
به همین سادگی.
حال که نه دل نوشتن هست نه شور کاویدن.
شاید با آفتابی دوباره در خانه ای دیگر چند خطی نوشتم بی شک با رخسار و درون دیگر.
اگر دیگری ای خواست این جا بنویسد راه باز است.
درود...
---خنیا
دستان گشوده بودم، با چشماني بسته، مرا كشيد، مرا يافت، نغمههاي دشت، مرا در آغوش گرفت، زباني كه نميشناختمش، نميفهميدمش، گويي آشنا بود، لالايي بود. دل آشنايش مييافت، واژگانش نو نبودند، حكايت از دورها ميكردند، از زخمها، دشمنيها، بغضها، كشتارها، با لايههاي نرم آزادي. دلم هواي شبهاي مهتابيش را كرد، صدايي مرا برد چون شبپرهاي تا آن سوي دشتهايي كه نه مرز ميشناسند و نه قرار، كسي گفتم "شب ميگذرد"، خنديدم، اين همه شب، اين همه توفان، باز از سحر گفتن و بامدادان خواندن چيست؟! گفت"شلاق و شكنجه، آراممان كرد، اما رام نه، ما با گل و كتاب و بوسه آمديم، گرچه عبورمان از خارزار تاريخ بود". چشم گشودم، روح دشت بود كه سخن ميگفت، با گلهاي دير شكفته، لالههاي سرخ، فرياد زدم من اما بيگانهام، با كلام، با زبان، با واژگان، من زاده كويرم و گم شدهاي بيوطن، شما را با من چه كار؟ نوازشم كرد، نسيم سرزمينشان بود، برايم بوي باروت هديه آورده بود، از هميشه، از ديروز، از سالهاي دور، برايم غم سرخ را نغمه ساخته بود، و "شب برهنه، بيستاره ماند/ نگاه و دست ما تهي/ سكوت سوخت ريشههاي حرف سبز گشته را/ بگو بگو كه گاه گفتن تو دررسيد/ تو با زبان شعله ريز واژههاي سنگيات بگو/ كه سختتر شبي است/ كه سردتر شبي است از شبان ديرپاي ما/ بگو دهان ز گفت و گو مبند!"
چنديست خواب آغوش دشت، لحظههايم را نقاشي كردهاست، نميدانم چگونه كلمات را به سوي دريا روانه سازم، چگونه بر سينهي شب تيري از نور بيفشانم؟ چگونه هجرانيهايم را، با نواي كوهسار و دشت و غم ويرانگي خانههاي پدريشان هم وزن و هم قافيه گردانم؟نميدانم. خواب دشت، خواب سرزمين تكهتكه، و درد مشتركي كه ما، همگان، چشم بر آن بستهايم و بهانه ميكنيم زبان و بهانه ميكنيم واژگان و باورها و هزار دروغ را، و به خاطره پيوند زدهايم برادريهامان را، مرا شوري بيپايان دادست. نه، واژگانم سنگي نيستند، دستهايم ضعيفند، ميلرزند، اما دلم، به روشني باور آوردست، مثل مردمان همين نزديكي، چون برادرانم كه هماره تيغ داغ نامردميها بر تن رنجورشان زخمها بر جا گذاشته. ميخواهم دستتان را بگيرم، ميخواهم، فرداي انسانيت بيايد، نه فرداي ملتها، سرزمينها، قومها، زبانها، باورها، ميخواهم روي همه برادرانم، خواهرانم، ببوسم و خانواده انسانها را روزي، بر سفره هفت سين سالي ببينم...
بر من مخند
"اي طفل شوخ چشم!
بنما مرا به علت ديوانگي به خلق
سنگم بزن به هلهله دنبال من بيفت
بر من روا بدار سخنهاي ناپسند
اما مخند بيهوده، بر اشك من مخند
بر اشك من مخند كه اين اشك بي امان
اشك ستوه نيست ز سنگ جفاي تو
اشكي است بر گرسنگي كوچههاي شهر
اشكي است بر برهنگي چشمهاي تو"
* همه شعرهای درون " " از سیاوش کسرایی
---خنیا
چند روزيست كه دوباره مبتلايش شدهام، اين آهنگ جاودان سيما بينا را ميگويم، آهنگي كه كولهباري خاطره برايم مي آورد، آهنگي كه يك اجرايش به رقصم ميكشاندو ديگري تنم سرد ميكند و اشكم جاري، نه انگار هردو يكي باشند، گويي منم كه اينگونه ديوانهام، نميدانم، جنون است يا پرواز، نميدانم. صداي سيما بينا جادويم ميكند، ناگاه ميترسم، واي! روزي كه سيما نخواند! واي! نميخواهم تصورش را بكنم، غرق ميشوم در تصنيف:
"چو مرغ شب خواندي و رفتي
دلم را لرزاندي و رفتی
شنيدي غوغاي توفان را
ز خواندن واماندی و رفتی..."
شعر محمد جعفري، چه رنگي بر خود گرفته، مرا طاقت پايان تصنيف نيست،
" به باغ قصه به دشت خواب
به راه شيرين پر مهتاب
تو ميآيي چون گل باران
به جام نيلوفر مرداب..."
گلِ باران ميشود اشك، هربار اشك ميزايد و بيتابم ميكند. جادويش ميبردم تا دورها، تا روستاهايي كه دارند آرام آرام رنگ ميبازند و ميسوزند و هيچكس به فكر نيست، روستاهايي كه ديوارهايش شده سيمان، بلوكهاي لعنتي سيمان، درهاي آهني، نرده، نرده، نرده و سيمهاي خاردار، ديگر دور درختها هم ديوار كشيدهايم، درختان نيز زنداني شدهاند! به آنها هم رحم نكرديم، موطنمان را هم ويران كرديم. همه چيز را باد با خود برد، برد و من و تو نشستهايم و سيگار دود ميكنيم و به روايتهاي ابلهانه عينكدودي به چشمان به! به! ميگوييم و به دروغهاي صحنه پردازان دل خوش ميكنيم و بر گوش كودكان گرسنهي آوارهي شهر ميكوبيم و ...
سيما بينا هم دلم را ميلرزاند و ميرود، ميشوم روح آزردهي مهتاب، ميشوم سايهي ابري در دل مهتاب...ميخواهم تا بينهايت صدايش را بشنوم، با صداي ني، كاش هميشه ني بود و نينواز بود، ميخواهم صدباره گوش دهم، آواز ميخوانّدّم، شايد روزي برخاستم...
---خنیا
كسي صدايم ميكند
گوش كن،
نواي روستاهاست
صداي چوپانهاست
نداييست
غوغايي است
مرا ميخواند
و تو را.
انگار كودكي ميگريد
صداي قطره اشكهايش ميشنوي؟
گويي پرندهاي بال شكسته
نغمه درد ميسرايد
يا مادري، همسري؛
كه ابر بهار را بهانه كرده است.
نه، من از راز زنانگياش بيخبرم
آفرينشي نيست
سكوت است و سكوت
ابر بهار هم خيال رفتن ندارد.
گوش كن
ما را فرياد ميكند
دشتهاي بيپايان
چه فراخ
چه ساده
كاش ميشد
با كولهباري از سادگي
گم شد و غرق شد در سادگي دشت.
خنيايي ميآيد،
تراوش مهتابست
راست گفت،
"ميتراود مهتاب!"
و آنك،
ماييم،
"در آستانهي فصلي سرد"
دستت را به من بده
زني تنها نيستي
آفرينشي تو
معناي زيستني
و ما
ميشود گامي به سوي صدا
به سوي آوازي بيسكوت.
ميخواند،
نگاه كن،
راه بيپايان است،
تو را و مرا ...
---خنیا
از پري بيابان سخن نميگويم، از شانههاي لرزان، گلهاي سرخ، يا پرچمهاي گسترده سرخ هم سخني ندارم، نه، اين روزها هگل و شوپنهاور و ماركس هم در انديشهام نميگنجد. اين روزها فقط ميترسم، ميلرزم. نميدانم، اين عادت ابلهانه از كدامين آفتاب به من ارث رسيد؟ درست در روزهاي شادي، لحظههاي پايكوبي، ناگاه دلم تنگ ميشود، براي لالاييهاي كودكيام، براي رقص شاپرك، نالهي رود، براي گم شدن آفتاب، براي تو، براي خودم، براي همه آنها كه به زور رفتند. دلم هواي گم شدن ميان مردمان ميكند، ميشود لانه غم هر مهرباني، هر انساني. نميدانم، اين سِر از كجا مرا به ارث رسيدست؟
برايم لالايي بگو، شدهام خواهش صدا، تشنه، بيتاب شعر، برايم شعري تازه بخوان...
---خنیا
آقاي كارگردان، كيست كه هنر فيلمسازيت را نستايد؟ كيست كه دل به نگاهت، به شكار تصاويرت، به روايتهاي ساده و پر از زندگي و پر از واقعيت سينمايت، نبندد؟ من هم مدهوش بسياري فيلمهاي تو شدم، شيفته عكاسيات، آه از آن عكس درخت تنها، و نماهاي بينظيرت، راههاي بيپايان و پر پيچ در فيلمها و عكسهايت، تصاوير سياه و سفيدي كه چه دلربا از دلفريبي طبيعت شكار كردهاي، چه بگويم، كه نياز به ستايش من از هنرهايت نيست، همگان ميدانند، در ايران يا فرانسه، هنر جهاني، و گام برداشتن تا قلب انسانيت. اما آقاي كارگردان، چه ميشد همان فيلم سازي و عكاسي را نگه ميداشتي؟ نميگويم ننويس، بنويس، شعر بگو، داستان بنويس، هرچه خواهي كن، اما بگذار كارگردان همان كارگردان باشد. آقاي كارگردان، نامهات در آستانه انتخابات رياست جمهوري خاطرم هست، روايتت از حافظ را هم، اين سعدي ديگر چه بود؟
آقاي كارگردان، شاملوي بزرگ هم، براي حافظش هنوز مورد انتقاد است، تو چطور انتظار داري مورد هجوم نباشي؟ آخر، ادبيات كه فيلم نيست هرجايش را خواستي ببري، تصاوير را برعكس كني، رنگ بپراني و رنگ بزني، آقاي كارگردان، تو را به خدا بيخيال!
اگر مادرجان، يا همسايهها از قلمت و ادبيات شناسيت تعريف ميكنند، دوستت دارند، آخر شعرهاي سعدي را چرا وارونه ميكني؟ آخر چرا هرچه ميشنوي باورت ميشود؟ تو را به خدا بيخيال!
سعدي و حافظ بزرگان ادبيات و انديشه و تاريخ ما هستند، گيرم كه تو ادبيات ميفهمي و بس! مگر ميشود همه چيز را بازنويسي كرد؟ بيا ادعاي تاريخ شناسي هم بكن و كتيبه داريوش را هم وارونه كن يا برخي كلمات را انتخاب كن و جملههاي جديد بساز! تو را به خدا تعارف نكن، منزل خودتان است. آخر سعدي به روايت... و حافظ به روايت... ديگر چه افتضاحي است؟ تو بيا نگاهت را، ادبيت پربارت را، دفتر شعري بيوزن و موسيقي كن، اگر گفتيم چرا! اصلا همهاش تقصير آنهاييست كه از تصاوير دوربين دستيات كه در حال افتادن از دستت گرفتهاي تعريف ميكنند(خودم هم ميانشان)، آخر پدر من، شعر براي خودش شخصيتي دارد! اينقدر برعكس نشو! نقاشيت هم خيلي قشنگ است! آفرين!
