندارد! به هرحال فضولی به شما نیامده که من چه غلطی میکنم!
غروب روز نوزدهاُم فروردین سال سی! پاریس؛ کوی شامپییونه؛ آپارتمان شمارهی سیُهفت! صادق هدایت تمام درزهای پنجرهی آشپزخانه را با پنبه مسدود کرد، شیر گاز را باز نمود، روی کف آشپزخانه دراز کشید تا به زندهگیی خود خاتمه دهد.
شاهدان جسد اظهار میکنند که ملافهیی که صادق روی آن دراز کشیده بود؛ از حالت عادی خارج نشده و حتا تایی هم برنداشته بود!
--- امپرسیون
... صادق هدايت نه مفتی است و نه استاد دانشگاه ، نه ... هدايت شاعر است. نه کسی قدرش را می داند و نه از وجودش خبر دارد . آثاری پس انداخته ( به قول خودش) ، که می داند شاهکارهايي هم در بين آنهاست . شاهکار ها هست ، کسی نمی فهمد به درک !
مگر نه اينکه حتی امروز روز ، اکثر خوانندگان فارسی زبان فقط از الفاظ توخالی و جملات سهل و ممتنع ، عروض و قافيه لذت می برند ؟ مگر نه اينکه تصاويری را می پذيرند که چاپی و رايج باشد ؟ مگر نه اينکه ادبيات برايشان از لب های شل و قلم های لزج جاريست ؟ مگر نه اينکه از هر فکر و انديشه ای که "راحتی" شان را مختل کند و رفاه جا افتاده شان را بر هم بزند گريزانند ؟ مگر نه اينکه از هر چيز نوی وحشت دارند ؟ مگر نه اينکه اکثر مدعيان ادب حتی شعور اين را هم ندارند که وقتی يک داستان ، يک رمان ، يک کتاب آفريده شد ، بفهمند که بر ثروت زبان و معنويتشان اضاه شده است ؟
...
بايد نوشته های گورکی و ويلهلم رايش را مثل کتاب دعا بدست گرفت و مرور کرد .
هدايتی که يکپارچه شوق و از آتش انقلاب ، انقلاب فرهنگی شعله ور است ، گير يک دسته موجودات پر مدعای بازاری و پرچانه می افتد که خميره شان را با آرد نم کشيده ساخته اند .
...
م- فرزانه
--- امپرسيون
...
هدايت می رنجد . کسی را پيدا نمی کند که پا به پای او به مدرنيته گام بگذارد، ناچار می نويسد : "حس می کردم اين دنيا برای من نبود ، برای يکدسته آدم بی حيا ، پر رو ، گدامنش ، معلومات فروش ، چاروادار و چشم و دل گرسنه بود "(بوف کور ) ، اما مثل هر آدم تنها ، ناگهان به شک می افتد که مبادا عيب در خودش است ، سعی می کند خودش را به شکل ديگران در بياورد ، متوجه می شود که ادای ديگران را درآوردن آسان است ، استعداد اين را دارد که به قيافه های "مضحک و ترسناک" ايشان درآيد . در اين تقليد به قدری اصرار می ورزد که خود می گويد : "همه اين قيافه ها در من و مال من بودند ، صورتک های ترسناک ، جنايتکار و خنده آور که به يک اشاره سر انگشت عوض می شدند ، شکل پيرمرد قاری ، شکل قصاب ، شکل زنم ، همه اينها را در خود ديدم ..." ... " شايد فقط در موقع مرگ قيافه ام از قيد اين وسواس آزاد مي شد و حالت طبيعی که بايد داشته باشد به خود می گرفت ... " (بوف کور )
آدم به ياد پايان "دوريان گری " اسکار وايلد می افتد . مرگ و حقيقت ، حقيقت در مرگ
م-فرزانه
---امپرسيون
در ادبيات نيم قرن اخير ايران هدايت يک پديده شگفت و قابل ملاحظه بود ، اگر از نظر تقدم زمانی ، از "يکی بود يکی نبود " جمالزاده نام می برند ، بی شک و ترديد در بنای با شکوه و شگرفی که هدايت برای نثر و داستان نويسی فارسی معاصر بنيان نهاد ، اثر مذکور به زحمت يک خشت مرمرين به حساب می آيد . ... از نظر محتوا ، يآس و بدبينی جنبه غالب هنر هدايت را تشکيل می دهد . اين نشانه دوره اوست که انسان زير فشار وحشتزا در هم می شکند و قفس چنان تنگ است که راه فراری نمی توان جست . ... با کوششی عقيم می خواهد علت بدی را در خود بدی بيابد ، ناچار علل موجده اجتماعی بدی ها و زشتی ها برايش ناشناس می ماند و هربار سرش محکمتر از پيش به سنگ می خورد ، آنگاه در پايان تلاشی دردناک ، درون تنهايي شکنجه آورش ، احساس می کند که زخم هايي مثل خوره روح او را در انزوا می خورد و می تراشد .
