تبليغاتX
مخالفم و امضاء می کنم
The Hunger Site
The Child Health Site
The Literacy Site
The Animal Rescue Site
The Breast Cancer Site
خنياگران شب
خنياگران شب

ای انتظار پس کی به پايان می رسی و چون به پايان رسی بی تو چگونه توانم زيست ...

                                                                       آندره ژيد

 

--- امپرسيون
لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 87/02/29 | نظرات :
 

 

دستان گشوده بودم، با چشماني بسته، مرا كشيد، مرا يافت، نغمه‌هاي دشت، مرا در آغوش گرفت، زباني كه نمي‌شناختمش، نمي‌فهميدمش، گويي آشنا بود، لالايي بود. دل آشنايش مي‌يافت، واژگانش نو نبودند، حكايت از دورها مي‌كردند، از زخم‌ها، دشمني‌ها، بغض‌ها، كشتارها، با لايه‌هاي نرم آزادي. دلم هواي شب‌هاي مهتابيش را كرد، صدايي مرا برد چون شب‌پره‌اي تا آن سوي دشت‌هايي كه نه مرز مي‌شناسند و نه قرار، كسي گفتم "شب مي‌گذرد"، خنديدم، اين همه شب، اين همه توفان، باز از سحر گفتن و بامدادان خواندن چيست؟! گفت"شلاق و شكنجه، آراممان كرد، اما رام نه، ما با گل و كتاب و بوسه آمديم، گرچه عبورمان از خارزار تاريخ بود". چشم گشودم، روح دشت بود كه سخن مي‌گفت، با گل‌هاي دير شكفته، لاله‌هاي سرخ، فرياد زدم  من اما بيگانه‌ام، با كلام، با زبان، با واژگان، من زاده كويرم و گم شده‌اي بي‌وطن، شما را با من چه كار؟ نوازشم كرد، نسيم سرزمينشان بود، برايم بوي باروت هديه آورده بود، از هميشه، از ديروز، از سال‌هاي دور، برايم غم سرخ را نغمه ساخته بود، و "شب برهنه، بي‌ستاره ماند/ نگاه و دست ما تهي/ سكوت سوخت ريشه‌هاي حرف سبز گشته را/ بگو بگو كه گاه گفتن تو دررسيد/ تو با زبان شعله ريز واژه‌هاي سنگي‌ات بگو/ كه سخت‌تر شبي‌ است/ كه سردتر شبي است از شبان ديرپاي ما/ بگو دهان ز گفت و گو مبند!"

  چندي‌ست خواب آغوش دشت، لحظه‌هايم را نقاشي كرده‌است، نمي‌دانم چگونه كلمات را به سوي دريا روانه سازم، چگونه بر سينه‌ي شب تيري از نور بيفشانم؟ چگونه هجراني‌هايم را، با نواي كوهسار و دشت و غم ويرانگي خانه‌هاي پدري‌شان هم وزن و هم قافيه گردانم؟نمي‌دانم. خواب دشت، خواب سرزمين تكه‌تكه، و درد مشتركي كه ما، همگان، چشم بر آن بسته‌ايم و بهانه مي‌كنيم زبان و بهانه مي‌كنيم واژگان و باورها و هزار دروغ را، و به خاطره پيوند زده‌ايم برادري‌هامان را، مرا شوري بي‌پايان دادست. نه، واژگانم سنگي نيستند، دست‌هايم ضعيفند، مي‌لرزند، اما دلم، به روشني باور آوردست، مثل مردمان همين نزديكي، چون برادرانم كه هماره تيغ داغ نامردمي‌ها بر تن رنجورشان زخم‌ها بر جا گذاشته. مي‌خواهم دستتان را بگيرم، مي‌خواهم، فرداي انسانيت بيايد، نه فرداي ملت‌ها، سرزمين‌ها، قوم‌ها، زبان‌ها، باورها، مي‌خواهم روي همه برادرانم، خواهرانم، ببوسم و خانواده انسان‌ها را روزي، بر سفره هفت سين سالي ببينم...

بر من مخند

"اي طفل شوخ چشم!

بنما مرا به علت ديوانگي به خلق

سنگم بزن به هلهله دنبال من بيفت

بر من روا بدار سخن‌هاي ناپسند

اما مخند بيهوده، بر اشك من مخند

بر اشك من مخند كه اين اشك بي امان

اشك ستوه نيست ز سنگ جفاي تو

اشكي است بر گرسنگي كوچه‌هاي شهر

اشكي است بر برهنگي چشم‌هاي تو"

 

 

* همه شعرهای درون " " از سیاوش کسرایی

 

 

---خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 87/02/18 | نظرات :