اصلا من چرا ميگويم؟ ابتهاج كاش سخن ميگفت، چرا از كدكني خبري نيست؟ راستي اسماعيل خويي كجاست؟ كارگردان جان، گاه اين عينك آفتابيات را بردار، اين ادبيات يتيم، سالهاست با تيشه به جانش افتادهاند، تو ديگر بيخيال! ( نكند يك نفر را با شيرين و ادبيات را با بيستون و خودت را با فرهاد اشتباه گرفتهاي؟) كمي خونسرد باش، قول ميدهيم زين پس كمتر از تو تعريف كنيم كه احساساتي نشوي، به خاطر رودكي و ... هم كه شده! ميترسم با اين سرعت كه پيش ميروي آفتابه هم جوابگو نباشد!
دوستت دارم، خودت را، فيلمهايت را، عكسهايت را، فقط اين يك قلم را بيخيال!
خبر : اعتماد
---خنیا
دستهاشان در بند
چشمهاشان بيسو
دلشان ريش
زنجير به پايان بيپايان.
دردهاشان پر ز نالهي شاپركهاي بيبال
و صدا، ترك ترك، خشكيده
درماندگان غريب، اين نسل سوخته.
تكه نان ميجويند،
كودكاني، كه اميدواريشان
دستان خالي من است
و خرده لبخندي
كه چند سال پيش
باد با خود برد!
غم زدگان آواره،
كه؟ كدام فرشتهاي
آورنده بلايشان شد
و پيام آور زخمهاشان؟
كه زخم، حق شد و درد، آمرزش.
و من
ميخواهم
برايشان ده سال بگريم
و در دستان خاليام
گندم بكارم و
در روياي گمشدهام
شهر شادي سازم
تا كودكان دوباره
گل سرخ را
جاي گلوله و درد
انشا كنند.
اين نسل زخم خورده.
چهرهاي در آن ميان نهان
چهرهاي ترسيده
پناه برده بر
پناه دستهايي خالي.
لرزشش پر آشنا
ميترسم، ميهراسم
ميترسد، ميهراسد
و آنك منم
ميان همه آن گم شدهها،
ما نسل سوخته
ما غمزدگان ...
---خنیا
--- خنیا
"...
تو و هزار حرف بی جواب
کجا روی؟!به هر که رو کنی تو را جواب می کند
چراغ مرد خسته را
کسی فرو نمی فروزد از حضور خویش
کسش به نام و نامه و پیام
نوازشی نمی دهد
اگرچه اشک نیم شب
گهی ثواب می کند
نشسته ام به بزم دوستان و سرخوشم
بگو بخند و شعر و نقل و آفرین و نوش
سخن به هر کلام و شیوه ای ز عهد و از یگانگی است
به دوستی سخن زجاودانگی ست
امان ز شبرو خیال
امان
چه ها که با من شکسته خواب می کند!
اگرچه بر دریچه ام در آستان صبح
هنوز هم ملال ابر بال می کشد
ولی من ای دیار روشنی
دلم چو شامگاه توست
به سینه ام اجاق شعله خواه توست
نگفتمت: دلم هوای آفتاب می کند!؟"
+ سیاوش کسرایی
نیستم، که نه دل به نوشتنی می رود و نه زمان همراهی می کند
این روزها دلم هوایی می شود، هوایی می شود، نمی دانم به کجا بال می کشد. چند روزی ست خورشید را گم کرده ام.
روزنامه نشاط، گذري بر آسايشگاه سالمندان، ش112، 31 تير 1378، ص5 :
" بزرگاني در آن ماوا دارند كه سالها چرخ زمانه به دستشان چرخيده است. اينجا خانهي تنهايي حسين همدانيان و بسياري از سالمندان است...صداي او در تصنيف " اي يار مبارك باد " هنوز هم براي همه عروسيها تنها ترانهي ماندگار است. و او اينك تنها و خاموش، حتي حاضر نيست از خودش كلامي بگويد. روي يك تكه كاغذ، كنار اسم او و سن او نوشته "افسردگي". گفتم: " آمديم شما را ببينيم. " به تندي ميگويد: "حوصله حرف زدن ندارم." ميگويم:" من آمدهام بگويم كه هنوز هم بيرون از اينجا همه به ياد شما هستند." ميدانستم كه دروغ است. با اين كه همه، نواي او را در هر جشن و عروسي زمزمه ميكنند ولي بسياري حتي او را نميشناسند چه رسد كه از سرنوشتش چيزي بدانند...دوباره ميگويم كه آمدهام با او حرف بزنم، ميخروشد: " خانم، من شما را نميشناسم، از اينجا برويد." نميخواهم ناراحتش كنم..."
--خنیا
اشك ميريزم
اشك ميريزم تا دوباره بنويسم
قلم ياري نميكند،
نميگذارد،
نميخواهد،
بنويس لعنتي!
بنويس!
به كلمات محتاجم
به جمله بيمار
بنويس لعنتي!
نميتوانم
دستم ميلرزد
انگشتانم ميخرامند
نميتوانم
تنهايي چاقويم ميزند
بنويس
نه با جوهر
با خون سرخم
با سرخي، در جستجوي برادري
بنويس لعنتي!
باز نميتوانم
حاصل
فقط يك نقطهست
نه با جوهر
نه با خون
با اشك....
---خنیا
گفت: "نميخواهم بروم". ميترسيد، ميلرزيد. يك پايش شل شد، دست راستش را گرفتند، چند نفر ديگر هم آمدند و دست چپش را گرفتند، محكم، با همه وجود. توان ايستادنش نبود، ميبردندش، ميكشيدندش، يكي از دمپاييها درآمد، جا ماند، و او رفت. گفتندش: "حكم لازمالاجراست و هم اكنون اجرا ميگردد." با خودم گفتم: " حتما بايد دوبار از اجرا در جمله به اين كوتاهي استفاده ميشد؟". شل شد، ديدم شلوارش را خيس كرده، ديدم بوي بدي همه وجودش را در بر گرفته. يكي جلو رفت، برايش سيگار روشن كرد، سيگاري بدون فيلتر، گذاشت دهانش، ميلرزيد، سيگار ميخواست بيفتد، نيفتاد، دود را عميق فرو ميداد، ميترسيد، از اينكه اين آخرينهاي زندگي را ببازد ميترسيد، دود را تند تند فرو ميداد، سرفه نكرد، فقط لرزيد، باز شل شد، گرفتندش، گرفته بودندش. گفتند:" آمادهاي؟". آماده براي چي؟ مگر خودش آمده بود؟ شل شد. نگاهم كرد. نگاهش كردم. گفت :" نميخوام بميرم". نگاهش كردم. شل شد، از شلوارش ادرار ميچكيد، فكر كردم بعيد است دوباره خيس كرده باشد، حتما محصول همان دفعه است، ترس همه درونش را خالي كرده بود. كشيدندش، اينبار راه كوتاه بود، همهمهاي به پا شد، ميترسيدند مقاومت كند، ميترسيدند بخواهد بگريزد، اما او فقط شل ميشد، ميلرزيد، ياراي مقاومتي هم نبود، ترس حتي، نااميدي حتي، مجالي براي انديشيدن به تقلايش نداده بود. انساني فروريخته بود. طناب را دور گردنش انداختند، بيدليل عجله ميكردند، انگار گلوي همه در فشار بود. همه چير آماده شد، و به يك لحظه ديگر چيزي زير پايش نبود، دست و پا زد، دست و پا زد، دست و پا زد. هر كس سويي را مينگريست، يكي آن دورها، يكي همان كنارها. ديگر نلرزيد، نلرزيد اما از شلوارش ادرار ميچكيد. جلو رفتم، نگاهش كردم، حال همه جرات كرده بودند نگاهش كنند، آخر ديگر نميلرزيد. انگار سالها بود كه مردهست، چشمانش بيرون زده بود، گوشه يك چشم قطره اشكي نشسته بود و از چشم ديگر خون ميچكيد....
---خنیا
"در گور سرد خويش
فرياد ميزنم:
"من زندهام هنوز"
با لكنتي كه مرده تو گويي زبان من
اما شب پليد
بيهوده دل به كشتن من شاد كردهاست
با زهرخند كينهي دنداننماي خويش
حتي سپيده هم
گويي رميده است ز چشمان باز من
تابوتها برابر من صف كشيدهاند
من بيهراس بر سر پا ايستادهام
شب نعره ميزند،
پايان سرنوشت تو، پايان ديگران...
من چشم خسته دوخته تا آستان روز
لبخند ميزنم
شب لحظهيي به چهرهي من خيره ميشود:
-داني چه ميكنم؟
-دانم چه ميكني
ما خسته در كشاكش اين بحث بيثمر
ناگه سحر به قهقه از راه ميرسد...
من زندهام هنوز
فرياد ميزنم."
+حسن هنرمندي
به درگاه سرد كابوس ايستادهام، ياراي نوشتن يا سرودني نيست، ايستادهام، خيره به شبپرههايي كه هراسان از آفتاب ميگريزند. ميخواهم رها كنم اين تن بيجان و بيرمق، تا موجهاي وحشي زمان، بكشاندم به هر ساحلي كه خواست. كه خستهام از نيامدن كشتي نجات، از دروغ طلوع در پس اين همه ابر بيانتها، از خبر دستگيريها، زندانها، اعدامها، و غريو سكوت به تاييد تاريكی، خستهام. ميخواهم بروم و عاشق شدن ملخ را تماشا كنم، بروم، انعكاس آب را در آسمان پيدا كنم، بروم و بگذارم همه اين خستگيها و هراسها را براي ديوارهاي سرد. واي! صداي له شدن زنبور عسل را زير پا نشنيدي؟
ايكاش سپيده، طعم شكوه باز آورد به باغ، اي كاش زندگي باز...
---خنیا
"...
مطبوع بود
مطبوع
وقتي كه مادرت
فنجان چاي داغ به من ميداد
با آن همه سخاوت
با اشتياق كامل
با مهربانياش كه جهاني بود
وقتي لبان من
گر ميگرفت از تب بوسه
دنيا براي من
دنياي عاشقانهي ما بود
مطبوع بود
اما
اينك! دوباره پنجرهي خاموش
اينك! دوباره تنهايي.
حراج
حراج
حراج ميشود
يك مرد بيقرار
سن ۲۵ سال
بيعيب
بينقص
بيريا
حراج
حراج
حراج ميشود
اما درنگ
آقايان
خانمها
يك عيب
يك خجالت
حراج
حراج
حراج
مرديست بينصيب
با ارتداد كامل
با بار معصيت
با كولهبار ننگ
ننگ هزار خاطره بر دوش
ننگ هزار سالهي ايمان
با شش هزار حلقهي زنجير
چندين هزار چاپ غلامي
حراج
حراج
حراج ميشود
يك برده
نه
كه چندين
يك برده
نه
كه بسيار."
