تبليغاتX
مخالفم و امضاء می کنم
The Hunger Site
The Child Health Site
The Literacy Site
The Animal Rescue Site
The Breast Cancer Site
خنياگران شب
خنياگران شب
 

 گفت: "نمي‌خواهم بروم". مي‌ترسيد، مي‌لرزيد. يك پايش شل شد، دست راستش را گرفتند، چند نفر ديگر هم آمدند و دست چپش را گرفتند، محكم، با همه وجود. توان ايستادنش نبود، مي‌بردندش، مي‌كشيدندش، يكي از دمپايي‌ها درآمد، جا ماند، و او رفت. گفتندش: "حكم لازم‌الاجراست و هم اكنون اجرا مي‌گردد." با خودم گفتم: " حتما بايد دوبار از اجرا در جمله به اين كوتاهي استفاده مي‌شد؟". شل شد، ديدم شلوارش را خيس كرده، ديدم بوي بدي همه وجودش را در بر گرفته. يكي جلو رفت، برايش سيگار روشن كرد، سيگاري بدون فيلتر، گذاشت دهانش، مي‌لرزيد، سيگار مي‌خواست بيفتد، نيفتاد، دود را عميق فرو مي‌داد، مي‌ترسيد، از اين‌كه اين آخرين‌هاي زندگي را ببازد مي‌ترسيد، دود را تند تند فرو مي‌داد، سرفه نكرد، فقط لرزيد، باز شل شد، گرفتندش، گرفته بودندش. گفتند:" آماده‌اي؟". آماده براي چي؟ مگر خودش آمده بود؟ شل شد. نگاهم كرد. نگاهش كردم. گفت :" نمي‌خوام بميرم". نگاهش كردم. شل شد، از شلوارش ادرار مي‌چكيد، فكر كردم بعيد است دوباره خيس كرده باشد، حتما محصول همان دفعه است، ترس همه درونش را خالي كرده بود. كشيدندش، اين‌بار راه كوتاه بود، همهمه‌اي به پا شد، مي‌ترسيدند مقاومت كند، مي‌ترسيدند بخواهد بگريزد، اما او فقط شل مي‌شد، مي‌لرزيد، ياراي مقاومتي هم نبود، ترس حتي، نااميدي حتي‌، مجالي براي انديشيدن به تقلايش نداده بود. انساني فروريخته بود. طناب را دور گردنش انداختند، بي‌دليل عجله مي‌كردند، انگار گلوي همه در فشار بود. همه چير آماده شد، و به يك لحظه ديگر چيزي زير پايش نبود، دست و پا زد، دست و پا زد، دست و پا زد. هر كس سويي را مي‌نگريست، يكي آن دورها، يكي همان كنارها. ديگر نلرزيد، نلرزيد اما از شلوارش ادرار مي‌چكيد. جلو رفتم، نگاهش كردم، حال همه جرات كرده بودند نگاهش كنند، آخر ديگر نمي‌لرزيد. انگار سال‌ها بود كه مرده‌ست، چشمانش بيرون زده بود، گوشه يك چشم قطره اشكي نشسته بود و از چشم ديگر خون مي‌چكيد....

 

 

---خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/09/08 | نظرات :

 

"در گور سرد خويش

فرياد مي‌زنم:

"من زنده‌ام هنوز"

با لكنتي كه مرده تو گويي زبان من

 

اما شب پليد

بيهوده دل به كشتن من شاد كرده‌است

با زهرخند كينه‌ي دندان‌نماي خويش

حتي سپيده هم

گويي رميده است ز چشمان باز من

تابوت‌ها برابر من صف كشيده‌اند

من بي‌هراس بر سر پا ايستاده‌ام

شب نعره مي‌زند،

پايان سرنوشت تو، پايان ديگران...

 

من چشم خسته دوخته تا آستان روز

لبخند مي‌زنم

شب لحظه‌يي به چهره‌ي من خيره مي‌شود:

-داني چه مي‌كنم؟

-دانم چه مي‌كني

ما خسته در كشاكش اين بحث بي‌ثمر

ناگه سحر به قهقه از راه مي‌رسد...

من زنده‌ام هنوز

فرياد مي‌زنم."

                                       +حسن هنرمندي

 

 

به درگاه سرد كابوس ايستاده‌ام، ياراي نوشتن يا سرودني نيست، ايستاده‌ام، خيره به شب‌پره‌هايي كه هراسان از آفتاب مي‌گريزند. مي‌خواهم رها كنم اين تن بي‌جان و بي‌رمق، تا موج‌هاي وحشي زمان، بكشاندم به هر ساحلي كه خواست. كه خسته‌ام از نيامدن كشتي نجات، از دروغ طلوع در پس اين همه ابر بي‌انتها، از خبر دستگيري‌ها، زندان‌ها، اعدام‌ها، و غريو سكوت به تاييد تاريكی، خسته‌ام. مي‌خواهم بروم و عاشق شدن ملخ را تماشا كنم، بروم، انعكاس آب را در آسمان پيدا كنم، بروم و بگذارم همه اين خستگي‌ها و هراس‌ها را براي ديوارهاي سرد. واي! صداي له شدن زنبور عسل را زير پا نشنيدي؟

اي‌كاش سپيده، طعم شكوه باز آورد به باغ، اي كاش زندگي باز...

 

 

---خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/09/06 | نظرات :