تبليغاتX
مخالفم و امضاء می کنم
The Hunger Site
The Child Health Site
The Literacy Site
The Animal Rescue Site
The Breast Cancer Site
خنياگران شب
خنياگران شب

 

 

"...

مطبوع بود

           مطبوع

وقتي كه مادرت

فنجان چاي داغ به من مي‌داد

با آن همه سخاوت

با اشتياق كامل

با مهرباني‌اش كه جهاني بود

وقتي لبان من

گر مي‌گرفت از تب بوسه

دنيا براي من

دنياي عاشقانه‌ي ما بود

مطبوع بود

          اما

اينك! دوباره پنجره‌ي خاموش

اينك! دوباره تنهايي.

 

حراج

     حراج

          حراج مي‌شود

يك مرد بي‌قرار

سن ۲۵ سال

بي‌عيب

بي‌نقص

بي‌ريا

     حراج

          حراج

               حراج مي‌شود

اما درنگ

         آقايان

              خانم‌ها

يك عيب

يك خجالت

              حراج

                   حراج

                        حراج

مردي‌ست بي‌نصيب

با ارتداد كامل

با بار معصيت

با كوله‌بار ننگ

ننگ هزار خاطره بر دوش

ننگ هزار ساله‌ي ايمان

با شش هزار حلقه‌ي زنجير

چندين هزار چاپ غلامي

               حراج

                     حراج

                           حراج مي‌شود

يك برده

        نه

        كه چندين

يك برده

         نه

         كه بسيار."

                             + محمد آذري

 

 

---خنيا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/08/25 | نظرات :
 

اولي اومد، عقب افتاده بود، نمي‌تونست درست راه بره، با عصا، حتي از پله نمي‌تونست پايين بياد، عينكي، چشماش هم كمي لوچ بودن، تو صورتش جا به جا ريش درومده بود، تنك و كم پشت. نشست رو سكو، يه بسته پاستيل درآورد، یه Hype، موبايل هم داشت، روشنش كرد، آهنگ هايده گذاشت، از اون قديمياش، ازون آوازي‌ها. كيف مي‌كرد، سرشو تكون مي‌داد. پاستيلشو باز كرد، hype رو هم. يه‌كم مي‌نوشيد، يه دونه پاستيل مي‌خورد، كم كم، آروم آروم، و هايده گوش مي‌داد و فوتبال بازي كردن ما رو تماشا مي‌كرد. منم كه تعويض شده بودم براي استراحت، كنارش نشستم و اون با لبخندش بردم به يه عالم ديگه، گفت هايده خوبه نه؟ گفتم آره، خيلي، صداش دوست داشتني بود. گفت از ديشب كه گرفتمش همش دارم گوش مي‌دم، تو هم دوست داري؟ گفتم آره، خيلي! امپرسيون هم شلنگ انداز اومد و چند لحظه‌اي پيشش نشست و گفت واقعا خدا رحمت كنه هايده رو. بهش پاستيل تعارف كرد، گفت بخور زورت زياد شه بتوني فوتبال بازي كني!

لبخند مي‌زد، لذت مي‌برد، از پاستيل، از hype، از صداي هايده و از اين كه ما هم دوستش داشتيم و تاييدش مي‌كرديم. بعد دوستش اومد، مونگول بود، تپل و قد كوتاه، كاپشنش هم دستش بود، اولي تا ديدش گفت چرا كاپشنت رو نپوشيدي؟. با همون لحن خاصش، پر از مهرباني، پر از دلهره، و اون پوشيد. سختش بود پوشيدن، خواستم كمكش كنم، ترسيدم ناراحت شه و فكر كنه ترحم كردم. فقط نگاهش كردم.

اولي چيزايي كه داشت رو نشونش داد، گفت هايده‌ست ها! دوست داري؟ اون يكي سرش رو تكون داد. بعد گفت هايپه ها! اون يكي گفت چيه؟ نوشابس؟ گفت نه، نوشابه نيس، هايپه! مربي‌مون گفته بخورم كه انرژيم زياد شه و فردا انرژي داشته باشم. دوست داري بخوري؟. با همون لحن مهربونش. اون يكي لبخند زد، گفت آره، شروع كرد خوردن، اولي ترسيد، گفت همشو نخوريا! آخه همين يه دونه رو دارم، اما قول مي‌دم دفعه بعد براي تو هم بخرم، باشه؟. و به هم نگاه كردن، با همون نگاه پر از مهرشون.