+ محمد آذري
---خنيا
اولي اومد، عقب افتاده بود، نميتونست درست راه بره، با عصا، حتي از پله نميتونست پايين بياد، عينكي، چشماش هم كمي لوچ بودن، تو صورتش جا به جا ريش درومده بود، تنك و كم پشت. نشست رو سكو، يه بسته پاستيل درآورد، یه Hype، موبايل هم داشت، روشنش كرد، آهنگ هايده گذاشت، از اون قديمياش، ازون آوازيها. كيف ميكرد، سرشو تكون ميداد. پاستيلشو باز كرد، hype رو هم. يهكم مينوشيد، يه دونه پاستيل ميخورد، كم كم، آروم آروم، و هايده گوش ميداد و فوتبال بازي كردن ما رو تماشا ميكرد. منم كه تعويض شده بودم براي استراحت، كنارش نشستم و اون با لبخندش بردم به يه عالم ديگه، گفت هايده خوبه نه؟ گفتم آره، خيلي، صداش دوست داشتني بود. گفت از ديشب كه گرفتمش همش دارم گوش ميدم، تو هم دوست داري؟ گفتم آره، خيلي! امپرسيون هم شلنگ انداز اومد و چند لحظهاي پيشش نشست و گفت واقعا خدا رحمت كنه هايده رو. بهش پاستيل تعارف كرد، گفت بخور زورت زياد شه بتوني فوتبال بازي كني!
لبخند ميزد، لذت ميبرد، از پاستيل، از hype، از صداي هايده و از اين كه ما هم دوستش داشتيم و تاييدش ميكرديم. بعد دوستش اومد، مونگول بود، تپل و قد كوتاه، كاپشنش هم دستش بود، اولي تا ديدش گفت چرا كاپشنت رو نپوشيدي؟. با همون لحن خاصش، پر از مهرباني، پر از دلهره، و اون پوشيد. سختش بود پوشيدن، خواستم كمكش كنم، ترسيدم ناراحت شه و فكر كنه ترحم كردم. فقط نگاهش كردم.
اولي چيزايي كه داشت رو نشونش داد، گفت هايدهست ها! دوست داري؟ اون يكي سرش رو تكون داد. بعد گفت هايپه ها! اون يكي گفت چيه؟ نوشابس؟ گفت نه، نوشابه نيس، هايپه! مربيمون گفته بخورم كه انرژيم زياد شه و فردا انرژي داشته باشم. دوست داري بخوري؟. با همون لحن مهربونش. اون يكي لبخند زد، گفت آره، شروع كرد خوردن، اولي ترسيد، گفت همشو نخوريا! آخه همين يه دونه رو دارم، اما قول ميدم دفعه بعد براي تو هم بخرم، باشه؟. و به هم نگاه كردن، با همون نگاه پر از مهرشون.
يكي كه اون طرفتر واليبال بازي ميكرد از اونجا رد شد، فرشته اولي پرسيد آقا محسن كجاست؟ نيومده؟ اون مرد گفت نه، نيست. بدون اينكه برگرده، و رفت. اون يكي از اولي پرسيد آقا محسن دوستته؟. گفت نه، دوستم كه نيست، اما دو هفتهست كه ميام نميبينمش. نگرانش شدم كه نكنه اتفاقي براش افتاده باشه، ميخواستم حالشو بدونم. و با هم پاستيل خوردن، خنديدن، هايده گوش دادن و فوتبال بازي كردن ما رو تماشا كردن، و من فكر كردم كه ما سالميم، انسان كامليم! و اين قدر پست، اين همه كثيف و آلوده، همه چيز رو فراموش كرديم، حتي محبت كردن رو، محبتي هم كه باشه شرممون ميشه ازش، چه هيچه اين انسانيت ما.
خواستم هردوشون رو ببوسم، ترسيدم ناراحت بشن، از دور بوسيدمشون، خواستم پيششون بمونم، هراس برم داشت مبادا از خودم حالم به هم بخوره! و اونها باز پاستيل خوردن و فوتبال تماشا كردن و ...
---خنیا
و آنك مرشد ما، پس از روزگار دراز انتظار، قدم رنجه فرموده و گام بر چشمان ما گذاشته و نور اميد زندگي بر ديدگان كور ما تابانيد.
شيخنا، نايب بر حق شيخ استالين اول و ملا خروشچف درويش و يلتسين مرشد، ملقب به بوريس بلا، طيالارض فرموده و به طرفهالعيني از بلده جرمنها بر خاك ناچيز ما سقوط فرمودند. اجنبيهاي كبيث با شايعه پراكنيهاي خود قصد ريزش دهشت در قلب پاك شيخنا داشتند، ليكن شيخ، با گوهر والاي خرد، لاف توطئه را ادراك كرده و به شتاب به اين بلده پريدند.
گويند شيخ چونان اجداد غيور خود چشم بر خاك اين سرزمين داشته، لكن ما سوار بر قاطر، خودرو ملي، در تلپگاه هوايي حاضر و بوسه بر قدوم گرم ايشان كه گرمايي عجيب و رايحهاي خوش در امتداد سفر از ديار كفر اروبا بر خود گرفته بود نهاده و مشتي خاك بي قابل اين ديار در گريبان او فرو ريختيم كه ناگاه شيخ نعرهاي پر ابهت فرمودند كه "اي رعيت چرا مشتي خاك ميپاچي؟ مگر ما چشم بر مشت خاك ناچيز شما داريم؟ كه همانا بر همه نيات شما آگاهيم." و من در حيرت از نبوغ و حضور ذهن شيخ، اشك ريزان، درياي روسيه را ( كه شنيدهايم جمعي خود فروخته و سرسپرده امپرياليسم و استكبار جهان سوز، اسامي نامتجانسي چون خزر و امثالهم بر آن مينهند كه خداوندشان ببخشايد)، دو دستي پيشكش نموده و شيخ لبخند فرمودند و بر پشت اين حقير زندند و فرمودند "اي پدر سوخته"! و من بال بگشوده از شوق محبت شيخ در آسمانها به پرواز درآمدم و از آن بالا ديدم كه آستارا هم شيخ را بايست، فيالفور بازگشته و تقاضاي قبول پيشكش نمودم كه شيخ خواست با خندهاي پس گردنم بفرمايد كه از براي خاكي بودن ايشان و علاقه آسماني به خاك، 78% قامت را در زير خاك جا گذاشته بود و دستش نرسيد فلذا بر كپل اين جانب نواختند و فرمودند " فكر ميكنيم! پدر سوخته" و من اين مرتبه از شوق جامهها دريدم و شيونها كرده و تا آسمان پريدم كه يادم آمد اندكي دلار هم در جيب دارم و در حضور شيخ مارا چه حاجت به اين سياهيها! از خدمت شيخنا دمپايي، مغفرت طلبيده و ضمن طلب آمرزش بابت اين همه تزوير خود، از شيخ دعايي براي رهايي از چرك و كثيفي اين كاغذهاي كاپيتاليستي درخواست كردم كه شيخ چون يك منجي حقيقي، فيالواقع با حركتي هماهنگ شامل چپاندن پلك والا بر پلك سفلي، با همراهي كرشمه دهان، خواهش اين حقير استجابت فرموده و با فوتي گران همه سياهيها از جيب ما بزدودند و توصيه افشاندند كه بدهيم جيب را بدوزيم كه بسيار مفسده از آن برخيزد و همه اين نشانههاي استكباري را بدهيم به نوكران و چاكران مخلص بارگاهشان تا شيخ خود براي زدودنشان چاره كند.
شيخ، از آنجا كه امم گوناگوني از مسلمين چشم به راهش بوده و غير مسلمين نيز ياد گرفته و براي ما به انتظار شيخنا نشستهاند، پر كشيده طيالارض ديگري فرمودند. و چه زود ما را گذاشتند با جاي قدمهاشان كه داديم دورش را ديوار بكشند تا آثار باستاني گردد، و اشكهاي شوقي كه سر پايان ندارند. و ما ذوق زده از زيارت جمال شيخ دمپايي اعظم، بر سر ميكوبيم تا پيشكشي بيابيم و تقاضاي حضور روشني بخش دوبارهاي نماييم...
---خنیا
"خانواده تت"، نام تئاتريست كه در فرهنگسراي نياوران در حال اجراست و افسوس كه چون غالب تئاترها از استقبال شايستهاي برخوردار نگشتهاست. تئاتر، هنري زيبا و دلنشين، كه هنوز فرهنگ لازم اين هنر در جامعه ما پديدار نيست، يا نميرويم و چشم بر آن ميبنديم و ترجيح ميدهيم برويم سراغ فيلمهايي كه پسري پولدار و زيبا عاشق دختري خوبرو شود و اين عشق به سرانجام برسد و ...يا به تئاتر ميرويم تا ژست بگيريم كه هنرشناسيم و حتي حوصله نداريم، يا شايد توانش را، كه بفهميم داستان چه بود. دلايل اين گسست بسيار است، نمايشهاي ضعيف و كم محتوا، سالنهاي نامناسب، عدم بازاريابي و تبليغات و آگاهيرساني كافي و صحيح و ... كه بسيار جاي كنكاش و بحث دارد. اما نمايش " خانواده تت"، يك طنز شيوا و روان، با نگاهي نافذ به موضوعات مختلف اجتماعي، كه متن آن به خوبي به فارسي برگردانده شده و بازيهاي يكدست و روان و درخشش بازيگران بزرگي چون فرهاد آييش، ليلي رشيدي و ... بسيار به دل مينشيند و حيرتا كه استقبال اندك، ميشود دعوت يكي از بازيگران در پايان اجرا براي توصيه كردن به ديگران. اي كاش، فرصتي دست ميداد و ميتوانستم در زمينه بازاريابي براي چنين برنامههايي -بي چشمداشت- يارياي برسانم و دست افرادي چون فرهاد آييش را بفشارم، اي كاش پل ارتباطي بود و ميلي متقابل، كه از دومي بياطلاعم و از اولي در جهل!
"خانواده تت"، به جنگ، عشق، مذهب، خانواده، انضباط، سادهدلي، بياطلاعي و اخلاقيات ميپردازد و به ياري كمدي موقعيتي، هم خندهاي عميق در دلها ميآفريند و هم تماشاگر هشيار را در فكر فرو ميبرد. هرچند ضعفهايي معمول در تئاتر ما، چون فقر سالن و به خصوص سن نمايش، صحنهآرايي، نور و صدا، در اين نمايش نيز فراوان به چشم ميآيد و حتي گاه آزار دهنده ميگردد، اما در كل، زيباييها و طنازيها چهرهاي نيك ميآفرينند. اي كاش، براي حفظ اين هنر، براي پرورش فرصتهاي انديشه و لذت معنوي، به ياري كوششگران اين عرصه بشتابيم و نگذاريم كه همين بدن نحيف هنر در سرزمينمان مدفون شود.
"خانواده تت"، با كارگرداني مائده طهماسبي، و ترجمه كمال ظاهري از نوشته ايشتوان اركني، به همراه بازنويسي متني كه فرهاد آييش انجام داده و بازي رامين ناصر نصير، فرهاد آييش، فرشته صدرعرفايي، ليلي رشيدي، احمد مهرانفر، شكوفه هاشميان، مهدي بجستاني؛ در فرهنگسراي نياوران در حال اجراست. نمايشهاي خوب را از دست ندهيم.
