تبليغاتX
مخالفم و امضاء می کنم
The Hunger Site
The Child Health Site
The Literacy Site
The Animal Rescue Site
The Breast Cancer Site
خنياگران شب
خنياگران شب
 

 

 

شامگاهان

با صداي در زدن ستاره‌ها

با آواز مرغ شب

برگ ديگري فرو مي‌افتد

از درخت كوچك خانه‌ام

و عشق شكسته

خود را براي هق هقي نو

آماده مي‌كند.

خورشيد

كه دردش مي‌گيرد از همه دروغ‌هاي ما

كه شرمش مي‌آيد از همه سياهي‌هاي شهر

خورشيد

كه رو مي‌پوشاند از لحظه‌هاي ما

همه‌ را

با نفس‌هاي بشكسته‌ برجا مي‌گذارد

و اشك‌هايش را در آن سوي دامنه‌هاي برفي

چال مي‌كند.

 

پيرهن‌هاي تزوير به صندوقچه‌هاي زنگ زده مي‌رود

و دانه‌هاي تسبيح آرام مي‌شوند

ز جور چرخش‌هاي خالي و تهي

                     از هر عشق و هر دلدادگي.

هر شب،

 برگي از درختچه كوچك اما

فرو مي‌افتد.

هرچه شعر مي‌خوانم

هرچه از عاشقانه‌ها مي‌گويم

ساز مي‌زنم

نمي‌شود

نمي‌شود كه شبي برگي فرو نيفتد

آخر،

درختچه‌ي من

كنار پنجره مي‌نشيند

و هر روز

لحظه لحظه

شهر را تماشا مي‌كند.

درختچه

نمي‌خواهد عاشقانه‌ها را باور كند

نمي‌خواهد كابوس‌هاي روزانه اش را رها كند

به انتظار شب پاك مي نشيند

هربار برگي ليكن

تاب نمي‌آورد دشنه انا الحق هاي دروغين را

ومن

هربار

از آمدن شب مي‌ترسم

هربار

از بغض خورشيد وحشتم مي‌گيرد

هربار

عاشق صداي پاي شب مي‌شوم

و هربار براي گم شدن ماه

اشك مي‌ريزم.

من و درختچه اما

طاقت رها كردن پنجره شهرمان نيست.

من و درخت‌چه

سياه پوش عشق شكسته‌مان هستيم

سياه نشين روزهاي مه زده...

 

 

---خنیا

 

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/05/27 | نظرات :
 

 

 "گرينگوي پير مرده بود و كلمات خاكستر شده بودند، گرينگوي پير مرده بود و همراهانش مي‌بايست از آن پس سخن مي‌گفتند، زيرا آن اسناد با تاريخ‌شان ديگر به جاي آن‌ها حرف نمي‌زدند. آنان چنين مي‌گفتند : ما بر اين زمين كار كرديم، هزاران سال پيش از آن‌كه مساحان و وكيلان و ارتش سر برسند و به ما بگويند اين زمين مال شما نيست، اين زمين فروخته شده، اما فعلا همين‌جا بمانيد، همين‌جا زندگي كنيد و خدمتگزار مالكان جديد باشيد، چون اگر چنين نكنيد از گرسنگي مي‌ميريد. گرينگوي پير مرده بود و كلمات بر فراز صحرا به پرواز درآمده بودند و مي‌گفتند ما خوش داريم بجنگيم، اگر نجنگيم حس مي‌كنيم مرده‌ايم، شكر خدا كه انقلاب تمامي ندارد، اما اگر هم تمام شود مي‌رويم و در انقلاب تازه‌اي مي‌جنگيم، آن‌قدر مي‌جنگيم تا توي گورهامان بيفتيم. گرينگوي پير مرده بود و كلمات نيم‌سوخته بسي فراتر از ملك ميراندا و دهكده و كليسا پرواز كرده بودند و مي‌گفتند ما هيچ كس را خارج از اين ولايت نمي‌شناختيم، خبر نداشتيم كه آن‌سوي مزارع ذرت ما دنيايي هست، حالا با آدم‌هايي از هر گوشه و كنار آشنا شده‌ايم، با هم خواب مي‌بينيم و بر سر اين بحث مي‌كنيم كه آيا آن وقت تك وتنها توي دهكده‌مان خوشبخت‌تر بوديم يا حالا كه به همه جا سر مي‌كشيم، گيج از اين همه رويا و اين همه آوازهاي گوناگون. گرينگوي پير مرده بود و ترانه‌ي كلمات سوخته پراكنده شده بود بر صحرايي كه مسكن ارواح درياچه‌ها و رودها و اقيانوس‌ها بود...گرينگوي پر مرده بود، گرده‌اش پوشيده از زخم گلوله و كلمات فرو رفته بودند در كام باد سوزاني كه او ديگر تنفس نمي‌كرد، تا ابد، گوش بسته بر كلماتي كه مي‌گويند، كتك مي‌خوريم اگر ساعت چهار صبح سرپا نبوديم و تا غروب كار نمي‌كرديم، كتك مي‌خورديم اگر وقت كار كردن با هم حرف مي‌زديم، كتك نمي‌خورديم اگر وقت كار كردن با هم حرف مي‌زديم، كتك مي‌خورديم اگر سر و صداي عشق بازي‌مان را مي‌شنيدند، تنها وقتي كه از كتك معاف بوديم گريه بچگي‌مان بود، يا مرگ‌مان در پيري. گرينگوي پير وقت مردن با صورت روي خاك افتاد، كوه‌ها گامي نزديك‌تر شدند و ابرهايي كه پايين مي‌آمدند آينه خود را بر خاك جستجو ‌كردند و تصوير خود را در كلمات آتشين ديدند: بدترين ارباب كسي بود كه مي‌گفت ما را مثل پدري دوست دارد، با كمال مهر و محبت اهانت مي‌كرد،  با ما مثل بچه‌ها، احمق‌ها، وحشي‌ها رفتار مي‌كرد، ما هيچ كدام از آن‌ها نيستيم، توي كله خودمان مي‌دانيم كه از آن‌ها نيستيم. وقتي گرينگوي پير در مكزيك روي خاك افتاد، باران بر صحرا باريدن گرفت، گويي مي‌خواست خون و غبار را فرو بنشاند، لخته‌هاي بزگ آب كفن خاك را خيس كردند تا كلمات سوخته چون آب شوند و بگويند، همه چيز خيلي دور بود، حالا نزديك است و نمي‌دانيم كه اين خوب است يا بد، حالا همه چيز آن‌قدر نزديك است كه دست‌مان به آن‌ها مي‌رسد، و مي ترسيم: يعني انقلاب همين است؟ وقتي گرينگوي پير براي هميشه رفت، كوه‌ها چون ماسه‌هاي سنگ شده مي‌نمودند و آسمان زير باران كلماتي جان مي‌كند كه مي‌گفتند همه چيز دور بود..." 

