تبليغاتX
مخالفم و امضاء می کنم
The Hunger Site
The Child Health Site
The Literacy Site
The Animal Rescue Site
The Breast Cancer Site
خنياگران شب
خنياگران شب

 

 

  يك‌ سال گذشت، با هزار درد، هزار لبخند. با كودكان گرسنه‌اي كه تعدادشان بيشتر شد و آه حسرتشان سوزناك‌تر. پدراني كه كمرشان زير بحران اقتصادي و فقر شكست. كساني كه خنده‌شان از پر كردن جيب‌هاشان به آسمان دويد. معلماني كه هيچ كس به رنج‌هاشان اهميتي نداد و گفتندشان آب بابا را به ديوارهاي سرد بياموزيد كه ديگر بابا ناني ندارد. زناني كه حقوق فراموش شده و شخصيت لگدمال شده‌شان را بازمي‌خواستند و زناني ديگر كه حق را نمي‌شناختند و اژدهاوار بر ايشان خنديدند. و ترس سياهمان از انزوا، گم شدن، فراموش گشتن، از تحريم، از جنگ، از پست شمرده شدنمان توسط آنان كه بيرون سيم‌هاي خاردار نشسته‌اند.

  به روزهاي سختي مي‌انديشم كه خاطره شدند و چه اميدوارم مي‌كنند تا از سياه‌چاله پيش رو نيز گذر كنيم، با همه زخم‌هامان. به اتومبيل‌هاي زيبا و ويلاهاي بزرگ شهر، به خيابان‌هاي بي تحرك از هجوم بي‌انتهاي مردم. به رييس جمهوري محبوب و منتخب و محترممان مي‌انديشم. به سفرهاي استاني‌اش و هديه خيال شادكامي براي روياهاي طاعون زده مردمان. سفرهاي استاني به شهرها و روستاها، به ميان بسياري از مردم كه شاد مي‌شدند از اين‌كه هنوز فراموش نشده‌اند. سفرهاي استاني، حتي به سودان و ونزوئلا و امريكاي لاتين. حتي به سرزمين كفر، دنياي ضجرآور شيطان-امريكا-. و به مردمانمان فكر مي‌كنم كه بزرگ‌ترين آرزويشان زنده ماندن است و شكمي سير.

  به خود مي‌انديشم، به دوستاني كه سكوتم، گوشه‌گيري‌ام باورشان نمي‌شد، به آنان كه بر سكوتم تف انداختند، بر افكارم، آرزوهايم، آرمان‌ها و حتي شعرهايم لعنت فرستادند. به همه آناني كه ما و همه سختي‌ها و همه راه سنگلاخي‌مان را گذاشتند و رفتند و ديگر نه چيزي نوشتند، نه حرفي زدند و نه به خاطر آوردند كه چند نگاه معصوم چشم به راه خود بودنشان ماندست و چند دست ناتوان آرزومند ياريشان. به تمام آن‌چه خود بايد مي‌كردم و نكردم. همه آن‌چه لااقل بايد مي‌نوشتمشان و تنبلي كردم و حال مي‌خواهم برايشان هاي بگريم.

  نمي‌ دانم چرا اين روزها فكرم در روزگار دهه 60 دست و پا مي‌زند، روزهاي كودكي‌ام، كه آن هنگام نفهميدمشان ولي لمسشان كردم و انگار حسشان تازه در وجودم جوانه كرده. سال‌هايي كه چه راحت فراموشان كرده‌ايم، همه آن تصويرها از طناب‌ها، همه نفس‌هاي در سينه حبس، صداهاي انفجار…چه راحت خوابمان مي برد!

  سال گذشت، همه‌اش تلخي نبود، لطيفه‌هاي خرسندي و نبوي هم بودند، حرف‌هاي عاشقانه هم بود، نگاه‌هاي خندان و رقص برگ‌هاي پاييز و زيبايي برف‌هاي انبوه هم بود. دوستان مهربان و صداي گرمشان، صداي ساز و آوازي گرم هم گه گاه مهمانمان شد. اينك به روبرويم مي‌نگرم. بهار در راه است. همين نزديكي. شايد پشت پيچ گذر. آشتي درختان با روزگار نزديك است. آه چه دلم براي نغمه بلبل تنگ شده!

  مي‌خواهم با بهار به رقص درآيم، شور او را در آغوش گيرم، به روزي بينديشم كه همه ديوارها از ديارمان مي‌روند و به دست هر كودكي شاخه گل سرخي مي‌دهيم تا عشق را ياد بگيرد. همان روز كه نفرت از تمام كتاب‌هاي مدرسه‌هامان پاك مي‌شود و ماشين‌ها به جاي بوق شعر حافظ براي هم مي‌خوانند. و پليس‌هامان كه سر خيابان دست زير چانه زده آرزوي دزدي را مي‌كشند.

