
رويای روزی را دارم، كه اين ملت برميخيزد و معناي اعتقادی را زندگی میكند كه در آن آفرينش برابر همگان حقيقتی است.
رويای روزی را دارم، كه بر تپههای سرخ جورجيا، فرزندان برده و بردهدار، بر پشت ميز برادری می نشينند.
رويای روزی را دارم، كه حتی ايالت میسیسیپی، ايالت بيابان، رنجور از سوزندگی جور و بيعدالتی، به مرغزار آزادی و داد بدل میگردد.
رويای آن روز را دارم، كه چهار كودكم، در سرزمينی میزيند كه شخصيتشان پيمانه سنجش است نه رنگ پوستشان.
من امروز رويايی دارم . . .
+ مارتین لوترکینگ
- ترجمه خنیا
---خنیا
قدمم مسافت را در خیابان لگدمال می کند
جهنم درونم را چاره چیست ؟
...
ولادیمیر مایاکفسکی
--- امپرسیون
بگذار بزرگ ترين عدد آن من باشد
بگذار جذبه ی مرگ
گونه ای در برم گيرد
که از همه دنيا و دنياييان رها شوم
تنها در نور غرق گردم
تنها در معجزه موسيقی سرگردان.
راز آرامش دردهای من
فرياد وحشت است و سکوت زندگی.
می خواهم موج باشم
می خواهم باز زوزه ی همه توفان های زندگی ام
بر همه اين سايه های بی جان آوار کنم
نغمه مرگ است که زندگی را به پاسخ وامی دارد
نعره جان خراش مرگ!
سريعتر؛ تندتر،
تا آغوش آسمان راهی نيست.
چشمانم به رعشه ی سايه هاست
رعشه ای که باز مرا به مبارزه فرا می خواند.
راز آرامش دردهای من
ديوانگی های من است.
---خنیا
برخيزيد، دوزخيان زمين !
برخيزيد، زنجيريان گرسنگي !
عقل از دهانه آتشفشان خويش تندروار میغرد
اينک! فوران نهائی ست اين .
بساط گذشته بروبيم .
بهپا خيزيد! خيل بردگان، بهپا خيزيد !
جهان از بنياد ديگرگون می شود
هيچيم کنون، «همه » گرديم !
نبرد نهائيست اين .
بههم گرد آييم
و فردا «بينالملل»
طريق بشری خواهد شد .
رهاننده برتری در کار نيست،
نه آسمان، نه قيصر، نه خطيب .
خود به رهايی خويش برخيزيم،ای توليدگران!
رستگاری مشترک را برپا داريم !
تا راهزن آنچه را که ربوده رها کند،
تا روح از بند رهايی يابد،
خود به کوره خويش بردميم
و آهن را گرماگرم بکوبيم!
نبرد نهائيست اين .
بههم گرد آييم
و فردا «بينالملل»
طريق بشری خواهد شد.
کارگران، برزگران!
فرقه عظيم زحمتکشانيم ما
جهان جز از آن آدميان نيست
مسکن بيمصرفان جای ديگريست .
تا کی از شيره جان ما بنوشند؟
اما امروز و فردا،
چندان که غرابان و کرکسان نابود شوند
آفتاب جاودانه خواهد درخشيد .
نبرد نهائيست اين .
بههم گرد آييم
و فردا «بينالملل»
طريق بشری خواهد شد .
+اوژن پوتيه
ترجمه: احمد شاملو
---خنیا
+درباره بین الملل
بين الملل يا انترناسيونال، انجمنی از سازمان های کارگری بود که گرايش های سوسياليستی به سرعت در آن قدرت گرفت. در عمل نامی است بر سه انجمن برای پيش بردن جنبش کارگری در جهان ميان سازمان های کارگری و گروه ها و احزاب سوسياليست. نخستينش در 1864 با حضور سرآمد کارل مارکس در لندن و با نام انجمن بين المللی کارگران شکل گرفت. تاثير آن در قشر کارگر و همچنين در طبقات حاکم بسيار فراوان بود. با فروپاشی کمون پاريس در مه 1871 و درگيری های ايدئولوژيک فراوان در 1872 بين الملل به انتها رسيد. نيرو گرفتن جنبش های کارگری با محاکمه بسياری از اعضای بين الملل به اتهام خيانت به طور عمده در فرانسه، اتريش و آلمان همراه گشت.