يكي كه اون طرف‌تر والي‌بال بازي مي‌كرد از اونجا رد شد، فرشته اولي پرسيد آقا محسن كجاست؟ نيومده؟ اون مرد گفت نه، نيست. بدون اين‌كه برگرده، و رفت. اون يكي از اولي پرسيد آقا محسن دوستته؟. گفت نه، دوستم كه نيست، اما دو هفته‌ست كه ميام نمي‌بينمش. نگرانش شدم كه نكنه اتفاقي براش افتاده باشه، مي‌خواستم حالشو بدونم. و با هم پاستيل خوردن، خنديدن، هايده گوش دادن و فوتبال بازي كردن ما رو تماشا كردن، و من فكر كردم كه ما سالميم، انسان كامليم! و اين قدر پست، اين همه كثيف و آلوده، همه چيز رو فراموش كرديم، حتي محبت كردن رو، محبتي هم كه باشه شرممون مي‌شه ازش، چه هيچه اين انسانيت ما.

خواستم هردوشون رو ببوسم، ترسيدم ناراحت بشن، از دور بوسيدمشون، خواستم پيششون بمونم، هراس برم داشت مبادا از خودم حالم به هم بخوره! و اون‌ها باز پاستيل خوردن و فوتبال تماشا كردن و ...

 

 

 

---خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/08/21 | نظرات :
 

 و آنك مرشد ما، پس از روزگار دراز انتظار، قدم رنجه فرموده و گام بر چشمان ما گذاشته و نور اميد زندگي بر ديدگان كور ما تابانيد.  دمپايي بزرگ، آن لگد كننده سوسك‌ها و مورچه‌ها، آن نازنين هميشه در صحنه و هماره راهبر ما، چه در بيت‌الخلا، چه در اتاق، چه خيابان، چه ساحل دريا؛ كه هر چه ساحل داريم فداي ناز حضور شيخنا دمپايي.

 شيخنا، نايب بر حق شيخ استالين اول و ملا خروشچف درويش و يلتسين مرشد، ملقب به بوريس بلا، طي‌الارض فرموده و به طرفه‌العيني از بلده جرمن‌ها بر خاك ناچيز ما سقوط فرمودند. اجنبي‌هاي كبيث با شايعه پراكني‌هاي خود قصد ريزش دهشت در قلب پاك شيخنا داشتند، ليكن شيخ، با گوهر والاي خرد، لاف توطئه را ادراك كرده و به شتاب به اين بلده پريدند.