بيا بهار! بيا! تو را به انتظار نشسته‌ام! مي‌دانم، حواسم را جمع مي كنم، دستانم را كه گرفتي، هنگام رقص، ابتدا پاي راستم را جلو مي‌گذارم، بيا بهار، شايد آن روز هم به هواي تو زودتر آمد. بيا بهار…

 

 

"  باز

اين زمين تندگام

برف را ز روي گرده مي‌تكاند و به صد زبان

آفتاب را

مي‌دهد سلام.

باز باد خوش خبر

از بهار شكفته مي‌دهد پيام

مي‌دود ميان لاله‌ها غزل سرا

جام‌هايشان

مي‌زند به جام.

باز ابر باردار

خيمه مي‌زند به روي بام.

باز بر شگون مجلس بهار

بيد مي‌پراكند به رقص صوفيانه‌اش

گيسوان سبزفام.

باز نبض جويبار نقره مي‌زند به توده‌ي علف

با گذار آب‌هاي آرام.

روز مي‌رسد

روز ديگري كه از نويي گرفته نام.

خاسته ز جا

مردمي به راه مردمي نهاده پا

در سرود

در صلا

سال نو سلام

سال نو سلام!"

                     +سياوش كسرايي

 

---خنيا
لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 85/12/29 | نظرات :
 

"در تخت‌‏جمشيد، مردان با لباس‌‏هاي پوشيده هستند و رئيس دارند و همه آنها در دو هزار و ۵۰۰ سال پيش، حزب‌‏اللهي بوده‌‏اند. آنچه اهميت دارد شما مجسمه برهنه نمي‌‏بينيد اما غربي‌‏ها همه چيز را عريان تداعي مي‌‏كردند."

"شما مي‌‏گوييد مدرنيته انديشه صلح و صفاست؛ پس فاشيسم از چه انديشه‌‏اي بيرون آمد. انديشه مدرن طي صد و ۵۰ سال گذشته صدو ۷۵ ميليون كشته بر روي دست بشريت گذاشته است. اسلام، كجاي اين قضيه بوده است؟"

"بشريت انديشه اي خطرناک تر، پيچيده تر و مهلک تر از مدرنيته نديده است... خشن‌‏ترين انديشه بشري، انديشه شيطاني مدرن است و شيطان پشت‌‏سر مدرنيته پنهان شده است. روشنفكران ، مبلغان شيطان هستند، زيرا ذات مدرنيته, ذات سوسياليسم, ذات ناسيوناليسم, ذات ليبراليسم, ملي‌‏گرايي و نظام مشاركت و آنچه آزادي ناميده مي‌‏شود، عين حركت شيطان است."

"خشن‌‏ترين انديشه بشري، انديشه شيطاني مدرن است و شيطان پشت‌‏سر مدرنيته پنهان شده است و روشنفكران هم مبلغان شيطان هستند زيرا ذات مدرنيته, ذات سوسياليسم, ذات ناسيوناليسم, ذات ليبراليسم, ملي‌‏گرايي و نظام مشاركت و آنچه آزادي ناميده مي‌‏شود عين حركت شيطان است و وحشت به بنيان‌‏هاي روشنفكر داخلي مي‌‏افتد كه ما داد مي‌‏زنيم ليبراليسم اباحي‌‏گري است."

                                               دکتر حسن عباسی - دانشکده الهيات ۲۴ - بهمن ۱۳۸۴

 

---خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 85/12/19 | نظرات :
 

 تو كه خاطرت نيست، از آن همه روزها، از همه لحظه‌ها كه همه چشمان خشكيده‌ آرزوي اشك دوباره داشتند؛ از قدم‌هاي بر شيشه و انعكاس نگاه بر خون. مي‌دانم، قد افراشتي برابر دشنه‌هاي نامردمان، مي‌دانم نترسيدي، اشك نريختي، مي دانم كلامت از دلت برخواست و اراده‌ات رنگ زندگي گرفت. ولي اي دوست، اي مهربان، تو قطره‌اي از دريايي، درياي بزرگ، مهربان، بي‌پايان. داستان شجاعتت را من و همه ناچيزان فراموش خواهيم كرد؛ زخم غرورت را، غم نگاهت را. تو را چه باك؟ موج را ساحل مي‌فهمد، خاك لمس مي‌كند. هزار قطره كنار تواند، آن‌ها نيز يا مرگ چشيدند، يا به درد رسيدند، فراموش كن همه آن دورها را، دل دريا نيز روزي به خروش خواهد آمد، روزي من و تو و همه يكي خواهيم بود و شعر رهايي را قافيه خواهيم كرد. يادت باشد نازنين! آواي دريا، لطافت موج است در سكوت تاريكي، نه صداي در هم شكستن كشتي‌هاي سرگردان و آدميان گم گشته، خاطرت باشد مهربان، دريا آفرينش مي‌آورد و مي‌رود، شكوهش را براي خاك مي‌گذارد، كه خود بي انتها با شكوهست!

 

---خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 85/12/16 | نظرات :