در مجموع اين اوضاع و احوال است که هدايت از زبان بوف کور سخن می گويد. اميدی ندارد که صدايش شنيده شود ، فقط میکوشد خودش را به سايه اش معرفی کند . زهرخند چندش آورش را در خلا رها می کند و ياسش از بيم و وحشت لبريز می شود ... احساس خفقان وی ، وحشتش را از نيستی ، انديشه اش درباره پوچی و ناپايداری زندگی ، دلهره اش از دام های بيشماری که در راه آدمی گسترده اند ، بدبينی شگفت وحشتزا و نفرتش از زندگی و محيطی که او را در بر گرفته ، شکنجه ها و دردهای باورنکردنيش ، در اين اثر شوم تجسم می يابد . گريزش از خفقان ، ابتذال ، دنائت و رذالت دردناک است ، چه در رهگذر دامنش را می گيرد . در ظلمتی يکدست برای غلبه بر وقاحت و پستی راهی نمی شناسد .
ا.اميد ( مجله شيوه – ارديبهشت 1332)
--- امپرسيون
- بی آرزو چه می کنی ای دوست ؟
- به ملال
در خود به ملال
با يکی مرده سخن می گويم .
شب خامش استاده هوا
وز آخرين هياهوی پرندگان کوچ
ديرگاه ها می گذرد .
اشک بی بهانه ام آيا
تلخه اين تالاب نيست ؟
- از اين گونه
بی اشک
به چه می گريي ؟
- مگر آن زمستان خاموش خشک
در من است .
به هر اندازه که بيگانه وار
به شانه برت سر نهم
سنگ باری آشناست
سنگ باری آشناست غم .
احمد شاملو
--- امپرسيون
... ای خاطرات کهنه پرپر
من خسته نیستم
دیریست خستگیم تعویض گشته است به در هم شکستگی
من خسته نیستم ،
در هم شکسته ام
این خود امید بزرگی نیست ؟
نصرت رحمانی
--- امپرسیون
شکوه از آسمانها رفت و اخترها نتابيدند
بر اين زندان اسکندر در او خورشيد زندانی
به مهر ای مهربان! بسيار کوشيديم، کی ديدم
ز معجزهای عشق آنها که ديد آن پير کنعانی؟
دريغ از گفتنِ بسيار و از بسيار نشنيدن
که پير دهر میبيند پريشان را پشيمانی
چه میگفتی که «میميريم اگر از هم جدا افتيم»
جدا افتادهايم اکنون و میمانيم و میمانی!
به آزادان عالمزاد راه نيستی دادند
زپاافتاده میداند بهای آن گرانجانی!
م . آزاد
------ امپرسیون
... و آفتاب ، مسيحای روشنايي نيست
و ابرها همه آبستن زمستانند
و جوی ها همه در سير بی تفاوت خويش
به رودخانه بی آفتاب می ريزند
و کوچه ها همه در رفتن مداومشان
به نا اميدی بن بست ها يقين دارند .
...
سحر پيمبر اندوه است
و شب ، مفسر نوميدی
و روشنايي در فکر رهنمايي نيست :
شعاع آينه ها چشم کاکلی ها را
به سوی کوری جاويد رهنمون شده است
...
کسی به فکر رهايي نيست
دريچه های جهان بسته ست
و چشم ها همه از روشنی هراسانند .
...
امپرسيون
زمین ،
ترحم باران را در چشمه های کوچک از یاد برده است
و باد ،
چراغ قرمز نارنج های وحشی را
در کوچه های جنگل
خاموش کرده است .
از دور ، تپه های پریشان
بیرحمی نهفته ایام را فریاد می زنند .
...
