
چگونه شد نمی دانم
فقط ديدم لخا لخ کنار ديوار تنم را می کشم
و به پلکان آن سوی حياط نگاه می کنم
روبرويم ستون های بلند
و نور آفتاب حالت صورتم را افشا گری می کند
نمی خواهم کسی مرا اينطور ببيند
نمی دانم چرا می خواهم به سمت پلکان بروم
ولی بايد ، بايد به آنجا برسم
...
--- امپرسيون
برايم لالايي ميگويي؟
ميخواهم چشمانم ببندم
گم شوم از روياي غمها
دور شوم از آشيانهي زنجير شده
لالايي بلدي؟
باز ببوسم
تا چون پرندههاي مهاجر پر كشم
از اين كوهستان سرد
و بگذارم غروبها را
براي كركسان در انتظار
برايم لالايي بخوان
ميخواهم سر بر ابر نرم خيال حضورت نهم
شايد آواز
شايد لالايي
لبخندت را
به جاي غمها و غصهها
در قلبم
همين قلب پاره پاره
خانه دهد
برايم لالايي بخوان
شايد لالايي تو
رهايم كند از اين همه سنگيني
لالايي
شايد،
دل تنگم باراني كند...
---خنیا
چه سبك بود پاييز
با برگهاي رقصان
با آفتاب لرزان
چه رها بود پاييز
با آواز برگهاي خشك
و سرود تراوش مهتاب
پاييز، در آغوش ابرها
با ترنم اشكهاي شوق
-باران
پاييز
شكوه و صلابت درختان غرور
و قد افراشتن كوههاي ستبر
و سينههاي سپر
براي تهديد سرما،
هراس يخ
پاييز چهره پوشانيده
شكوه آسمان را
و نوازش نسيم
و پيانوي ابرها را
هديه ميسازد
و من
دوباره عاشق ميشوم...
---خنيا
زمان هنگامهی اندوه و دردست و پريشانی
خوشا می خوردنِ پنهانی و از خود گريزانی
شکوه از آسمانها رفت و اخترها نتابيدند
بر اين زندان اسکندر در او خورشيد زندانی
به مهر ای مهربان! بسيار کوشيديم، کی ديدم
ز معجزهای عشق آنها که ديد آن پير کنعانی؟
دريغ از گفتنِ بسيار و از بسيار نشنيدن
که پير دهر میبيند پريشان را پشيمانی
چه میگفتی که «میميريم اگر از هم جدا افتيم»
جدا افتادهايم اکنون و میمانيم و میمانی!
به آزادان عالمزاد راه نيستی دادند
زپاافتاده میداند بهای آن گرانجانی!
م . آزاد
------ امپرسیون
هميشه وقتی توی خواب می دويدم اين جوری بودم که الان هستم . پاهام کاری رو که می خوام انجام نمی دن . تمام توانم رو به کار می گيرم ولی انگار توی استخر می دوم . دستام به زور می تونن حتی به جايي اشاره کنن سرم رو که می خوام برگردونم تصوير محيط متحرک جابجا شده ، در اين ميان تنها جايي که عجيب فعال شده ذهنمه، چيز هايي رو به ياد می آره که نمی تونم يادآوريشون رو باور کنم . لحظه ای از کمی بيشتر از يک سالگی که گوشه اتاق واستادم تا آقای پدر ازم عکس بگيره ، الان دارم عکس رو می بينم پسرک با موهای فرفری گوشه اتاق نشيمن بالايي خونه مادر جون اينا داره گريه می کنه ، نمی فهمم اينو چرا يادم نيست . حالا هی دارم فکر می کنم چی شده که گريه مي کنم ، پاهام راه نمي افتن برم از کسی بپرسم ، اصلا کسی نمی دونه ، ولی صدا ها دارن تکرار می شن دارن هی از هم جدا می شن ، دارن واضح می شن ، دارن با تصوير جور می شن ، همم پس که اينطور اينطوری شدم اونروز ، حالا با دلهره به همه چيز نگاه می کنم ، سعی می کنم از صدای لحظه ها تند رد شم ، با تمام نيرو پاهام رو از تصوير اون صداها بيرون می برم . ديگه مثل اول همه چيز سفت و غير قابل نفوذ شده . فقط صدای ثابت ديوار و اشيا ، فقط دويدن وارونه روی سقف . تنفس ادامه داره ...
--- امپرسيون