در 1889 بين الملل دوم به صورت سازمانی مشترک از احزاب سوسياليست شکل گرفت. اين سازمان که به اندازه فراوانی زير نفوذ مارکسيست ها بود، در پی عدم موفقيت برای يکپارچه سازی سازمان های کارگری عليه درگيری جنگ جهانی اول و به دليل ناهمگونی حزب های سوسياليست در برابر جنگ و مساله وفاداری به جنبش بين المللی يا شرکت در دفاع از کشور خود، از هم پاشيد.
در 1919 و در مسکو، در حالی بين الملل سوم تشکيل گشت که درهای آن تنها به روی حزب هايی که رهبری حزب کمونيست روسيه را پذيرفته بودند گشوده بود و نخست با نام کومينترن و سپس کومينفرم فعاليت کرد.
در 1923، در هامبورگ، بدون شرکت کمونيت ها که بين الملل سوم را گرد آورده بودند، بين الملل دوم دوباره تشکيل شد و بين الملل سوسياليست زاده شد. بين الملل کارگری و سوسياليست در 1933 و به وسيله بازمانده های احزاب سوسيال دموکرات بين الملل دوم رسما شکل گرفت و با فتح اروپا به دست نازی ها از ميان رفت.
در 1938 نيز پيروان تروتسکی بين الملل چهارم را پديد آوردند.
پس از جنگ جهانی، در1951، به جای بين الملل کارگری و سوسياليست، انجمن جهانی حزب های سوسيال دموکرات به دنبال کنفرانس فرانکفورت شکل گرفت و اولين کنگره بين الملل سوسياليست گشت با عضويت حزب های سوسياليست ميانه رو و هوادار روش های پارلمانی و پشتيبان دموکراسی.
---خنیا
خسته ام می کند، جانم می خراشد اين از برای من ها، اين ديوارهای سرد، ديوارهای غمناک. می خواهم فراموش کنم، از ياد ببرم که تيغ برهم کشيده اند و تن های بی جانشان انتظار کفتار ها می کشد، نه آنقدر دور که خبرشان را هيچ قاصدی با خود نياورد، نه آن اندازه که آسمانشان رنگی ديگر باشد. کاش نمی شنيدم، کاش قاصدک خبر نمی آورد، کاش باد، باد کوبنده، التماس فرزندان گرسنه زمين را همه جا با خود نمی برد. نمی خواهم ببينم خانه های در آتش سوخته را و خود را که رو می گردانم و می گويم از برای من که نيست!
باور ندارم اين گونه بی رحمانه و تلخ از ياران تاريخی مان می گوييم و انديشه طردشان در سر می پرورانيم، از دليران کرد، بلوچ های مهربان، عرب های پرشور. باورم نيست زمانی را که برادران کرد و همرهان بلوچ به فرزندان خود نفرت از فارسی می آموزند نه شيرينی شعر حافظ، وآرزويشان شده است خانه ای گرم و کنجی امن، وانگه که اسلحه، اين پلشت بی مقدار، دوست و ياور می شود و شور زندگی. اکنون را که فراموش کرده ايم هزاران نفر در دل همين خط کشی های خاردارمان آرزوی خوابی خوش دارند، بی صدای انفجار؛ بی وحشت مرگ، و به جای دراز کردن دست ياری به همگان، سياه و سفيد، دور از هر خط و مرز و نام و هر تعصب و کورچشمی، آنک از بلندای شکوه انسانيت بر دشت پست ملت پرستی و زانجا به چاه بی انتهای نژاد پرستی در افتاده ايم و کوری و نادانی و وحشيگری يار ما گشته ست و خون ما و نفس های ما....
---خنیا