 گويند شيخ چونان اجداد غيور خود چشم بر خاك اين سرزمين داشته، لكن ما سوار بر قاطر، خودرو ملي، در تلپ‌گاه هوايي حاضر و بوسه بر قدوم گرم ايشان كه گرمايي عجيب و رايحه‌اي خوش در امتداد سفر از ديار كفر اروبا بر خود گرفته بود نهاده و مشتي خاك بي قابل اين ديار در گريبان او فرو ريختيم كه ناگاه شيخ نعره‌اي پر ابهت فرمودند كه "اي رعيت چرا مشتي خاك مي‌پاچي؟ مگر ما چشم بر مشت خاك ناچيز شما داريم؟ كه همانا بر همه نيات شما آگاهيم." و من در حيرت از نبوغ و حضور ذهن شيخ، اشك ريزان، درياي روسيه را ( كه شنيده‌ايم جمعي خود فروخته و سرسپرده امپرياليسم و استكبار جهان سوز، اسامي نامتجانسي چون خزر و امثالهم بر آن مي‌نهند كه خداوندشان ببخشايد)، دو دستي پيشكش نموده و شيخ لبخند فرمودند و بر پشت اين حقير زندند و فرمودند "اي پدر سوخته"! و من بال بگشوده از شوق محبت شيخ در آسمان‌ها به پرواز درآمدم و از آن بالا ديدم كه آستارا هم شيخ را بايست، في‌الفور بازگشته و تقاضاي قبول پيشكش نمودم كه شيخ خواست با خنده‌اي پس گردنم بفرمايد كه از براي خاكي بودن ايشان و علاقه آسماني به خاك، 78% قامت را در زير خاك جا گذاشته بود و دستش نرسيد فلذا بر كپل اين جانب نواختند و فرمودند " فكر مي‌كنيم! پدر سوخته" و من اين مرتبه از شوق جامه‌ها دريدم و شيون‌ها كرده و تا آسمان پريدم كه يادم آمد اندكي دلار هم در جيب دارم و در حضور شيخ مارا چه حاجت به اين سياهي‌ها! از خدمت شيخنا دمپايي، مغفرت طلبيده و ضمن طلب آمرزش بابت اين همه تزوير خود، از شيخ دعايي براي رهايي از چرك و كثيفي اين كاغذهاي كاپيتاليستي درخواست كردم كه شيخ چون يك منجي حقيقي، في‌الواقع با حركتي هماهنگ شامل چپاندن پلك والا بر پلك سفلي، با همراهي كرشمه دهان، خواهش اين حقير استجابت فرموده و با فوتي گران همه سياهي‌ها از جيب ما بزدودند و توصيه افشاندند كه بدهيم جيب را بدوزيم كه بسيار مفسده از آن برخيزد و همه اين نشانه‌هاي استكباري را بدهيم به نوكران و چاكران مخلص بارگاهشان تا شيخ خود براي زدودنشان چاره كند.

  شيخ، از آن‌جا كه امم گوناگوني از مسلمين چشم به راهش بوده و غير مسلمين نيز ياد گرفته و براي ما به انتظار شيخنا نشسته‌اند، پر كشيده طي‌الارض ديگري فرمودند. و چه زود ما را گذاشتند با جاي قدمهاشان كه داديم دورش را ديوار بكشند تا آثار باستاني گردد، و اشك‌هاي شوقي كه سر پايان ندارند. و ما ذوق زده از زيارت جمال شيخ دمپايي اعظم، بر سر مي‌كوبيم تا پيشكشي بيابيم و تقاضاي حضور روشني بخش دوباره‌اي نماييم...

 

 

---خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/08/12 | نظرات :
 

 

 

"خانواده تت"، نام تئاتري‌ست كه در فرهنگسراي نياوران در حال اجراست و افسوس كه چون غالب تئاترها از استقبال شايسته‌اي برخوردار نگشته‌است. تئاتر، هنري زيبا و دلنشين، كه هنوز فرهنگ لازم اين هنر در جامعه ما پديدار نيست، يا نمي‌رويم و چشم بر آن مي‌بنديم و ترجيح مي‌دهيم برويم سراغ فيلم‌هايي كه پسري پولدار و زيبا عاشق دختري خوبرو شود و اين عشق به سرانجام برسد و ...يا به تئاتر مي‌رويم تا ژست بگيريم كه هنرشناسيم و حتي حوصله نداريم، يا شايد توانش را، كه بفهميم داستان چه بود. دلايل اين گسست بسيار است، نمايش‌هاي ضعيف و كم محتوا، سالن‌هاي نامناسب، عدم بازاريابي و تبليغات و آگاهي‌رساني كافي و صحيح و ... كه بسيار جاي كنكاش و بحث دارد. اما نمايش " خانواده تت"، يك طنز شيوا و روان، با نگاهي نافذ به موضوعات مختلف اجتماعي، كه متن آن به خوبي به فارسي برگردانده شده و بازي‌هاي يكدست و روان و درخشش بازيگران بزرگي چون فرهاد آييش، ليلي رشيدي و ... بسيار به دل مي‌نشيند و حيرتا كه استقبال اندك، مي‌شود دعوت يكي از بازيگران در پايان اجرا براي توصيه كردن به ديگران. اي كاش، فرصتي دست مي‌داد و مي‌توانستم در زمينه بازاريابي براي چنين برنامه‌هايي -بي چشم‌داشت- ‌ياري‌اي برسانم و دست افرادي چون فرهاد آييش را بفشارم، اي كاش پل ارتباطي بود و ميلي متقابل، كه از دومي بي‌اطلاعم و از اولي در جهل!

