تبليغاتX
مخالفم و امضاء می کنم
The Hunger Site
The Child Health Site
The Literacy Site
The Animal Rescue Site
The Breast Cancer Site
خنياگران شب
خنياگران شب
 

 

از پري بيابان سخن نمي‌گويم، از شانه‌هاي لرزان، گل‌هاي سرخ، يا پرچم‌هاي گسترده سرخ هم سخني ندارم، نه، اين روزها هگل و شوپنهاور و ماركس هم در انديشه‌ام نمي‌گنجد. اين روزها فقط مي‌ترسم، مي‌لرزم. نمي‌دانم، اين عادت ابلهانه از كدامين آفتاب به من ارث رسيد؟ درست در روزهاي شادي، لحظه‌هاي پايكوبي، ناگاه دلم تنگ مي‌شود، براي لالايي‌هاي كودكي‌ام، براي رقص شاپرك، ناله‌ي رود، براي گم شدن آفتاب، براي تو، براي خودم، براي همه آن‌ها كه به زور رفتند. دلم هواي گم شدن ميان مردمان مي‌كند، مي‌شود لانه غم هر مهرباني، هر انساني. نمي‌دانم، اين سِر از كجا مرا به ارث رسيدست؟

برايم لالايي بگو، شده‌ام خواهش صدا، تشنه، بي‌تاب شعر، برايم شعري تازه بخوان...

 

 

---خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/12/21 | نظرات :
 

 

آقاي كارگردان، كيست كه هنر فيلم‌سازيت را نستايد؟ كيست كه دل به نگاهت، به شكار تصاويرت، به روايت‌هاي ساده و پر از زندگي و پر از واقعيت سينمايت، نبندد؟ من هم مدهوش بسياري فيلم‌هاي تو شدم، شيفته عكاسي‌ات، آه از آن عكس درخت تنها، و نماهاي بي‌نظيرت، راه‌هاي بي‌پايان و پر پيچ در فيلم‌ها و عكس‌هايت، تصاوير سياه و سفيدي كه چه دلربا از دلفريبي طبيعت شكار كرده‌اي، چه بگويم، كه نياز به ستايش من از هنرهايت نيست، همگان مي‌دانند، در ايران يا فرانسه، هنر جهاني، و گام برداشتن تا قلب انسانيت. اما آقاي كارگردان، چه مي‌شد همان فيلم سازي و عكاسي را نگه مي‌داشتي؟ نمي‌گويم ننويس، بنويس، شعر بگو، داستان بنويس، هرچه خواهي كن، اما بگذار كارگردان همان كارگردان باشد. آقاي كارگردان، نامه‌ات در آستانه انتخابات رياست جمهوري خاطرم هست، روايتت از حافظ را هم، اين سعدي ديگر چه بود؟

آقاي كارگردان، شاملوي بزرگ هم، براي حافظش هنوز مورد انتقاد است، تو چطور انتظار داري مورد هجوم نباشي؟ آخر، ادبيات كه فيلم نيست هرجايش را خواستي ببري، تصاوير را برعكس كني، رنگ بپراني و رنگ بزني، آقاي كارگردان، تو را به خدا بي‌خيال!

اگر مادر‌جان، يا همسايه‌ها از قلمت و ادبيات شناسيت تعريف مي‌كنند، دوستت دارند، آخر شعرهاي سعدي را چرا وارونه مي‌كني؟ آخر چرا هرچه مي‌شنوي باورت مي‌شود؟ تو را به خدا بي‌خيال!

سعدي و حافظ بزرگان ادبيات و انديشه و تاريخ ما هستند، گيرم كه تو ادبيات مي‌فهمي و بس! مگر مي‌شود همه چيز را بازنويسي كرد؟ بيا ادعاي تاريخ شناسي هم بكن و كتيبه داريوش را هم وارونه كن يا برخي كلمات را انتخاب كن و جمله‌هاي جديد بساز! تو را به خدا تعارف نكن، منزل خودتان است. آخر سعدي به روايت... و حافظ به روايت... ديگر چه افتضاحي است؟ تو بيا نگاهت را، ادبيت پربارت را، دفتر شعري بي‌وزن و موسيقي كن، اگر گفتيم چرا! اصلا همه‌اش تقصير آن‌هاييست كه از تصاوير دوربين دستي‌ات كه در حال افتادن از دستت گرفته‌اي تعريف مي‌كنند(خودم هم ميانشان)، آخر پدر من، شعر براي خودش شخصيتي دارد! اين‌قدر برعكس نشو! نقاشيت هم خيلي قشنگ است! آفرين!

اصلا من چرا مي‌گويم؟ ابتهاج كاش سخن مي‌گفت، چرا از كدكني خبري نيست؟ راستي اسماعيل خويي كجاست؟ كارگردان جان، گاه اين عينك آفتابي‌ات را بردار، اين ادبيات يتيم، سال‌هاست با تيشه به جانش افتاده‌اند، تو ديگر بي‌خيال! ( نكند يك نفر را با شيرين و ادبيات را با بيستون و خودت را با فرهاد اشتباه گرفته‌اي؟) كمي خونسرد باش، قول مي‌دهيم زين پس كمتر از تو تعريف كنيم كه احساساتي نشوي، به خاطر رودكي و ... هم كه شده! مي‌ترسم با اين سرعت كه پيش مي‌روي آفتابه هم جوابگو نباشد!

دوستت دارم، خودت را، فيلم‌هايت را، عكس‌هايت را، فقط اين يك قلم را بي‌خيال!

 

 خبر : اعتماد

 

---خنیا

 

 

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/12/19 | نظرات :
 

 

دست‌هاشان در بند

چشم‌هاشان بي‌سو

دلشان ريش

                            زنجير به پايان بي‌پايان.

درد‌هاشان پر ز ناله‌ي شاپرك‌هاي بي‌بال

و صدا، ترك ترك، خشكيده

                            درماندگان غريب، اين نسل سوخته.

 تكه‌ نان مي‌جويند،

 كودكاني، كه اميدواريشان

دستان خالي من است

و خرده لبخندي

كه چند سال پيش

باد با خود برد!

غم زدگان آواره،

كه؟ كدام فرشته‌اي

آورنده بلايشان شد

و پيام آور زخم‌هاشان؟

كه زخم، حق شد و درد، آمرزش.

 

و من

     مي‌خواهم

برايشان ده سال بگريم

و در دستان خالي‌ام

گندم بكارم و

در روياي گم‌شده‌ام

شهر شادي سازم

تا كودكان دوباره

گل سرخ را

جاي گلوله و درد

انشا كنند.

                             اين نسل زخم خورده.

 

 چهره‌اي در آن ميان نهان

چهره‌اي ترسيده

پناه برده بر

پناه دست‌هايي خالي.

لرزشش پر آشنا

   مي‌ترسم، مي‌هراسم

   مي‌ترسد، مي‌هراسد

و آنك منم

ميان همه آن گم شده‌ها،

                               ما نسل سوخته

                            ما غم‌زدگان  ...

 

 

---خنیا

 

--- خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/12/06 | نظرات :