انبوه واژه های مهاجر
از مرزها به مطبعه ها روی می کنند
و بغض ، این لقمه درشت گلوگیر
چاه گرسنگی را پر کرده است .
...
دیگر صدای خنده گل ها
الهام بخش پنجره ها نیست .
...
امپرسیون
... سفيران مغضوب ، مديران منتظر خدمت شده ، محفل نشينان سردی ديده و عاشقان بی مهری کشيده گاهی ماه ها و ماه ها در رخدادی تامل میکنند که اميدهايشان را نقش بر آب کرده است ، آن را چون چيزی که معلوم نيست از کجا و بدست چه کسی به سويشان پرتاب شده باشد ، چون سنگی انگاراز کهکشان فرو فتاده ، می چرخانند و وامی چرخانند تا چيزی بفهمند . بسيار دلشان می خواهد عناصر تشکيل دهنده شيئی شگرف را که به ايشان اصابت کرده ، بشناسند ، نيت بدی را که شايد در پسش باشد کشف کنند . شيميدانان دستکم می توانند تجزيه کنند ، بيمارانی که منشا درد خود را نمی دانند می توانند پزشکی را به بالين خود فرا بخوانند . و مسايل جنايي را شايد بازپرس کمابيش حل نمايد ، اما انگيزه اعمال گيج کننده همگنانمان را بندرت کشف می کنيم .
--- امپرسيون
کوته فکران می پندارند که ابعاد بزرگ پديده های اجتماعی فرصت بسیار خوبی برای رخنه و کاوش در روان آدمی به دست می دهد ، اما بايد بدانند که بر عکس ، تنها با فرو رفتن در ژرفاهای يک فرد می توان به درک آن پديده ها رسيد.
+ مارسل پروست – در سايه دوشيزگان شکوفا
--- امپرسيون
... کتاب تصويرها اثر اينگمار برگمن از نشر ديگر ، "شازده احتجاب" و "جمعه بازار" اثر هوشنگ گلشيری از نشر نيلوفر ، "خاطرات امير انتظام" از نشر کاروان ، "يگانه متفکر تنها" اثر هوشنگ ماهرويان از نشر بازتاب نگار و "تاريخ اجتماعی ايران" اثر مرتضی راوندی از نشر نگاه جمع آوری شدند . در سالن هفت تمامی کتاب های قبل از سال 82 نشر بخت مينو را جمع آوری کردند . غرفه نشر شادان در سالن های 10 و 11 بسته شد . مجوز هيچ کتاب جديدی به انتشارات بازتاب نگار داده نشده است . يک شخص ناشناس ، تمام مدت مراقب غرفه نشر روشنگران است . 17 عنوان از کتاب های اين ناشر در وزارت ارشاد ! مانده است . رمان ايرانی "درخت آسوريک" اثر خسرو حمزوی و "مهتاب در بند" اثر پيمانه هوشنگی برای چاپ ممنوع اعلام شده اند . برخی قسمت های چندين مجموعه شعر ، شايان تغيير تشخيص داده شدند . و شايد اسفبار تر از همه اينکه در نشر ورجاوند اعلام شد می بايد تابلوی عکس صادق هدايت را بپوشانند .
...
امپرسیون
ديگر
بيگانه با اين ازدحام آلوده
تنها
در رختخواب آسمان به خواب می روم
تکه ای از من
در ايمان زمان تا ارتفاع هميشه رفت
...
ولی هنوز باران می بارد ...
ولی هنوز نسيم تماميت رويش را
در موسيقی سپيد صبح زمزمه می کند ...
دشنه ای نمی بينم ، اما پيراهنم سرخرنگ می شود
و چيزی درونم فشرده
در گوشه ای از اين شهر
خدا را به سوگوار نشسته اند ...
امپرسيون
و شايد که همه چيز در کتاب نوشته بود
اما کتاب گم شد .
یا کسی آنرا میان خارزار افکند
بی آنکه بخواندش
مهم نیست ، آنچه مکتوب بود
می ماند ، حتی
مبهم ، کسی ديگر
که چيزی از آن را نزيسته
بی آن که زبان کتاب را بشناسد
هر واژه ای را در خواهد يافت
و چون بخواندش
چيزی از ما طلوع خواهد کرد
نفسی ، گونه ای لبخند ميان سنگستان .
---- کلود استبان
--- امپرسیون