---خنیا
"چيز واقعا عجيبي است ديدن ميليونها انسان كه به نحو نكبت زايي تن به بردگي دادهاند و با سرافكندگي و تسليم و رضا، يوغ خفت آن را پذيرفتهاند؛ اين قبول به دليل اجبار و از روي اضطرار نيست. بردگان مجذوب و به عبارت بهتر افسون قدرتي شدهاند كه نبايد از آن وحشت داشته باشند، چون آن قدرت تنهاست و آنها بيشمارند، نبايد آن قدرت را عزيز بدارند چون ستمگر است و از رفتار انساني بويي نبرده. آيا اميدي هست كه انسانها از اين رخوت رهايي يابند؟"
+E.de la Boetie, Discours de servitude volontaire
هنوز درد هست، سختي هست، بردگي هست، دنياي جور هنوز سر جايش است، ما همه زنجير بر گردنانيم، هنوز همان ساكنانيم، ساكنان دوزخ. بردهايم و ما را ماندلايي ديگر بايد، بردهايم و فرياد بيدار باش ميتواند نخست از گلوي تو برخيزد. تو ماندلا باش، تو آتش بكش پيرهن جهل و نادانيمان، تو در هم شكن با دستانت، ديوار بلند خرافات را. بيا، آغاز كنيم فرياد بر سر هراسها و ترسها را. بيا، بردگي را پردهي آخري هم هست، تودهاي خواهد خروشيد و غريوش، نقاب از چهره همه اربابان گنديده - فئودال و بورژوا؛ جامهي ريا پوشيدگان و مروجان دروغ- خواهد كند. بردگي را پايانيست، اگر بفهميم بردگيهايمان را، حس كنيم كه تلخاي دوزخ در هر رگمان ميگذرد، اگر همه لوتركينگ شويم و تف بيندازيم بر دستان اربابان ابليسي.حقوق زنان، حقوق كودكان، حقوق بشر، حقوق حيوانات، حق همه دنيا، همه چشم بر قدمهاي ما دوختهاند، با بوسهاي بايد همه خلق را، همه كارگران، كشاورزان، روشنفكران را بيدار كرد، آزادي ما تنها در دستان ماست...
---خنیا
" هر انسانی که در بردگی زاده شود برده می شود، و هيچ چيز قطعيتر از اين نيست. بردگان در بند بردگي،همه چيز حتي ميل خروج از بردگي را نيز از دست ميدهند. آنها به وضعيت بردگي خود علاقه دارند، مثل همراهان اوليس كه از سرگرداني و سقوط در ورطه توحش خوشنود بودند. پس اگر امروز بردگاني وجود دارند كه وجودشان بر حسب طبيعت قابل قبول به نظر ميرسد، به خاطر اين است كه روزگاري انسانهاي آزاد را برخلاف طبيعت برده كرده بودند : زور اولين بردگان را درست كرد، بزدلي و بيارادگي اين بردگي را دائمي ساخت."
+ ژان ژاك روسو
---خنیا
برايم لالايي ميگويي؟
ميخواهم چشمانم ببندم
گم شوم از روياي غمها
دور شوم از آشيانهي زنجير شده
لالايي بلدي؟
باز ببوسم
تا چون پرندههاي مهاجر پر كشم
از اين كوهستان سرد
و بگذارم غروبها را
براي كركسان در انتظار
برايم لالايي بخوان
ميخواهم سر بر ابر نرم خيال حضورت نهم
شايد آواز
شايد لالايي
لبخندت را
به جاي غمها و غصهها
در قلبم
همين قلب پاره پاره
خانه دهد
برايم لالايي بخوان
شايد لالايي تو
رهايم كند از اين همه سنگيني
لالايي
شايد،
دل تنگم باراني كند...
---خنیا
چه سبك بود پاييز
با برگهاي رقصان
با آفتاب لرزان
چه رها بود پاييز
با آواز برگهاي خشك
و سرود تراوش مهتاب
پاييز، در آغوش ابرها
با ترنم اشكهاي شوق
-باران
پاييز
شكوه و صلابت درختان غرور
و قد افراشتن كوههاي ستبر
و سينههاي سپر
براي تهديد سرما،
هراس يخ
پاييز چهره پوشانيده
شكوه آسمان را
و نوازش نسيم
و پيانوي ابرها را
هديه ميسازد
و من
دوباره عاشق ميشوم...
---خنيا
ميخواهم بارم ببندم
به سوي آسمان آبي آن دورها
وراي سيمهاي خاردار زنگ زده
آن سوي سرزمين آدم كشان خداجو
دورتر از آن
كه اشكهاي زمستاني نان خشك خوران بينم
دورتر از آن
كه باد را ياراي آوردن قصهي اعدامها باشد.
داغ دل، ياراي نشستنم نميدهد
برخيز
تنهايم مگذار
تف بيندازيم بر دوران جدايي
و پرواز كنيم به دشت شاپركها
كه آخرين شاپرك اين شهر را
يك ساعت پيش
گردن زدند.
بيا
باز سينههامان بيتاب خواهد شد
باز لبهامان
نم لبخند خواهند ديد.
مرا ياراي زمستان ديگر نيست
بنگر
نگاه كودكان خيره بر كاسههاي آش
كه مردمان خداجو
ميبلعند
از براي خدا
و فراموش ميكنند دختران خدا را
و بر چهرهي التماسگر پسران خدا
سيلي ميزنند
تا گناهانشان بخشيده شود،
تا خون مردمان خدا
بر دستانشان
خشك شود،
تا خاطره زناكاريهاشان
با غرغره كردن كلمات نامفهوم
و ثناي كسي كه نگاهش را
احساسش را
نه شناختهاند
نه خواهند شناخت
با نسيم شامگاه برود
و بمانند جمعي انسانهاي سياه و كور
با پيرهنهاي سپيد.
مرا طاقت نگاهشان نيست
ميخواهم آفتاب
شاهدش باشد
ميخواهم
لقمههايم را
با برادرانم
با خواهران زيبايم
تقسيم كنم
بيهراس از شلاقها
بيترس از چشمان گرگها.
آفتاب
براي همان خدا
روايت خواهد كرد
اشكهايم را
و خندهي دوباره
پسرش را
كه شاد شد
از كاسه آش در هنگام روز،
و خواهد ديد
كه چگونه
آخرين لقمه تنهايي را
بالا آوردم.
ميخواهم كافر باشم
فرزندان خدا اما
باز بخندند.
بيا به سوي بهار راهي شويم
دوباره
نقش مهتاب را
بر بركهها قصه كنيم،
هنوز دشتها
ردپايمان را بوسه خواهند ساخت. . .
---خنیا
"... مردي كه من ديدم آدم باهوشي بود و نترس و قوي...ولي، ميخواهيد باور كنيد يا نكنيد، از سكو كه بالا ميرفت گريه ميكرد. رنگش مثل گچ ديوار سفيد شده بود. جدا فكرش را نميشود كرد. وحشتناك است؟ كيست كه از وحشت گريه كند؟من نميتوانستم فكر كنم كه يك آدم بزرگ، كسي كه هيچ وقت گريه نكرده، يك مرد چهل و پنج ساله از وحشت گريه كند. به فكر آدم نميگنجد كه روح آدم در اين چند دقيقه چه ميكشد. تشنجش به كجا ميرسد! اين اهانت است به روح انسان، و غير از اين هيچ نيست! دين به ما ميگويد "نكش!" ولي انساني را ميكشند چون آدم كشته است! اين كه نميشود!
پيشخدمت گفت : باز جاي شكرش باقيست كه وقتي سر به يك ضرب از بدن جدا ميشود و به يك گوشه ميافتد محكوم دردي حس نميكند.
پرنس با حرارت گفت : بله، ميدانيد، شما به نكته جالبي اشاره كرديد. همه درست همين حرف شما را ميزنند. اين دستگاه، يعني گيوتين را هم براي همين اختراع كردهاند.ولي من همان وقت كه اين صحنه را ديدم فكري به ذهنم رسيد: از كجا معلوم كه عذاب اين مرگ بيشتر نباشد. شايد اين حرف به نظر شما مضحك بيايد. فكر كنيد كه دري وري ميگويم. ولي كافيست كمي قوه تخيلتان را به كار بيندازيد. آن وقت ميبينيد كه همين فكر به ذهن شما هم ميآيد. يك خرده فكر كنيد، مثلا شكنجه را در نظر بگيريد. وقتي كسي را با شكنجه ميكشند رنج و درد زخمها جسماني است. و اين عذاب جسماني آدم را از عذاب روحي غافل ميكند، به طوري كه تنها عذابي كه ميكشد از همان زخمهاست تا بميرد. حال آنكه چهبسا درد بزرگ، رنجي كه به راستي تحمل ناپذير است از زخم نيست بلكه در اينست كه ميداني و به يقين ميداني كه يك ساعت ديگر، بعد ده دقيقه ديگر، بعد نيم دقيقه ديگر، بعد همين حالا، در همين آن روحت از تنت جدا ميشود و ديگر انسان نيستي و ابدا چون و چرايي هم ندارد. در اينست كه سرت را ميگذاري درست زير تيغ و صداي غژغژ فرود آمدن آن را ميشنوي و همين ربع ثانيه از همه وحشتناكتر است...مجازات اعدام به گناه آدم كشي، به مراتب وحشتناكتر از خود آدم كشي است. كشته شدن به حكم دادگاه به قدري هولناك است كه هيچ تناسبي با كشته شدن به دست تبهكاران ندارد. آن كسي كه مثلا در شب، در جنگل يا به هر كيفيتي به دست دزدان كشته ميشود تا آخرين لحظه اميدوار است كه به طريقي نجات يابد...حال آنكه اينجت همين اميدي كه تا آخرين دم دل را گرم ميدارد و مرگ را ده بار آسانتر ميكند بي چون و چرا از محكوم گرفته ميشود. اينجا حكم صادر شده و همين كه حكم است و قطعي است و اجباريست و هولناكترين عذاب است و بدتر از آن چيزي نيست...چه كسي گفته است كه انسان قادر است چنين عذابي را تحمل كند و ديوانه نشود؟ اين تجاوز ناهنجار و بيحاصل براي چه؟ ..."
---خنیا
جلال. همان اندازه بزرگش كردند كه ميتوان لايه نازك كف را حباب كرد و بزرگ نمود. همانقدر نويسنده نبود كه روشنفكر نبود، يك خواب زدهي نشسته در زير پاي فرديدي كه تنها از هايدگر و پست مدرنيسم اسمش را فهميده بود. حالا هي زور ميزنيم كه بزرگش كنيم.
حباب هنوز هست، در آن ميدميم، بزرگش ميخواهيم، اما سرانجام تنها تركيدن است، نبودن است، نه هيچ چيز ديگر، كه ماهيتش هيچ نبود جز لايهاي كه روي روشنفكري و ادبيات ما را گرفته بود. جلالي ميآفرينيم كه هيچگاه وجود نداشته و چه آسان فراموش ميكنيم كه او و امثال دكتر علي، چه بر سر انديشه و شعور آوردند و با افكار كپك زده خود، چگونه رخت سياه و پاره بر تنمان كردند. تاريكفكري كه بيسواديش را ميان خط به خط نوشتههايش به يادگار گذاشته، عزيز ماست، يادش گرامي ميداريم و به شكوه سياهش كلاه از سر بر ميداريم.
---خنیا
شوونيسم :
شوونيسم به ملت پرستي يا قوم پرستي افراطي و نامعقول و آميخته با نفرت از ديگر ملتها گفته ميشود. اين عنوان از نام نيكولا شوون، سرباز ناپلئون گرفته شده كه از جهت سرسپردگي بيچون و چرا و سادهدلانه به ناپلئون، نامدار بود. در زبان انگليسي شووينيزم به كنايه براي هرگونه زيادهروي خودپرستانه به كار ميرود، چنانكه هواداران جنبش آزادي زنان اصطلاح شووينيزم مردانه را به كار ميبرند.
