
...
تنها ترين صنوبر پاييزم ، عريان و سر به شفق سوده
گويي سخــاوت رگــهايم ، خون وام داده به اختـــرها
...
سيمين بهبهانی
--- امپرسيون
روزنامه نشاط، گذري بر آسايشگاه سالمندان، ش112، 31 تير 1378، ص5 :
" بزرگاني در آن ماوا دارند كه سالها چرخ زمانه به دستشان چرخيده است. اينجا خانهي تنهايي حسين همدانيان و بسياري از سالمندان است...صداي او در تصنيف " اي يار مبارك باد " هنوز هم براي همه عروسيها تنها ترانهي ماندگار است. و او اينك تنها و خاموش، حتي حاضر نيست از خودش كلامي بگويد. روي يك تكه كاغذ، كنار اسم او و سن او نوشته "افسردگي". گفتم: " آمديم شما را ببينيم. " به تندي ميگويد: "حوصله حرف زدن ندارم." ميگويم:" من آمدهام بگويم كه هنوز هم بيرون از اينجا همه به ياد شما هستند." ميدانستم كه دروغ است. با اين كه همه، نواي او را در هر جشن و عروسي زمزمه ميكنند ولي بسياري حتي او را نميشناسند چه رسد كه از سرنوشتش چيزي بدانند...دوباره ميگويم كه آمدهام با او حرف بزنم، ميخروشد: " خانم، من شما را نميشناسم، از اينجا برويد." نميخواهم ناراحتش كنم..."
--خنیا
اشك ميريزم
اشك ميريزم تا دوباره بنويسم
قلم ياري نميكند،
نميگذارد،
نميخواهد،
بنويس لعنتي!
بنويس!
به كلمات محتاجم
به جمله بيمار
بنويس لعنتي!
نميتوانم
دستم ميلرزد
انگشتانم ميخرامند
نميتوانم
تنهايي چاقويم ميزند
بنويس
نه با جوهر
با خون سرخم
با سرخي، در جستجوي برادري
بنويس لعنتي!
باز نميتوانم
حاصل
فقط يك نقطهست
نه با جوهر
نه با خون
با اشك....
---خنیا