تبليغاتX
مخالفم و امضاء می کنم
The Hunger Site
The Child Health Site
The Literacy Site
The Animal Rescue Site
The Breast Cancer Site
خنياگران شب
خنياگران شب

 

 

 

 

دردم می‌گيرد

از صدای ناقوس‌های كابوس پرور

از بانگ شمشيرهای آخته.

دردم می‌گيرد از سكوت نشكسته‌ام

اشك‌های شعر نگشته

شكستن‌های ناپيدا.

دردم می‌گيرد،

از همه خدا پرستان پشمينه پوش

با جام‌های طلايشان در دست.

دلم می‌گيرد،

كه نگاهم می‌كنی

كه زود گم می‌كنم چشمانت را

و باز می‌شوم چله نشين خواب‌های طلايی.

دردم می‌گيرد

كه گلوله می‌شود

راه‌كار خلق دنيای پاك

راه رسيدن به خدا

بالا رفتن تا آسمان‌های آبی

كه تنها نور را شايسته‌ است

و ما

ناچيزان خواب زده

ظلمت را با خود

بدان جا می‌بريم.

دلم می‌گيرد

از صدای قدم‌هايت كه دور می‌شود

از جای پاهايت

بر خاك مهربان كوچه‌ها

كه باد

به يك دم می‌روبد.

دردم می‌گيرد

كه نمی‌يابم

جاده‌ای كه مرا

ببرد تا نخستين آوردگاه آفتاب.

و اشك می‌ريزم

كه می‌دانم

حتی نبايد دوستت بدارم

يا برايت

شعر عاشقانه‌ای بگويم

كه نامت

قافيه اش باشد و وزنش

و واژگانش

تنها ناز لبخندت بشناسند

و آرامش دشت مهربانی‌هايت.

بغضم می‌شكند،

بگذار چشمان خشكی زده‌ام

دوباره معنای بهار را بيابند

كه تو هم می‌دانی

درد دنيای مرا،

نه مرهمش مي‌يابيم

نه تاب آتش بی‌رحم می‌آوريم

كه در اين شب

چشمان همه مرده‌اند

دست‌ها همه يخ زده

و گوش‌ها بريده‌.

مزرعه‌ی ما را

قرن‌هاست

از هراس هجوم ملخ‌ها

آتش كشيده‌اند.

 

تو هم می‌دانی

تنها

 صدای گام‌هايت

               كه دور مي‌شوند

                          آرام آرام؛

می‌ماند برای من و دستان لرزانم

می‌دانی، می‌دانی كه نمی‌آيی...

 

---خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/03/31 | نظرات :

 

 

 

                   دشت‌هاي غربي

 

 

 

 

خون مي‌چكد از دستان من

                             خون

از همين انگشتان

كه هنوز خاطره مهر گيسوانت را

لطافت چهره‌ات را

دم به دم ترانه مي‌سازند

جريان بي‌انتهاي سرخ جاري‌ست.

به زير ناخن‌هاي همين انگشتان

كه براي تو نغمه‌هاي كوهستان

آواي شقايق‌هاي وحشي

و آرزوهاي كردهاي عاشق

و بختياري‌هاي گم‌شده در پرواز ابرها را

رقص سل‌ها و فاها مي‌كرد

پوست كودكان يتيم چسبيده است!

 

خون مي‌بارد از دست‌هاي من و

هراسان از وحشت سرخ

مي‌دوم

شايد دست‌هايم جا بمانند

شايد يورش جيغ همه زنان جنگ زده

در فاصله‌ها دفن گردد.

 

هيهات

همه ديوارها،

راهم مي‌بندند

باز

مي‌مانم اسير ميان سرماي همه سويشان

مي‌مانم گرفتار

با دستان پر خونم

خون گرسنگان

خون زنجير شده‌ها

خار بر سرها

مي‌مانم با تار بي تارم

مي‌مانم با نغمه‌هايي كه هيچ شنيده نمي‌شوند اما

تار و پود دنيايمان را

بسان تارهاي ساز از هم مي‌درند.

 

كاش برايم بگويي

بلوچ‌ها براي لحظه‌هاي شاد

چه شعري مي‌خوانند

كاش برايم

از آوازهاي كرد

كه دشت‌هاي غربي

سال‌هاست در دل دارند بگويي

كاش كسي داستان آوارگي‌ها

قتل عام آزادي در جهان را

برايم معني كند

يا دست‌كم بگويد

چرا نت موسيقي انسان بودن

با كليد كثيف مرگ نگاشته مي‌شود؟

 

ديوارها نمي‌خواهند

ما دست در دست دهيم

نمي‌خواهند

چنگ تو و عود من

هم‌نوا شوند

نمي‌خواهند خنياگري ما

 يكدست

در همه دشت‌ها و كوه‌ها

بپيچد.

مي‌خواهم از دست‌هاي خونين دور باشم

مي‌خواهم بيدار شوم

بدوم

به سوي سراي تو

در كنارت بايستم

و شعر آزادي را فرياد كنم

مي‌خواهم

با تو تا ريزش آخرين ديوار

تيشه بر سرماي انزوا بكوبم

كه تو، تنها تو

مي‌تواني برايم موسيقي زيستن باشي و

رهايم كني از كابوس همه اين سال‌ها

كه خواب بوده‌ام

و رهايي را روياي دروغين ديده‌ام.

بوسيدن دستانت

تنها چاره‌ي رهاييم

از اين جسم خون چكان است

و طعم پست مردار.

 

تو كوهستان را نشانم بده

با خورشيد راستين

با ابرهاي رها از دود آتش

با معناي زندگي . . .

 

---خنيا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/03/14 | نظرات :

 

 

آتش هم سرد است

آن گاه که عشقی چنين بر وجودت زبانه کشيده باشد.

آتش بسی سرد است

همان گاه که نتوانسته باشی عشقت را فرياد کنی

همان دم که انگشتانت به رخوتی ابدی فرو روند و هيچ‌گاه مشتشان نکرده باشی

                               بر اين همه دروغ

                               بر همه اين سياهی

انگار تو نيز دستت به خون پسرت  آغشته ست!

ای خون، خون سرخ سرخ سرخ

خون خشکيده همه پسران روياها ، پسران حقيقت.

تو نيز بسان همه پدران فريبکار تاريخ

بسان همه آنان که تنها ايستادند و نظاره کردند

ايستادند و نگاه کردند چگونه خون فرزندانشان

                        قطره قطره در اين سرای بی چيز

                                               سرای خشک

                                                          گل سرخ رويانيد و شقايق آفريد

و باز هيچ نکردند.

تو هم گويی ميان عشق و قانون دودل باشی و

                                     پرستوهای لرزان را هيچ انگاری!

تو نيز سر تعظيم ابدی بر سرير مخملين فرود آورده ای و

        نگاه نافذ حقيقت را نديده ای.

آتش بسی سرد خواهد بود .

بسی سرد!

و تو هيچ گاه گرم نخواهی شد.

که گرما تورا شايسته نيست.

که تو نيز پدری هستی

پدری بی رحم، بی عشق

که می پنداری حقيقت را گرامی داشته ای

خدايان را پاس و فرشته های شيطانی را در آغوش فشرده ای

 و تو هيچ نکردی.

آتش بس تورا سرد است

                       که تو تنها نظاره کرده ای.....

 

 

---خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/03/10 | نظرات :