
چند روزيست كه دوباره مبتلايش شدهام، اين آهنگ جاودان سيما بينا را ميگويم، آهنگي كه كولهباري خاطره برايم مي آورد، آهنگي كه يك اجرايش به رقصم ميكشاندو ديگري تنم سرد ميكند و اشكم جاري، نه انگار هردو يكي باشند، گويي منم كه اينگونه ديوانهام، نميدانم، جنون است يا پرواز، نميدانم. صداي سيما بينا جادويم ميكند، ناگاه ميترسم، واي! روزي كه سيما نخواند! واي! نميخواهم تصورش را بكنم، غرق ميشوم در تصنيف:
"چو مرغ شب خواندي و رفتي
دلم را لرزاندي و رفتی
شنيدي غوغاي توفان را
ز خواندن واماندی و رفتی..."
شعر محمد جعفري، چه رنگي بر خود گرفته، مرا طاقت پايان تصنيف نيست،
" به باغ قصه به دشت خواب
به راه شيرين پر مهتاب
تو ميآيي چون گل باران
به جام نيلوفر مرداب..."
گلِ باران ميشود اشك، هربار اشك ميزايد و بيتابم ميكند. جادويش ميبردم تا دورها، تا روستاهايي كه دارند آرام آرام رنگ ميبازند و ميسوزند و هيچكس به فكر نيست، روستاهايي كه ديوارهايش شده سيمان، بلوكهاي لعنتي سيمان، درهاي آهني، نرده، نرده، نرده و سيمهاي خاردار، ديگر دور درختها هم ديوار كشيدهايم، درختان نيز زنداني شدهاند! به آنها هم رحم نكرديم، موطنمان را هم ويران كرديم. همه چيز را باد با خود برد، برد و من و تو نشستهايم و سيگار دود ميكنيم و به روايتهاي ابلهانه عينكدودي به چشمان به! به! ميگوييم و به دروغهاي صحنه پردازان دل خوش ميكنيم و بر گوش كودكان گرسنهي آوارهي شهر ميكوبيم و ...
سيما بينا هم دلم را ميلرزاند و ميرود، ميشوم روح آزردهي مهتاب، ميشوم سايهي ابري در دل مهتاب...ميخواهم تا بينهايت صدايش را بشنوم، با صداي ني، كاش هميشه ني بود و نينواز بود، ميخواهم صدباره گوش دهم، آواز ميخوانّدّم، شايد روزي برخاستم...
---خنیا
كسي صدايم ميكند
گوش كن،
نواي روستاهاست
صداي چوپانهاست
نداييست
غوغايي است
مرا ميخواند
و تو را.
انگار كودكي ميگريد
صداي قطره اشكهايش ميشنوي؟
گويي پرندهاي بال شكسته
نغمه درد ميسرايد
يا مادري، همسري؛
كه ابر بهار را بهانه كرده است.
نه، من از راز زنانگياش بيخبرم
آفرينشي نيست
سكوت است و سكوت
ابر بهار هم خيال رفتن ندارد.
گوش كن
ما را فرياد ميكند
دشتهاي بيپايان
چه فراخ
چه ساده
كاش ميشد
با كولهباري از سادگي
گم شد و غرق شد در سادگي دشت.
خنيايي ميآيد،
تراوش مهتابست
راست گفت،
"ميتراود مهتاب!"
و آنك،
ماييم،
"در آستانهي فصلي سرد"
دستت را به من بده
زني تنها نيستي
آفرينشي تو
معناي زيستني
و ما
ميشود گامي به سوي صدا
به سوي آوازي بيسكوت.
ميخواند،
نگاه كن،
راه بيپايان است،
تو را و مرا ...
---خنیا
...
بهارا تلخ منشين ! خيز و پيش آی !
گره واکن ز ابرو چهره بگشای !
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
هنوز اينجا جوانی دلنشين است
هنوز اينجا نفسها آتشين است
مبين کاين شاخه بشکسته خشک است
چو فردا بنگری پر بيد مشک است
مگو کاين سرزمينی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاين خون گل آلود
برآرد سرخ گل چون آتش از دود
برآيد سرخ گل خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
اگر خود عمر باشد سر برآريم
دل و جان در هوای هم گماريم
ميان خون و آتش ره گشاييم
از اين موج و از اين طوفان بر آييم
به نوروز دگر ، هنگام ديدار
به آيين دگر آيي پديدار ...
هوشنگ ابتهاج
--- امپرسيون