ملت پرستي ما در نظر من شوونيسم است. شوونيسمي كه از بالا به وجود نيامده، تحميل نشده، بلكه خود آفريدهايمش، خود رخسارش را طرح زدهايم و گونههايش را سرخاب ماليدهايم. ما عاشق خوابيم و در روياهامان، ديگران را يوغ بردگي زدهايم، برترين جهان بودهايم و اربابي شدهايم كه تنها در چرتهايمان است كه زير سايههاي درختان زيبا مينشيند و حكم ميراند و اعراب و زردها و سياهان در پاي تخت، آرزويشان برابري با ماست. ما خفتهايم و قصد برخاستنمان نيست، شعر ميسراييم كه هوشمندترانيم، جهل چرك لباسمان است و به پيشرفتهاي علميمان مينازيم، ما برگزيدگان و محبوبين خداونديم، همان خداوندي كه از ستم بيزار است، از ظلم، فقر، تبعيض، نژادپرستي، از تفاوتها و دوروييها و دو رنگيها متنفر است. و ما، ما كه صبحدمان نقاب فرهيختگي ميزنيم و شبانگاهان در همآغوشي كرمها نعره ميزنيم. ما كه بوي گند و چروك پيرهن نشان صداقتمان ميشود، ميكشيم، ميبنديم، ميرباييم، عذاب ميآفرينيم، فراموش ميكنيم، بر سر گرسنگان بيانتها ميزنيم و با ديگي غذا و يك سفر سياحتي زيارتي ميشويم پاك و مرد خدا، ميشويم مامور برپايي احكام خدا، هدايت گمشدگان در ظلمت، همان ظلمت كه پيشتر خود تعريفش كردهايم. ما برترينان جهانيم.
در خانوادههامان، در خانههامان، هرآنچه بر بقيه حرام است، ننگ است، جرم است، فساد است، بر ما هديه است، مهر است، افتخار است. در خانههامان، فاشيسم را آب ميدهيم، شوونيسم را به كودكانمان ميآموزيم، تا غرور و خواب درس زندگيشان باشد. مبادا كسي، بگويد از همه سياهيها كه خود بر خود فرو آوردهايم، بگويد كه كجا ماندهايم و چه شدهايم راندگان همه عالم. ما غنودگان شب زده، گرفتاريم، در شووينيسم و هزاران بند ديگر، و نميخواهيم، سختي زنجيرها را باور كنيم، نميخواهيم براي برخاستن دوباره بينديشيم. بگذار همان چرتها لذت زندگي باشند....
---خنیا
تلفن زنگ زد...
" خداحافظ، من رفتم."
زنگي ديگر...
" اگر بدي ديدي، ببخش، بيامرز و جز خاطره خوش بر دل نگاه مدار. من مي روم، تو خوش باشي! مواظب همه چيز باش. دنياي اينجا و تو. من ميروم. شايد برگشتم، اما بعيد است. دنبال زندگي ميروم..."
باز سكوت را از هم ميدرد...
" من مي روم، آن سوها، آن دورها، ديگر برنميگردم، كاشانهام را نيز ميبرم، صدايم شايد بازآيد اما رد پايم هرگز..."
تلفن را ميكُشم...
ميدانم، همه ميروند، همه رفتند.
حالا منم و پنجرهاي كه رو به شهر تاريك و خانههاي بيچراغ باز است.
ديگر تلفن به كاري نمي آيد...
---خنیا
شامگاهان
با صداي در زدن ستارهها
با آواز مرغ شب
برگ ديگري فرو ميافتد
از درخت كوچك خانهام
و عشق شكسته
خود را براي هق هقي نو
آماده ميكند.
خورشيد
كه دردش ميگيرد از همه دروغهاي ما
كه شرمش ميآيد از همه سياهيهاي شهر
خورشيد
كه رو ميپوشاند از لحظههاي ما
همه را
با نفسهاي بشكسته برجا ميگذارد
و اشكهايش را در آن سوي دامنههاي برفي
چال ميكند.
پيرهنهاي تزوير به صندوقچههاي زنگ زده ميرود
و دانههاي تسبيح آرام ميشوند
ز جور چرخشهاي خالي و تهي
از هر عشق و هر دلدادگي.
هر شب،
برگي از درختچه كوچك اما
فرو ميافتد.
هرچه شعر ميخوانم
هرچه از عاشقانهها ميگويم
ساز ميزنم
نميشود
نميشود كه شبي برگي فرو نيفتد
آخر،
درختچهي من
كنار پنجره مينشيند
و هر روز
لحظه لحظه
شهر را تماشا ميكند.
درختچه
نميخواهد عاشقانهها را باور كند
نميخواهد كابوسهاي روزانه اش را رها كند
به انتظار شب پاك مي نشيند
هربار برگي ليكن
تاب نميآورد دشنه انا الحق هاي دروغين را
ومن
هربار
از آمدن شب ميترسم
هربار
از بغض خورشيد وحشتم ميگيرد
هربار
عاشق صداي پاي شب ميشوم
و هربار براي گم شدن ماه
اشك ميريزم.
من و درختچه اما
طاقت رها كردن پنجره شهرمان نيست.
من و درختچه
سياه پوش عشق شكستهمان هستيم
سياه نشين روزهاي مه زده...
---خنیا
"گرينگوي پير مرده بود و كلمات خاكستر شده بودند، گرينگوي پير مرده بود و همراهانش ميبايست از آن پس سخن ميگفتند، زيرا آن اسناد با تاريخشان ديگر به جاي آنها حرف نميزدند. آنان چنين ميگفتند : ما بر اين زمين كار كرديم، هزاران سال پيش از آنكه مساحان و وكيلان و ارتش سر برسند و به ما بگويند اين زمين مال شما نيست، اين زمين فروخته شده، اما فعلا همينجا بمانيد، همينجا زندگي كنيد و خدمتگزار مالكان جديد باشيد، چون اگر چنين نكنيد از گرسنگي ميميريد. گرينگوي پير مرده بود و كلمات بر فراز صحرا به پرواز درآمده بودند و ميگفتند ما خوش داريم بجنگيم، اگر نجنگيم حس ميكنيم مردهايم، شكر خدا كه انقلاب تمامي ندارد، اما اگر هم تمام شود ميرويم و در انقلاب تازهاي ميجنگيم، آنقدر ميجنگيم تا توي گورهامان بيفتيم. گرينگوي پير مرده بود و كلمات نيمسوخته بسي فراتر از ملك ميراندا و دهكده و كليسا پرواز كرده بودند و ميگفتند ما هيچ كس را خارج از اين ولايت نميشناختيم، خبر نداشتيم كه آنسوي مزارع ذرت ما دنيايي هست، حالا با آدمهايي از هر گوشه و كنار آشنا شدهايم، با هم خواب ميبينيم و بر سر اين بحث ميكنيم كه آيا آن وقت تك وتنها توي دهكدهمان خوشبختتر بوديم يا حالا كه به همه جا سر ميكشيم، گيج از اين همه رويا و اين همه آوازهاي گوناگون. گرينگوي پير مرده بود و ترانهي كلمات سوخته پراكنده شده بود بر صحرايي كه مسكن ارواح درياچهها و رودها و اقيانوسها بود...گرينگوي پر مرده بود، گردهاش پوشيده از زخم گلوله و كلمات فرو رفته بودند در كام باد سوزاني كه او ديگر تنفس نميكرد، تا ابد، گوش بسته بر كلماتي كه ميگويند، كتك ميخوريم اگر ساعت چهار صبح سرپا نبوديم و تا غروب كار نميكرديم، كتك ميخورديم اگر وقت كار كردن با هم حرف ميزديم، كتك نميخورديم اگر وقت كار كردن با هم حرف ميزديم، كتك ميخورديم اگر سر و صداي عشق بازيمان را ميشنيدند، تنها وقتي كه از كتك معاف بوديم گريه بچگيمان بود، يا مرگمان در پيري. گرينگوي پير وقت مردن با صورت روي خاك افتاد، كوهها گامي نزديكتر شدند و ابرهايي كه پايين ميآمدند آينه خود را بر خاك جستجو كردند و تصوير خود را در كلمات آتشين ديدند: بدترين ارباب كسي بود كه ميگفت ما را مثل پدري دوست دارد، با كمال مهر و محبت اهانت ميكرد، با ما مثل بچهها، احمقها، وحشيها رفتار ميكرد، ما هيچ كدام از آنها نيستيم، توي كله خودمان ميدانيم كه از آنها نيستيم. وقتي گرينگوي پير در مكزيك روي خاك افتاد، باران بر صحرا باريدن گرفت، گويي ميخواست خون و غبار را فرو بنشاند، لختههاي بزگ آب كفن خاك را خيس كردند تا كلمات سوخته چون آب شوند و بگويند، همه چيز خيلي دور بود، حالا نزديك است و نميدانيم كه اين خوب است يا بد، حالا همه چيز آنقدر نزديك است كه دستمان به آنها ميرسد، و مي ترسيم: يعني انقلاب همين است؟ وقتي گرينگوي پير براي هميشه رفت، كوهها چون ماسههاي سنگ شده مينمودند و آسمان زير باران كلماتي جان ميكند كه ميگفتند همه چيز دور بود..."
+ گرينگوي پير، كارلوس فوئنتس، ترجمه عبدالله كوثري.
اين رمان يك رويا در دلم پروراند، روياي نوشتن فيلمنامه و ساختن فيلم، انگار همه صحنهها را در ذهن ميآفريدم، انگار... عجيب كه هنوز آرزوي كارهايي دارم كه هيچ ازيشان نميدانم...
---خنیا
طاقت نوشتنم نيست
قلبم بردي
قلمم را ديگر چرا؟
---خنيا
تف مياندازيم بر اين و بر آن، فرياد ميزنيم كه هاي آزادي ما جوياي توايم! بر ما رخ بنما! چه خوب دروغ ميگوييم، چه آسان. ما كه نه بر آنيم تا دست در دست هم نهاده باشيم، نه غم نان ديگري آزارمان ميدهد و نه سوز حسرت طفلي، كه ميتوانست مثل ما لباس خوب بپوشد، غذاي گرم و نوشيدني خنك در سفره داشته باشد، خم بر ابرويمان ميآورد. ما مردمان شعاريم، چه زيبا آزادي را شعر ميكنيم، پر از جناس و مراعات النظير كه اي لعنت بر اين مراعاتالنظير.
ادبياتمان جهاني نميشود چون مردم را، آزادي را، زندگي را، باور نداريم. نقاشيمان هيچ نميشود چون رنگ آنها را نميدانيم، آزاديخواهيمان را هم كسي باور ندارد، كه در ميان فريادهاي برادريمان دست در جيب ديگري ميكنيم.
بزرگ دروغ گويان دنياييم ما. از برابري قصه ميسازيم و به فاميل و تبار خانوادگيمان ميباليم و ميخنديم بر همه ديگراني كه ما نيستند، شاديم به نوادهي فلان بيخاصيت بودن و هيچ نميكنيم كه ما از تبار برتران زمينيم و در دفتر مشقمان مينويسيم آزادي براي همه.
ما روياهايمان رنگ ندارد، حتي صدا هم ندارد. ما سبكي زندگي را، شكوه خود بودن را، طعم شيرين انسان بودن را، نميدانيم، بر همه لحظههامان غبار افسانه نشسته، غبار دياري كه ما يگانه پادشهانش خواهيم بود.
