تبليغاتX
مخالفم و امضاء می کنم
The Hunger Site
The Child Health Site
The Literacy Site
The Animal Rescue Site
The Breast Cancer Site
خنياگران شب
خنياگران شب

 

امروز ...

در ميان تمامی اين تنواره ها و تنديس های سرد 

در انبوه گل های شکل نگرفته

و صدای همراهی صيقل و ضربه

به دنبال دستان افسونگری بودم

تا خاکستر خاطره ای از ياد ها رفته  را

از لابلای موسيقی مرتعش لحظه ها

پيکر تراشی کند

کجاست آن دست افسونگر

آيا تو صاحب آن دستانی ؟

 

 

--- امپرسيون
لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/01/31 | نظرات :

 

  

  اين جا كجاست؟ اين دنيای عفن، اين دردستان تاريك. آخر اين انسان‌های شهوت زده و وحشی، اين مردم تيغ بركشيده از كجا برآمده اند؟  حالم به هم مي‌خورد، خدا مي‌داند چند بار، چه مقدار. از آن دم كه معنای درد و حقير شدن را از داستان دردآگين تو، از سكوت و ترس و تنهاييت شنيدم، بي وقفه همه لحظه‌های زيستن را بالا مي‌آورم!

  متنفرم، از همه آن‌هايی كه تو را راندند، دل پاره پاره‌ات را زخمی تازه‌تر نهادند، شايد خود حقيرشان هم، روزی، جايی، پلشت شومی بوده‌اند بر هراس و سادگی بينوايی ديگر. بدم مي‌آيد، از آن‌هايی كه هستند تا از تو، از همه دردمندان و بي‌پناهان، به حمايت برخيزند و آن مي‌كنند كه ضجه‌ی دردت را هم در دل مدفون ‌كنی. قطره اشكی طلب مي‌كنم، دلم مي‌خواهد به جاي تو های های بگريم، به جای تو فرياد كشم كه هی واای! كور بوديد شما مردمان ناآدم؟ كر بوديد همه جاسوسان لحظه‌های مقدس؟ خواب بوديد پاسبانان معصوميت؟

 صدايم می لرزد، دستم، دلم...باورم نمي‌شود، كشتار سادگی، كشتار پاكی و مهربانی، مگر مي‌توان باور كرد؟ مگر می توان حتی انديشيد كه همين نزديكی، در چند قدمی من، چند قدمی ما، خنده‌ای را، لبخندی را برای ابد در گل فرو برده‌اند و معصوميتی را به زنجير تنفر و هراس هزار ساله افكنده‌اند؟

  و كور بوديم و نديديم، و كر بوديم و نشنيديم، و دستمان كوتاه بود وهیچ ياری‌اش نكرديم.

  عق مي‌زنم، و آرزو مي‌كنم تا شكستنت را بتواني با اشك بنوازی. عق می‌زنم و مي‌خواهم هزار بار مردانگی‌ام را استفراغ كنم...

 

 

---خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/01/30 | نظرات :

 

 

ما كه سينما نمي‌رفتيم. ما كه جلوي هيچ گيشه‌اي صف نمي‌كشيديم. ما كه زخم عزيزانمان ديده بوديم. ما كه اشك‌هاي هزاران هزار دانشجو و هزار هزار قلم به دست را از درد چوب زور ديده بوديم. چه‌مان افتاد؟ كو همه آن خاطراتمان؟ فراموشمان شد همه آن نعره‌ها و حمله‌ها و سر شكستن‌ها و پا شكستن‌ها و...؟

 در سرزمين ما هيچ چيز نا ممكن نيست. لاكپشت‌ها هم پرواز مي‌كنند! در سرزمين ما، كسي كه مرغ نمي‌خواهد برايش داد مي‌زند، آن‌كه بر سينما و سينما روندگان و سينما سازان مي‌تاخت مي‌شود فيلم ساز و هنرمند و ... همان كه ادعا مي‌كند فوندانسيون (منظورش همان foundation بوده البته) ارزش‌ها و افكارش جنسي ديگر است و بالاتر از اين حرف‌ها، كسي كه چوب زورش اشك در چشم بسياريمان آورد و درد بر تن خيلي‌هامان نشاند، كت و شلوار مي‌پوشد و مي‌خواهد ركوردي افسانه‌اي بيافريند. همان مهربان حرف‌هايي مي‌زند كه ديگري گر بگويد دندان‌هايش در دهان خرد مي‌شود. همان يار با چهره اي معصوم در برنامه تلويزيون مي‌نشيند و به سوالات به اصلاح تند و بي ملاحظه و با مزه‌ي مجري‌اي كه هر پاچه‌اي را دوست دارد با ژست‌هايش، با انگشتري‌اش، با اشك‌هاي در چشمش پاسخ‌هاي مهربانانه مي‌دهد و ما جلوي گيشه‌ها صف مي‌كشيم تا او برنده قصه زندگي‌مان شود.