                                              + گرينگوي پير، كارلوس فوئنتس، ترجمه عبدالله كوثري.

 

 

 

اين رمان يك رويا در دلم پروراند، روياي نوشتن فيلم‌نامه و ساختن فيلم، انگار همه صحنه‌ها را در ذهن مي‌آفريدم، انگار... عجيب كه هنوز آرزوي كارهايي دارم كه هيچ ازيشان نمي‌دانم...

 

 

---خنیا

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/05/25 | نظرات :

 

 

 تف مي‌اندازيم بر  اين و بر آن، فرياد مي‌زنيم كه هاي آزادي ما جوياي توايم! بر ما رخ بنما! چه خوب دروغ مي‌گوييم، چه آسان. ما كه نه بر آنيم تا دست در دست هم نهاده باشيم، نه غم نان ديگري آزارمان مي‌دهد و نه سوز حسرت طفلي، كه مي‌توانست مثل ما لباس خوب بپوشد، غذاي گرم و نوشيدني خنك در سفره داشته باشد، خم بر ابرويمان مي‌آورد. ما مردمان شعاريم، چه زيبا آزادي را شعر مي‌كنيم، پر از جناس و مراعات النظير كه اي لعنت بر اين مراعات‌النظير.

 ادبياتمان جهاني نمي‌شود چون مردم را، آزادي را، زندگي را، باور نداريم. نقاشيمان هيچ نمي‌شود چون رنگ آن‌ها را نمي‌دانيم، آزادي‌خواهيمان را هم كسي باور ندارد، كه در ميان فريادهاي برادريمان دست در جيب ديگري مي‌كنيم.

 بزرگ دروغ گويان دنياييم ما. از برابري قصه مي‌سازيم و به فاميل و تبار خانوادگي‌مان مي‌باليم و مي‌خنديم بر همه ديگراني كه ما نيستند، شاديم به نواده‌ي فلان بي‌خاصيت بودن و هيچ نمي‌كنيم كه ما از تبار برتران زمينيم و در دفتر مشقمان مي‌نويسيم آزادي براي همه.

 ما روياهايمان رنگ ندارد، حتي صدا هم ندارد. ما سبكي زندگي را، شكوه خود بودن را، طعم شيرين انسان بودن را، نمي‌دانيم، بر همه لحظه‌هامان غبار افسانه نشسته، غبار دياري كه ما يگانه پادشهانش خواهيم بود.

 روزها مي‌گذرد. و ما هنوز همانيم، همان مردمان هميشه خواب، هميشه غافل...

 

 

 

---خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/05/18 | نظرات :

 

 

بگذار همه قطره‌هاي باران جانم را ببرد

بگذار، حال كه آسمان، باز مهربان شده

كه ابرها، مي‌خواهند بغض را مرهم شوند؛

روحم را باران بشويد.

آخر اين آلودگي‌ها را رهايي‌ست مگر؟

آخر باران كه گل را نمي‌روبد،

 تا رخسار مي‌كشاند

تا هم آغوشي‌اش با اشك،

بگذار زخم لحظه‌هايم بشويد اين باران.

 

نگفته بودي،

كه نگاهت ستاره نيست، نور نيست

شكسته است

اسير است

ميان همه آن نمي‌دانم‌هاي در هم تنيدگي فضا

نگفته بودي،

كه سرودت، ريزش برگ‌هاست

برگ‌هاي تنهاي پاييزي

و موسيقي‌اش

مي‌شود همه ثانيه‌هاي من بي تو

همه دقايق جان خراش.

بگذار باران، دلم را بستر شود.

تو نگفته بودي،

حال كه من آمده‌ام

كه گدايي مي‌كنم لبخندت را

كه آتش مي‌كشم هستي‌ام را

شعرت، مي‌شود خرد شدن برگ‌هاي زرد

زير گام‌هايت

كه مي‌روند

يا شايد، زير نگاه من،

كه به پايت افتاده‌اند

و ماندنت را باز

التماس مي‌كنند.

تو كه هيچ نگفته بودي،

تنهايي بي تو

به چه كارم مي‌آيد؟!

 

بگذار مرا با باران...

 

 

---خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/05/03 | نظرات :