روزها ميگذرد. و ما هنوز همانيم، همان مردمان هميشه خواب، هميشه غافل...
---خنیا
بگذار همه قطرههاي باران جانم را ببرد
بگذار، حال كه آسمان، باز مهربان شده
كه ابرها، ميخواهند بغض را مرهم شوند؛
روحم را باران بشويد.
آخر اين آلودگيها را رهاييست مگر؟
آخر باران كه گل را نميروبد،
تا رخسار ميكشاند
تا هم آغوشياش با اشك،
بگذار زخم لحظههايم بشويد اين باران.
نگفته بودي،
كه نگاهت ستاره نيست، نور نيست
شكسته است
اسير است
ميان همه آن نميدانمهاي در هم تنيدگي فضا
نگفته بودي،
كه سرودت، ريزش برگهاست
برگهاي تنهاي پاييزي
و موسيقياش
ميشود همه ثانيههاي من بي تو
همه دقايق جان خراش.
بگذار باران، دلم را بستر شود.
تو نگفته بودي،
حال كه من آمدهام
كه گدايي ميكنم لبخندت را
كه آتش ميكشم هستيام را
شعرت، ميشود خرد شدن برگهاي زرد
زير گامهايت
كه ميروند
يا شايد، زير نگاه من،
كه به پايت افتادهاند
و ماندنت را باز
التماس ميكنند.
تو كه هيچ نگفته بودي،
تنهايي بي تو
به چه كارم ميآيد؟!
بگذار مرا با باران...
---خنیا
" راه چون ماري محتاط، در سرازيري تنگ ميلغزيد و پايين ميرفت. اسرار از ماهتاب گريخته شب كوهستان، زير سايه سياه انبوه درختان بنه تاب ميخوردند. دو مرد پيش ميرفتند و پارهي ماه، از بالا، نگاهشان ميكرد. سايههاي ترسو، خود را ميان پاهاي آنان ميكشاندند تا انگار خش خش پاپوشها را خاموش كنند.
تنگ به پايان ميرسيد و راه در دشت ميافتاد. زير نور ماه، كوههاي محو و بهت آلود افق روي سياهي شب سايه ميانداختند..."
تصوير سازي شاعرانه، استفادههاي زيبا و به جا از صنايع در عين فاصله بسيار از ظاهرسازي هايي كه اين روزها براي فخر فروشي، بيجهت به ميان نوشتهها پرتاب ميشوند، سادگي موسيقيوار، همراستايي فرم و محتوي و استفاده از كلمههايي پاك و بيريا كه بسياري از ما فراموششان كردهايم و برق زيباي بسياريشان سالهاست زير غبار واژگان عرب و غير عرب گم شدهاند. اينها همه گوشهاي از خصوصيات نوشتههاي ابراهيم گلستان است. كسي كه نقشش در ادبيات و هنر نوين ما انكار نشدنيست. كسي كه مثل همه بزرگان ديگر فراموشش كردهايم و نشستهايم تا او هم برود و آنگاه بگوييم كه گلستان چه بود و چه كرد. تنها به دنبال اينيم كه بلور خاطراتش را بشكنيم و او هنوز با سكوت زلالش نام فروغ را در خاطرات خود درخشان و زنده نگاه داشته است، و ما مرده پرستان و گمگشتگان كه ميخواهيم با لذت روياهاي شبانه و شيريني تكههاي تاريخ خود را از گنداب پوچي خلاصي دهيم به دنبال گلستان ميدويم، نه براي هنرش، نه براي فكارش، ميدويم تا فروغ را از قبر بيرون كشيم، يا گلستان را هم خط بزنيم و برايش مرثيه بسراييم.
" دم نرم سحر بوي وحشي كوه و درختان بنه و خارهاي خشك را پيش ميآورد. رنگ ماه ميپريد و در حاشيه كوههاي خاور فرو ميريخت."
هنوز گلستان هست، دولتآبادي هست، و ما مسابقههاي ادبي برگزار ميكنيم. هنوز معروفي مينويسد، و ما در مسابقاتمان، به دوستان و آشنايان جايزه ميدهيم، يا با داستان همان ميكنيم كه با سينما، از ادبيات گندابرو ميسازيم و روي جلد مينويسيم برنده جايزه... و حتي يكبار نميخواهيم بياموزيم از آنانكه رختشان به راستي هنر است و سليقهي تودههايي كه اندك زماني به چند خط از كتابي ميدهند را هم آلودهتر ميكنيم و ژست ميگيريم كه چه روشنفكريم و بهانه مياوريم كه داستان نويسي در ايران كجا و داستان نويسي مدرن ....
متال گوش ميدهيم، تكنو ميرقصيم، عاشقانه مينويسيم با جملههاي بيفعل و فاعل يا فعلهاي بي جمله و فاعلهاي بيكار و سرگردان. هنوز بزرگاني از ادبياتمان باقياند، فراموشمان نشود...
(نقل قولها از "در خم راه" نوشته ابراهيم گلستان")
---خنيا
ميآيي، آرام، آرام، همين سوها، نگاهت حضورم را خط ميزند، چشمانت را ميدزدم، باز خط ميزني صدايم را، كر ميشوم، كور ميمانم، ميآيي، خورشيد را هم چادر شب ميدهي، دستانم را، كه براي تو در باغچه كاشتهام، كه براي تو ماندهاند تشنه و خسته، شايد دستان تو بيايد و من و تو ما شويم، اما آن دستان را آب هم نميدهي. ميگويم آخر من...نگاهت جوانهي كلامم را ميسوزاند، سرم كه پايين ميافتد از سخن خاكستر شده، ميخندي، نگاهت از پشت سر هم بدرقه نميشود، ميفهمم، حضور نگاهت هم مثل دستانت گرم است، به من ميخندي، دلت ميخواهد به ديگران نشانم دهي و بگويي نگاهش كنيد! بدبخت بيچاره! درمانده است! دنبال من دوان است! به كوي من روان است! رد پايت را ميبوسم، حيرتا كه خاك راهت چه بوي مهر دارد!
آخر دلم برايت تنگ ميشود، نيايم گند دنيايم را چه كنم؟ باز هم ميدوم، اينبار شايد، شايد يك لبخند، شايد يك مهرباني، آخر گناه من، تنها گناه من، عشق بياجازه است، شايد اين بار مهرباني كني. ميدوم، هي! برايت گل آوردهام! باز نگاهت با من نيست، باز پاسخي نمييابم، آه چه دردي دارد اين وحشت بي تو بودن! مبادا! مبادا دلت جاي ديگر است! نكند جاي بوسه ديگري بر دستت جوانه كرده باشد، وااي، واي بر من! دستت كو؟ بگذار ببينم، به من بگو، بگو ... نه، هيچ مگو، اگر هيچ هم باشم...يعني ديگر صدايت را هم از من خواهي ربود؟ واي برمن! نفسم، نفسم را هم كه بردي، جانم را بردي....
كنارم خوابيدهاي، با دهان باز، چهرهاي خندان، همينجايي، آرام. دستانت را مينگرم، جاي بوسههايم هنوز گم نشده، چشمانت را ميبوسم، بيدار نميشوي، دهانت را ميبندي و آرامتر انگار ميخندي...
---خنیا
دردم میگيرد
از صدای ناقوسهای كابوس پرور
از بانگ شمشيرهای آخته.
دردم میگيرد از سكوت نشكستهام
اشكهای شعر نگشته
شكستنهای ناپيدا.
دردم میگيرد،
از همه خدا پرستان پشمينه پوش
با جامهای طلايشان در دست.
دلم میگيرد،
كه نگاهم میكنی
كه زود گم میكنم چشمانت را
و باز میشوم چله نشين خوابهای طلايی.
دردم میگيرد
كه گلوله میشود
راهكار خلق دنيای پاك
راه رسيدن به خدا
بالا رفتن تا آسمانهای آبی
كه تنها نور را شايسته است
و ما
ناچيزان خواب زده
ظلمت را با خود
بدان جا میبريم.
دلم میگيرد
از صدای قدمهايت كه دور میشود
از جای پاهايت
بر خاك مهربان كوچهها
كه باد
به يك دم میروبد.
دردم میگيرد
كه نمیيابم
جادهای كه مرا
ببرد تا نخستين آوردگاه آفتاب.
و اشك میريزم
كه میدانم
حتی نبايد دوستت بدارم
يا برايت
شعر عاشقانهای بگويم
كه نامت
قافيه اش باشد و وزنش
و واژگانش
تنها ناز لبخندت بشناسند
و آرامش دشت مهربانیهايت.
بغضم میشكند،
بگذار چشمان خشكی زدهام
دوباره معنای بهار را بيابند
كه تو هم میدانی
درد دنيای مرا،
نه مرهمش مييابيم
نه تاب آتش بیرحم میآوريم
كه در اين شب
چشمان همه مردهاند
دستها همه يخ زده
و گوشها بريده.
مزرعهی ما را
قرنهاست
از هراس هجوم ملخها
آتش كشيدهاند.
تو هم میدانی
تنها
صدای گامهايت
كه دور ميشوند
آرام آرام؛
میماند برای من و دستان لرزانم
میدانی، میدانی كه نمیآيی...
---خنیا

"من به ۳۹ سالگی رسیده ام و در آستانه سنی هستم که باید آینده ام به عنوان یک چریک به ناگزیر بررسی شود. هنوز که در این عرصه فعالیت می کنم.." - چه گوارا - ۱۴ ژوئن ۱۹۶۷ - یادداشتی در آخرین تولدش
و امروز او به ۷۹ سالگی رسید.
---خنیا

خون ميچكد از دستان من
خون
از همين انگشتان
كه هنوز خاطره مهر گيسوانت را
لطافت چهرهات را
دم به دم ترانه ميسازند
جريان بيانتهاي سرخ جاريست.
به زير ناخنهاي همين انگشتان
كه براي تو نغمههاي كوهستان
آواي شقايقهاي وحشي
و آرزوهاي كردهاي عاشق
و بختياريهاي گمشده در پرواز ابرها را
رقص سلها و فاها ميكرد
پوست كودكان يتيم چسبيده است!
خون ميبارد از دستهاي من و
هراسان از وحشت سرخ
ميدوم
شايد دستهايم جا بمانند
شايد يورش جيغ همه زنان جنگ زده
در فاصلهها دفن گردد.
هيهات
همه ديوارها،
راهم ميبندند
باز
ميمانم اسير ميان سرماي همه سويشان
ميمانم گرفتار
با دستان پر خونم
خون گرسنگان
خون زنجير شدهها
خار بر سرها
ميمانم با تار بي تارم
ميمانم با نغمههايي كه هيچ شنيده نميشوند اما
تار و پود دنيايمان را
بسان تارهاي ساز از هم ميدرند.
كاش برايم بگويي
بلوچها براي لحظههاي شاد
چه شعري ميخوانند
كاش برايم
از آوازهاي كرد
كه دشتهاي غربي
سالهاست در دل دارند بگويي
كاش كسي داستان آوارگيها
قتل عام آزادي در جهان را
برايم معني كند
يا دستكم بگويد
چرا نت موسيقي انسان بودن
با كليد كثيف مرگ نگاشته ميشود؟
ديوارها نميخواهند
ما دست در دست دهيم
نميخواهند
چنگ تو و عود من
همنوا شوند
نميخواهند خنياگري ما
يكدست
در همه دشتها و كوهها
بپيچد.