 چه خوب همه چيز را فراموش مي‌كنيم، چه مهربانيم ما! كنجكاوي ماست كه اين گونه مدهوشمان مي‌سازد يا عطش ديوانه‌وارمان براي چندي خنديدن؟ هرچه باشد، بي‌تاب فيلمي مي‌شويم كه بي‌شك رنگي از هنر حتي بر گوشه‌اي ازآن پاشيده نشدست و هنرپيشگاني كه خوب مي‌دانيم براي پول چه كارها كه نمي‌كنند و پشتك بازي خود را اسم هنر مي‌دهند و سياهي‌هاي زندگي‌شان را سرپوشي مي‌جويند. و كارگرداني كه مي‌خواهد از سويي انتقام براي نبودن ما و نسل ما در جبهه‌ها بگيرد و از ديگر سو 01. ثانيه را براي تحول و دگرگوني كافي مي‌انگارد و فراموش مي‌كند كه اگر همه آن نيك‌مردان و دليراني كه او برايشان مي‌گريد زنده بودند چه نيك‌تر مي‌گشت امروز اين سرزمين و چه لحظه‌ها خوش‌تر بود گر به جاي صدها هزار كشته و صدها هزار گلوله، هزار گل سرخ در دل‌ها مي‌كاشتيم و دست در دست، به جاي كنكاش افكار و انديشه‌ها، به جاي خود را برتر انگاشتن و هرانكه رنگ و رخساري ديگر دارد را به نيستي فراخواندن، براي فردايي پاك گام بر مي‌داشتيم. يك نفر بر سرمان فرياد مي‌كشد كه گناه ما ماندن است و نرفتن، كه گناه ما نبودن است و تنها خاطره بمب‌ها و موشك‌هاي هرروزه و هراس ويراني خانه‌مان و مرگ پدران و مادرانمان را در دل داشتن از ميان همه آن چه گذشته‌ست و فراموشش مي‌شود كه سهم ما از كودكي‌مان ترس بود و هراس، و از جواني‌مان ترس بود و هراس. و بر سرمان مي‌كوبد كه مي‌خواهيم بينديشيم، كه مي‌خواهيم شكلي ديگر از آن‌چه او مي‌بيند بنگريم. و ما چلاقان و سر شكستگان برابر گيشه‌ها صف مي‌كشيم تا او را مشتي محكم‌تر و ميداني وسيع‌تر بخشيم و به همگان و به خود نشان دهيم كه چه اندازه اهل عمليم و بر ارزش‌هامان حرمت مي‌گذاريم.

درود بر ما. بر ما سينما روندگان و سينما خزندگان كه ناگاه پرده‌هاي نمايش را كشف كرده‌ايم، همان ها كه بسيار در آتش سوختند و هيچ ...

 

 

 

---خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/01/29 | نظرات :

 

 

هاي بهار

هاي شكوفه‌هاي لرزان

كدامينتان خبر از زندان كبوتر داريد؟

همين جاها

پشت همين چهارراه

آن سوي علف

دوستت دارم را از دفترهاي شعر خط مي‌زنند

تا جاودان گردند!

و شما

و ما

هم‌چنان در بند شب ها و روزهاي پاره پاره‌مان

گرفتار مانده‌ايم.

در پس ديوارهاي ترك برداشته

شب‌بو را به روز ابد محكوم مي‌كنند

و من

كه هنوز زير تازيانه‌‌ي

                            لحظه های بی تو

اشك مي‌ريزم

و آرامش لبخندت را طلب مي‌كنم.

هاي داستان نويس در تبعيد

رنج خود را

سكوت سرما را

حسرت دختران اين كوي را

                    در آرزوي "يك"گشتن

و پير شدن فرزندانت را

چون من

به انتظار طلوعي ديگرگون

قصه اي تازه كن

كه آن ديگر در حبس نمي‌گنجد.

معجزه‌اي مي‌جوييم

بي‌آن‌كه چشم بگشاييم

"نه، اين برف را ديگر سر باز ايستادن نيست"

بهار هم خواب است و خيال.

شاخه‌ها از ريشه جدا مانده‌اند

ساقه را بايد جست.

 

 

---خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/01/27 | نظرات :

 

من از خواب کدام ستاره می آیم

                 که این چنین به بوی دستان تو آغشته ام؟

    دستهایت را دوست می دارم

                 آنگاه که در ترنم سبز خواهشی معصوم

                               مرا به خود میخوانند

 در حضور تو شوکت رازی است

                و در نگاهت برکت آفتاب ،

 من با تو درنگ می کنم

                 که در تو منزلتی یافته ام

                       تو به گونه ای ناباور

                           در وسعت تمام لحظه های من

                                         تکرار می شوی

                                          با چشمانی به رنگ باران

                                                و هزاران ستاره در دست

 در سبزه زاران خلوت خویش

                 روحت را به من می بخشی

                          و در ازدحام گم می شوی

 در چشمان کودک باستانی آنسوی آینه

                            تجربه ای مشکوک

                                  همانند نوری لرزان

                                           کورسو می زند

   آه

   در تداوم اینهمه سال

   از چند قرن گذشته ایم؟

                    از چند آبادی؟

 نگاه کن

 باز چگونه اجساد پوکیده را

                 زندانی کرده اند

                 برای ارواح مقدسی ، که خود راز باهم بودن را

                                                          نیک می دانند.

 در من حلول کن

 باد اندامهای مرا با خود می برد

  در من حلول کن

              که هرگز باور نکرده ام ، ابدیت را

                                             در تقابل دو آینه.

 

                      

                                            مينو مرواريد

 

--- امپرسيون

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 86/01/12 | نظرات :