"خانواده تت"، به جنگ، عشق، مذهب، خانواده، انضباط، ساده‌دلي، بي‌اطلاعي و اخلاقيات مي‌پردازد و به ياري كمدي موقعيتي، هم خنده‌اي عميق در دل‌ها مي‌آفريند و هم تماشاگر هشيار را در فكر فرو مي‌برد. هرچند ضعف‌هايي معمول در تئاتر ما، چون فقر سالن‌ و به خصوص سن نمايش، صحنه‌آرايي، نور و صدا، در اين نمايش نيز فراوان به چشم مي‌آيد و حتي گاه آزار دهنده مي‌گردد، اما در كل، زيبايي‌ها و طنازي‌ها چهره‌اي نيك مي‌آفرينند. اي كاش، براي حفظ اين هنر، براي پرورش فرصت‌هاي انديشه و لذت معنوي، به ياري كوششگران اين عرصه بشتابيم و نگذاريم كه همين بدن نحيف هنر در سرزمين‌مان مدفون شود.

"خانواده تت"، با كارگرداني مائده طهماسبي، و ترجمه كمال ظاهري از نوشته ايشتوان اركني، به همراه بازنويسي متني كه فرهاد آييش انجام داده و بازي رامين ناصر نصير، فرهاد آييش، فرشته صدرعرفايي، ليلي رشيدي، احمد مهران‌فر، شكوفه هاشميان، مهدي بجستاني؛ در فرهنگسراي نياوران در حال اجراست. نمايش‌هاي خوب را از دست ندهيم.

 

 

---خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/08/07 | نظرات :
 

 

  "چيز واقعا عجيبي است ديدن ميليون‌ها انسان كه به نحو نكبت زايي تن به بردگي داده‌اند و با سرافكندگي و تسليم و رضا، يوغ خفت آن را پذيرفته‌اند؛ اين قبول به دليل اجبار و از روي اضطرار نيست. بردگان مجذوب و به عبارت بهتر افسون قدرتي شده‌اند كه نبايد از آن وحشت داشته باشند، چون آن قدرت تنهاست و آن‌ها بيشمارند، نبايد آن قدرت را عزيز بدارند چون ستمگر است و از رفتار انساني بويي نبرده. آيا اميدي هست كه انسان‌ها از اين رخوت رهايي يابند؟"

                          +E.de la Boetie, Discours de servitude volontaire

  هنوز درد هست، سختي هست، بردگي هست، دنياي جور هنوز سر جايش است، ما همه زنجير بر گردنانيم، هنوز همان ساكنانيم، ساكنان دوزخ. برده‌ايم و ما را ماندلايي ديگر بايد، برده‌ايم و فرياد بيدار باش مي‌تواند نخست از گلوي تو برخيزد. تو ماندلا باش، تو آتش بكش پيرهن جهل و نادانيمان، تو در هم شكن با دستانت، ديوار بلند خرافات را. بيا، آغاز كنيم فرياد بر سر هراس‌ها و ترس‌ها را. بيا، بردگي را پرده‌ي آخري هم هست، توده‌اي خواهد خروشيد و غريوش، نقاب از چهره همه اربابان گنديده - فئودال و بورژوا؛ جامه‌ي ريا پوشيدگان و مروجان دروغ- خواهد كند. بردگي را پاياني‌ست، اگر بفهميم بردگي‌هايمان را، حس كنيم كه تلخاي دوزخ در هر رگمان مي‌گذرد، اگر همه لوتركينگ شويم و تف بيندازيم بر دستان اربابان ابليسي.حقوق زنان، حقوق كودكان، حقوق بشر، حقوق حيوانات، حق همه دنيا، همه چشم بر قدم‌هاي ما دوخته‌اند، با بوسه‌اي بايد همه خلق را، همه كارگران، كشاورزان، روشنفكران را بيدار كرد، آزادي ما تنها در دستان ماست...

 

 

 

---خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/08/06 | نظرات :