ميخواهم از دستهاي خونين دور باشم
ميخواهم بيدار شوم
بدوم
به سوي سراي تو
در كنارت بايستم
و شعر آزادي را فرياد كنم
ميخواهم
با تو تا ريزش آخرين ديوار
تيشه بر سرماي انزوا بكوبم
كه تو، تنها تو
ميتواني برايم موسيقي زيستن باشي و
رهايم كني از كابوس همه اين سالها
كه خواب بودهام
و رهايي را روياي دروغين ديدهام.
بوسيدن دستانت
تنها چارهي رهاييم
از اين جسم خون چكان است
و طعم پست مردار.
تو كوهستان را نشانم بده
با خورشيد راستين
با ابرهاي رها از دود آتش
با معناي زندگي . . .
---خنيا
آتش هم سرد است
آن گاه که عشقی چنين بر وجودت زبانه کشيده باشد.
آتش بسی سرد است
همان گاه که نتوانسته باشی عشقت را فرياد کنی
همان دم که انگشتانت به رخوتی ابدی فرو روند و هيچگاه مشتشان نکرده باشی
بر اين همه دروغ
بر همه اين سياهی
انگار تو نيز دستت به خون پسرت آغشته ست!
ای خون، خون سرخ سرخ سرخ
خون خشکيده همه پسران روياها ، پسران حقيقت.
تو نيز بسان همه پدران فريبکار تاريخ
بسان همه آنان که تنها ايستادند و نظاره کردند
ايستادند و نگاه کردند چگونه خون فرزندانشان
قطره قطره در اين سرای بی چيز
سرای خشک
گل سرخ رويانيد و شقايق آفريد
و باز هيچ نکردند.
تو هم گويی ميان عشق و قانون دودل باشی و
پرستوهای لرزان را هيچ انگاری!
تو نيز سر تعظيم ابدی بر سرير مخملين فرود آورده ای و
نگاه نافذ حقيقت را نديده ای.
آتش بسی سرد خواهد بود .
بسی سرد!
و تو هيچ گاه گرم نخواهی شد.
که گرما تورا شايسته نيست.
که تو نيز پدری هستی
پدری بی رحم، بی عشق
که می پنداری حقيقت را گرامی داشته ای
خدايان را پاس و فرشته های شيطانی را در آغوش فشرده ای
و تو هيچ نکردی.
آتش بس تورا سرد است
که تو تنها نظاره کرده ای.....
---خنیا
با تو از ريشههاي خشكيده ميگويم
از درختان بيبرگ و بهار
از ستارههاي مرده
از كرمهاي خرافات
زالوهاي پستمدرنيسم
و از پنجره اتاق سردم
و تماشاي مردمي
كه چون سوسكهايي بيبال
در هم ميلولند.
آنطرف سه مرد تكيه داده به ديوار
در انتظار من
تا يا مغزم را متلاشي كنند
يا نگاهم را از من بگيرند
همانگونه كه با توكردند
كاغذهايت را با ديوارهاي بتني
آرزوهايت را با سرود مرگ
و لبخندت را با زخم درد
جابهجا كردند
و همه اين سوسكهاي بيبال
آنقدر در هم گم بودند
كه نبودنت را هيچ نفهميدند.
عكس مردهات را
باد با خود آورد
همان روز طوفاني
همان وقت كه درد از دل زمين فرياد برآورد
و هزار بيپناه را بلعيد
تا شعر زندگي را عطر تهوع دهد.
دو سال از نبودت گذشته بود
و من انگار چون همه، هزار روز مسخ بودم.
همان باد شاخك هايم را برد
و فريادهاي تو شد موسيقي لحظههايم.
براي تو مي نويسم
از تسخير روزهاي خوش
سايه نارون
لالههاي واژگون
و ملخهايي كه آخرين مزرعه را
يك ساعت پيش جويدند.
شايد عكس تو و شعر مرا باد
روزي ديگر
به سراغ كسي برد
كه راز نابودي طلسم را ميداند.
آن سوي كوچه
تكيه كرده به ديوار منتظرند
كاش مرا درست
همانجا برند كه تو را بردند...
---خنیا

دستهايم را رو به آينه ميگيرم
همين آينه زنگارفام
همين آينه خسته
خسته از سيماي در هم شكسته
آينهي شكسته
شكسته از بغض و چشمان بهاري من.
دستهايم چروكيدهاند
دستانم پر زخمند
با همهي جواني
و جاي زخمهايم بر دل آينه ميماند
از كنار هم كه بنگري
باز همان زخمهاست
و گل مرگ
كه در دلم ميرويد.
ترك هاي ديوار
يادبود ثانيههاي وحشت
لحظههاي غرقگيام در منجلاب سياه
سياهي بويناك دروغ
نيرنگ همه خرقه پوشان
و همهمه سكوت پر از ترس
يا خندههاي پر تمسخر جماعت خواب
را مرثيهاي دوباره ميسازد.
و گل مرگ
در نگاهم جوانه ميزند.
ببين با من چه كردهاند
ببين چگونه حتي
صداي گامهاي تو
زيباترين موسيقي آفرينش
نواي آمدنت نيز
هراسي ميگردد
كه خونآشامان سياه جامه
پشت در
آمدهاند
آمادهاند
تا شعر عاشقانه را
نوحه سوزناك آتش اندازند.
و گل مرگ در صدايم ميشكفد.
آه، كاش هيچ نميگفتي
كاش ميگذاشتي در اشك غرقه شوم
كاش زخمهايم
چون همه آوازهاي سرزمين مادريام
در اشك گم ميشد.
و گل مرگ
در وجودم ميپرورد.
گل مرگ همه هستيام را
آرزوهايم را
نگاه لرزانم را
حسرت خنده دوباره ام را
خوراك باليدن ميكند
و زخمهايم را
كه به اندازه همه تلخي نبودنت
درهمم ميشكند
سوزشي تا ابد ميبخشد.
عقربهها نيز گويي
وارونه ميگردند
لابد براي من
تا انتظار جاودانگي گل مرگ را معنا كنند
چه كسي ميداند
تا من شدن گل مرگ چند دم باقيست؟!؟!
---خنيا
اين جا كجاست؟ اين دنيای عفن، اين دردستان تاريك. آخر اين انسانهای شهوت زده و وحشی، اين مردم تيغ بركشيده از كجا برآمده اند؟ حالم به هم ميخورد، خدا ميداند چند بار، چه مقدار. از آن دم كه معنای درد و حقير شدن را از داستان دردآگين تو، از سكوت و ترس و تنهاييت شنيدم، بي وقفه همه لحظههای زيستن را بالا ميآورم!
متنفرم، از همه آنهايی كه تو را راندند، دل پاره پارهات را زخمی تازهتر نهادند، شايد خود حقيرشان هم، روزی، جايی، پلشت شومی بودهاند بر هراس و سادگی بينوايی ديگر. بدم ميآيد، از آنهايی كه هستند تا از تو، از همه دردمندان و بيپناهان، به حمايت برخيزند و آن ميكنند كه ضجهی دردت را هم در دل مدفون كنی. قطره اشكی طلب ميكنم، دلم ميخواهد به جاي تو های های بگريم، به جای تو فرياد كشم كه هی واای! كور بوديد شما مردمان ناآدم؟ كر بوديد همه جاسوسان لحظههای مقدس؟ خواب بوديد پاسبانان معصوميت؟
صدايم می لرزد، دستم، دلم...باورم نميشود، كشتار سادگی، كشتار پاكی و مهربانی، مگر ميتوان باور كرد؟ مگر می توان حتی انديشيد كه همين نزديكی، در چند قدمی من، چند قدمی ما، خندهای را، لبخندی را برای ابد در گل فرو بردهاند و معصوميتی را به زنجير تنفر و هراس هزار ساله افكندهاند؟
و كور بوديم و نديديم، و كر بوديم و نشنيديم، و دستمان كوتاه بود وهیچ ياریاش نكرديم.
عق ميزنم، و آرزو ميكنم تا شكستنت را بتواني با اشك بنوازی. عق میزنم و ميخواهم هزار بار مردانگیام را استفراغ كنم...
---خنیا
ما كه سينما نميرفتيم. ما كه جلوي هيچ گيشهاي صف نميكشيديم. ما كه زخم عزيزانمان ديده بوديم. ما كه اشكهاي هزاران هزار دانشجو و هزار هزار قلم به دست را از درد چوب زور ديده بوديم. چهمان افتاد؟ كو همه آن خاطراتمان؟ فراموشمان شد همه آن نعرهها و حملهها و سر شكستنها و پا شكستنها و...؟
در سرزمين ما هيچ چيز نا ممكن نيست. لاكپشتها هم پرواز ميكنند! در سرزمين ما، كسي كه مرغ نميخواهد برايش داد ميزند، آنكه بر سينما و سينما روندگان و سينما سازان ميتاخت ميشود فيلم ساز و هنرمند و ... همان كه ادعا ميكند فوندانسيون (منظورش همان foundation بوده البته) ارزشها و افكارش جنسي ديگر است و بالاتر از اين حرفها، كسي كه چوب زورش اشك در چشم بسياريمان آورد و درد بر تن خيليهامان نشاند، كت و شلوار ميپوشد و ميخواهد ركوردي افسانهاي بيافريند. همان مهربان حرفهايي ميزند كه ديگري گر بگويد دندانهايش در دهان خرد ميشود. همان يار با چهره اي معصوم در برنامه تلويزيون مينشيند و به سوالات به اصلاح تند و بي ملاحظه و با مزهي مجرياي كه هر پاچهاي را دوست دارد با ژستهايش، با انگشترياش، با اشكهاي در چشمش پاسخهاي مهربانانه ميدهد و ما جلوي گيشهها صف ميكشيم تا او برنده قصه زندگيمان شود.
چه خوب همه چيز را فراموش ميكنيم، چه مهربانيم ما! كنجكاوي ماست كه اين گونه مدهوشمان ميسازد يا عطش ديوانهوارمان براي چندي خنديدن؟ هرچه باشد، بيتاب فيلمي ميشويم كه بيشك رنگي از هنر حتي بر گوشهاي ازآن پاشيده نشدست و هنرپيشگاني كه خوب ميدانيم براي پول چه كارها كه نميكنند و پشتك بازي خود را اسم هنر ميدهند و سياهيهاي زندگيشان را سرپوشي ميجويند. و كارگرداني كه ميخواهد از سويي انتقام براي نبودن ما و نسل ما در جبههها بگيرد و از ديگر سو 01. ثانيه را براي تحول و دگرگوني كافي ميانگارد و فراموش ميكند كه اگر همه آن نيكمردان و دليراني كه او برايشان ميگريد زنده بودند چه نيكتر ميگشت امروز اين سرزمين و چه لحظهها خوشتر بود گر به جاي صدها هزار كشته و صدها هزار گلوله، هزار گل سرخ در دلها ميكاشتيم و دست در دست، به جاي كنكاش افكار و انديشهها، به جاي خود را برتر انگاشتن و هرانكه رنگ و رخساري ديگر دارد را به نيستي فراخواندن، براي فردايي پاك گام بر ميداشتيم. يك نفر بر سرمان فرياد ميكشد كه گناه ما ماندن است و نرفتن، كه گناه ما نبودن است و تنها خاطره بمبها و موشكهاي هرروزه و هراس ويراني خانهمان و مرگ پدران و مادرانمان را در دل داشتن از ميان همه آن چه گذشتهست و فراموشش ميشود كه سهم ما از كودكيمان ترس بود و هراس، و از جوانيمان ترس بود و هراس. و بر سرمان ميكوبد كه ميخواهيم بينديشيم، كه ميخواهيم شكلي ديگر از آنچه او ميبيند بنگريم. و ما چلاقان و سر شكستگان برابر گيشهها صف ميكشيم تا او را مشتي محكمتر و ميداني وسيعتر بخشيم و به همگان و به خود نشان دهيم كه چه اندازه اهل عمليم و بر ارزشهامان حرمت ميگذاريم.
