تبليغاتX
مخالفم و امضاء می کنم
The Hunger Site
The Child Health Site
The Literacy Site
The Animal Rescue Site
The Breast Cancer Site
خنياگران شب
خنياگران شب

 

 

" راه چون ماري محتاط، در سرازيري تنگ مي‌لغزيد و پايين مي‌رفت. اسرار از ماهتاب گريخته شب كوهستان، زير سايه سياه انبوه درختان بنه تاب مي‌خوردند. دو مرد پيش مي‌رفتند و پاره‌ي ماه، از بالا، نگاهشان مي‌كرد. سايه‌هاي ترسو، خود را ميان پاهاي آنان مي‌كشاندند تا انگار خش خش پاپوش‌ها را خاموش كنند.

 تنگ به پايان مي‌رسيد و راه در دشت مي‌افتاد. زير نور ماه، كوه‌هاي محو و بهت آلود افق روي سياهي شب سايه مي‌انداختند..."

 

تصوير سازي شاعرانه، استفاده‌هاي زيبا و به جا از صنايع در عين فاصله بسيار از ظاهرسازي ‌هايي كه اين روزها براي فخر فروشي، بي‌جهت به ميان نوشته‌ها پرتاب مي‌شوند، سادگي موسيقي‌وار، هم‌راستايي فرم و محتوي و استفاده‌ از كلمه‌هايي پاك و بي‌ريا كه بسياري از ما فراموششان كرده‌ايم و برق زيباي بسياريشان سال‌‌هاست زير غبار واژگان عرب و غير عرب گم شده‌اند. اين‌ها همه گوشه‌اي از خصوصيات نوشته‌هاي ابراهيم گلستان است. كسي كه نقشش در ادبيات و هنر نوين ما انكار نشدني‌ست. كسي كه مثل همه بزرگان ديگر فراموشش كرده‌ايم و نشسته‌ايم تا او هم برود و آن‌گاه بگوييم كه گلستان چه بود و چه كرد. تنها به دنبال اينيم كه بلور خاطراتش را بشكنيم و او هنوز با سكوت زلالش نام فروغ را در خاطرات خود درخشان و زنده نگاه داشته است، و ما مرده پرستان و گم‌گشتگان كه مي‌خواهيم با لذت روياهاي شبانه و شيريني تكه‌هاي تاريخ خود را از گنداب پوچي خلاصي دهيم به دنبال گلستان مي‌دويم، نه براي هنرش، نه براي فكارش، مي‌دويم تا فروغ را از قبر بيرون كشيم، يا گلستان را هم خط بزنيم و برايش مرثيه بسراييم.

 

" دم نرم سحر بوي وحشي كوه و درختان بنه و خارهاي خشك را پيش مي‌آورد. رنگ ماه مي‌پريد و در حاشيه كوه‌هاي خاور فرو مي‌ريخت."

 

هنوز گلستان هست، دولت‌آبادي هست، و ما مسابقه‌هاي ادبي برگزار مي‌كنيم. هنوز معروفي مي‌نويسد، و ما در مسابقاتمان، به دوستان و آشنايان جايزه مي‌دهيم، يا با داستان همان مي‌كنيم كه با سينما، از ادبيات گنداب‌رو مي‌سازيم و روي جلد مي‌نويسيم برنده جايزه... و حتي يكبار نمي‌خواهيم بياموزيم از آنان‌كه رختشان به راستي هنر است و سليقه‌ي توده‌هايي كه اندك زماني به چند خط از كتابي مي‌دهند را هم آلوده‌تر مي‌كنيم و ژست مي‌گيريم كه چه روشنفكريم و بهانه مي‌اوريم كه داستان نويسي در ايران كجا و داستان نويسي مدرن ....

متال گوش مي‌دهيم، تكنو مي‌رقصيم‌، عاشقانه مي‌نويسيم با جمله‌هاي بي‌فعل و فاعل يا فعل‌هاي بي جمله و فاعل‌هاي بي‌كار و سرگردان. هنوز بزرگاني از ادبياتمان باقي‌اند، فراموشمان نشود...

      (نقل قول‌ها از "در خم راه" نوشته ابراهيم گلستان")

 

---خنيا

 

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/04/27 | نظرات :

 

مي‌آيي، آرام، آرام، همين سوها، نگاهت حضورم را خط مي‌زند، چشمانت را مي‌دزدم، باز خط مي‌زني صدايم را، كر مي‌شوم، كور مي‌مانم، مي‌آيي، خورشيد را هم چادر شب مي‌دهي، دستانم را، كه براي تو در باغچه كاشته‌ام، كه براي تو مانده‌اند تشنه و خسته، شايد دستان تو بيايد و من و تو ما شويم، اما آن دستان را آب هم نمي‌دهي. مي‌گويم آخر من...نگاهت جوانه‌ي كلامم را مي‌سوزاند، سرم كه پايين مي‌افتد از سخن خاكستر شده، مي‌خندي، نگاهت از پشت سر هم بدرقه‌ نمي‌شود، مي‌فهمم، حضور نگاهت هم مثل دستانت گرم است، به من مي‌خندي، دلت مي‌خواهد به ديگران نشانم دهي و بگويي نگاهش كنيد! بدبخت بيچاره! درمانده است! دنبال من دوان است! به كوي من روان است! رد پايت را مي‌بوسم، حيرتا كه خاك راهت چه بوي مهر دارد!

آخر دلم برايت تنگ مي‌شود، نيايم گند دنيايم را چه كنم؟ باز هم مي‌دوم، اين‌بار شايد، شايد يك لبخند، شايد يك مهرباني، آخر گناه من، تنها گناه من، عشق بي‌اجازه است، شايد اين بار مهرباني كني. مي‌دوم، هي! برايت گل آورده‌ام! باز نگاهت با من نيست، باز پاسخي نمي‌يابم، آه چه دردي دارد اين وحشت بي تو بودن! مبادا! مبادا دلت جاي ديگر است! نكند جاي بوسه ديگري بر دستت جوانه كرده باشد، وااي، واي بر من! دستت كو؟ بگذار ببينم، به من بگو، بگو ... نه، هيچ مگو، اگر هيچ هم باشم...يعني ديگر صدايت را هم از من خواهي ربود؟ واي برمن! نفسم، نفسم را هم كه بردي، جانم را بردي....

 كنارم خوابيده‌اي، با دهان باز، چهره‌اي خندان، همين‌جايي، آرام. دستانت را مي‌نگرم، جاي بوسه‌هايم هنوز گم نشده، چشمانت را مي‌بوسم، بيدار نمي‌شوي، دهانت را مي‌بندي و آرامتر انگار مي‌خندي...

 

 

 

---خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/04/14 | نظرات :