درود بر ما. بر ما سينما روندگان و سينما خزندگان كه ناگاه پردههاي نمايش را كشف كردهايم، همان ها كه بسيار در آتش سوختند و هيچ ...
---خنیا
هاي بهار
هاي شكوفههاي لرزان
كدامينتان خبر از زندان كبوتر داريد؟
همين جاها
پشت همين چهارراه
آن سوي علف
دوستت دارم را از دفترهاي شعر خط ميزنند
تا جاودان گردند!
و شما
و ما
همچنان در بند شب ها و روزهاي پاره پارهمان
گرفتار ماندهايم.
در پس ديوارهاي ترك برداشته
شببو را به روز ابد محكوم ميكنند
و من
كه هنوز زير تازيانهي
لحظه های بی تو
اشك ميريزم
و آرامش لبخندت را طلب ميكنم.
هاي داستان نويس در تبعيد
رنج خود را
سكوت سرما را
حسرت دختران اين كوي را
در آرزوي "يك"گشتن
و پير شدن فرزندانت را
چون من
به انتظار طلوعي ديگرگون
قصه اي تازه كن
كه آن ديگر در حبس نميگنجد.
معجزهاي ميجوييم
بيآنكه چشم بگشاييم
"نه، اين برف را ديگر سر باز ايستادن نيست"
بهار هم خواب است و خيال.
شاخهها از ريشه جدا ماندهاند
ساقه را بايد جست.
---خنیا
يك سال گذشت، با هزار درد، هزار لبخند. با كودكان گرسنهاي كه تعدادشان بيشتر شد و آه حسرتشان سوزناكتر. پدراني كه كمرشان زير بحران اقتصادي و فقر شكست. كساني كه خندهشان از پر كردن جيبهاشان به آسمان دويد. معلماني كه هيچ كس به رنجهاشان اهميتي نداد و گفتندشان آب بابا را به ديوارهاي سرد بياموزيد كه ديگر بابا ناني ندارد. زناني كه حقوق فراموش شده و شخصيت لگدمال شدهشان را بازميخواستند و زناني ديگر كه حق را نميشناختند و اژدهاوار بر ايشان خنديدند. و ترس سياهمان از انزوا، گم شدن، فراموش گشتن، از تحريم، از جنگ، از پست شمرده شدنمان توسط آنان كه بيرون سيمهاي خاردار نشستهاند.
به روزهاي سختي ميانديشم كه خاطره شدند و چه اميدوارم ميكنند تا از سياهچاله پيش رو نيز گذر كنيم، با همه زخمهامان. به اتومبيلهاي زيبا و ويلاهاي بزرگ شهر، به خيابانهاي بي تحرك از هجوم بيانتهاي مردم. به رييس جمهوري محبوب و منتخب و محترممان ميانديشم. به سفرهاي استانياش و هديه خيال شادكامي براي روياهاي طاعون زده مردمان. سفرهاي استاني به شهرها و روستاها، به ميان بسياري از مردم كه شاد ميشدند از اينكه هنوز فراموش نشدهاند. سفرهاي استاني، حتي به سودان و ونزوئلا و امريكاي لاتين. حتي به سرزمين كفر، دنياي ضجرآور شيطان-امريكا-. و به مردمانمان فكر ميكنم كه بزرگترين آرزويشان زنده ماندن است و شكمي سير.
به خود ميانديشم، به دوستاني كه سكوتم، گوشهگيريام باورشان نميشد، به آنان كه بر سكوتم تف انداختند، بر افكارم، آرزوهايم، آرمانها و حتي شعرهايم لعنت فرستادند. به همه آناني كه ما و همه سختيها و همه راه سنگلاخيمان را گذاشتند و رفتند و ديگر نه چيزي نوشتند، نه حرفي زدند و نه به خاطر آوردند كه چند نگاه معصوم چشم به راه خود بودنشان ماندست و چند دست ناتوان آرزومند ياريشان. به تمام آنچه خود بايد ميكردم و نكردم. همه آنچه لااقل بايد مينوشتمشان و تنبلي كردم و حال ميخواهم برايشان هاي بگريم.
نمي دانم چرا اين روزها فكرم در روزگار دهه 60 دست و پا ميزند، روزهاي كودكيام، كه آن هنگام نفهميدمشان ولي لمسشان كردم و انگار حسشان تازه در وجودم جوانه كرده. سالهايي كه چه راحت فراموشان كردهايم، همه آن تصويرها از طنابها، همه نفسهاي در سينه حبس، صداهاي انفجار…چه راحت خوابمان مي برد!
سال گذشت، همهاش تلخي نبود، لطيفههاي خرسندي و نبوي هم بودند، حرفهاي عاشقانه هم بود، نگاههاي خندان و رقص برگهاي پاييز و زيبايي برفهاي انبوه هم بود. دوستان مهربان و صداي گرمشان، صداي ساز و آوازي گرم هم گه گاه مهمانمان شد. اينك به روبرويم مينگرم. بهار در راه است. همين نزديكي. شايد پشت پيچ گذر. آشتي درختان با روزگار نزديك است. آه چه دلم براي نغمه بلبل تنگ شده!
ميخواهم با بهار به رقص درآيم، شور او را در آغوش گيرم، به روزي بينديشم كه همه ديوارها از ديارمان ميروند و به دست هر كودكي شاخه گل سرخي ميدهيم تا عشق را ياد بگيرد. همان روز كه نفرت از تمام كتابهاي مدرسههامان پاك ميشود و ماشينها به جاي بوق شعر حافظ براي هم ميخوانند. و پليسهامان كه سر خيابان دست زير چانه زده آرزوي دزدي را ميكشند.
بيا بهار! بيا! تو را به انتظار نشستهام! ميدانم، حواسم را جمع مي كنم، دستانم را كه گرفتي، هنگام رقص، ابتدا پاي راستم را جلو ميگذارم، بيا بهار، شايد آن روز هم به هواي تو زودتر آمد. بيا بهار…
" باز
اين زمين تندگام
برف را ز روي گرده ميتكاند و به صد زبان
آفتاب را
ميدهد سلام.
باز باد خوش خبر
از بهار شكفته ميدهد پيام
ميدود ميان لالهها غزل سرا
جامهايشان
ميزند به جام.
باز ابر باردار
خيمه ميزند به روي بام.
باز بر شگون مجلس بهار
بيد ميپراكند به رقص صوفيانهاش
گيسوان سبزفام.
باز نبض جويبار نقره ميزند به تودهي علف
با گذار آبهاي آرام.
روز ميرسد
روز ديگري كه از نويي گرفته نام.
خاسته ز جا
مردمي به راه مردمي نهاده پا
در سرود
در صلا
سال نو سلام
سال نو سلام!"
+سياوش كسرايي
"در تختجمشيد، مردان با لباسهاي پوشيده هستند و رئيس دارند و همه آنها در دو هزار و ۵۰۰ سال پيش، حزباللهي بودهاند. آنچه اهميت دارد شما مجسمه برهنه نميبينيد اما غربيها همه چيز را عريان تداعي ميكردند."
"شما ميگوييد مدرنيته انديشه صلح و صفاست؛ پس فاشيسم از چه انديشهاي بيرون آمد. انديشه مدرن طي صد و ۵۰ سال گذشته صدو ۷۵ ميليون كشته بر روي دست بشريت گذاشته است. اسلام، كجاي اين قضيه بوده است؟"
"بشريت انديشه اي خطرناک تر، پيچيده تر و مهلک تر از مدرنيته نديده است... خشنترين انديشه بشري، انديشه شيطاني مدرن است و شيطان پشتسر مدرنيته پنهان شده است. روشنفكران ، مبلغان شيطان هستند، زيرا ذات مدرنيته, ذات سوسياليسم, ذات ناسيوناليسم, ذات ليبراليسم, مليگرايي و نظام مشاركت و آنچه آزادي ناميده ميشود، عين حركت شيطان است."
"خشنترين انديشه بشري، انديشه شيطاني مدرن است و شيطان پشتسر مدرنيته پنهان شده است و روشنفكران هم مبلغان شيطان هستند زيرا ذات مدرنيته, ذات سوسياليسم, ذات ناسيوناليسم, ذات ليبراليسم, مليگرايي و نظام مشاركت و آنچه آزادي ناميده ميشود عين حركت شيطان است و وحشت به بنيانهاي روشنفكر داخلي ميافتد كه ما داد ميزنيم ليبراليسم اباحيگري است."
دکتر حسن عباسی - دانشکده الهيات ۲۴ - بهمن ۱۳۸۴
---خنیا
تو كه خاطرت نيست، از آن همه روزها، از همه لحظهها كه همه چشمان خشكيده آرزوي اشك دوباره داشتند؛ از قدمهاي بر شيشه و انعكاس نگاه بر خون. ميدانم، قد افراشتي برابر دشنههاي نامردمان، ميدانم نترسيدي، اشك نريختي، مي دانم كلامت از دلت برخواست و ارادهات رنگ زندگي گرفت. ولي اي دوست، اي مهربان، تو قطرهاي از دريايي، درياي بزرگ، مهربان، بيپايان. داستان شجاعتت را من و همه ناچيزان فراموش خواهيم كرد؛ زخم غرورت را، غم نگاهت را. تو را چه باك؟ موج را ساحل ميفهمد، خاك لمس ميكند. هزار قطره كنار تواند، آنها نيز يا مرگ چشيدند، يا به درد رسيدند، فراموش كن همه آن دورها را، دل دريا نيز روزي به خروش خواهد آمد، روزي من و تو و همه يكي خواهيم بود و شعر رهايي را قافيه خواهيم كرد. يادت باشد نازنين! آواي دريا، لطافت موج است در سكوت تاريكي، نه صداي در هم شكستن كشتيهاي سرگردان و آدميان گم گشته، خاطرت باشد مهربان، دريا آفرينش ميآورد و ميرود، شكوهش را براي خاك ميگذارد، كه خود بي انتها با شكوهست!
---خنیا
خسته ام
خسته ام و ديگر هيچ گاه لبخند نخواهم زد
ديگر آمدن آفتاب را به انتظار نخواهم نشست
ديگر رقص شاپركها را شعر نخواهم كرد
كاش دستكم
تو برايم از فردا ميگفتي
از فرداي بي صدا و بي وحشت
كاش ميشد باز عاشقانهها را باور كرد
دوباره دست كشيد و ستارهها را چيد.
ثانيههاي سنگين
لحظههاي بي رمق
خاطرهها را
مثل شعلههايي كه شعرهايم را خوردند
آهسته آهسته مي بلعند
و من با چشمهاي سرخ
با دستهاي لرزان
در خيابانها ميگردم
شايد كسي از شكوه بازگشتت
با من بگويد
شايد نگاه سوخته ام را
رقص دامنت در باد
نوشدارويي گردد.
شايد . . .
---خنیا