
به مژگان سيه کردی هزاران رخنه در دينم
بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
الا ای هم نشين دل که يارانت برفت از ياد
مرا روزی مباد آن دم که بی ياد تو بنشينم
جهان پير است و بی بنياد ازين فرهادکش فرياد
که کرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم
زتاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بيار ای باد شبگيری نسيمی زان عرق چينم
جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفيل عشق می بينم
اگر بر جای من غيری گزيند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزينم
صباح الخير زد بلبل کجايی ساقيا برخيز
که غوغا می کند در سر خيال خواب دوشينم
شب رحلت هم روم از بستر در قصر حورالعين
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالينم
حديث آرزومندی که در اين نامه ثبت افتاد
همانا بی غلط باشد که حافظ داد تلقينم
+دیوان حافظ
---خنیا
می ترسم بمب بعدی قسمت ما باشد
که چنگال نفرت و ديوانگی
دست های کفتاران اهريمنی
ويرانی آرزوها بيافريند
و آتش بی رحم دژخيمان
دامن معصوم عشق بسوزاند.
از افتادن آخرين ستاره آسمان مهر می ترسم
از هجوم دوباره ملخ های خودپرست
و پرچم های باز برافراشته
نژادپرستی ها و خودپرستی ها.
می ترسم
از سکوت
که هر صدايی می تواند درهمش کوبد
می تواند هزار صاعقه گردد
بر هر جان خسته
که وحشت صدا
فرزند حرام زاده ی آن است
و از اين زندگی
که سلام هايش بوی رفتن می دهد،
که نجوای مرگ لحظه هايش را خط خطی کرده.
از تو
از خودم
از نيامدن دقيقه ی آرامش می ترسم.
حسی غريب پنجره چشمانم را می کوبد
رنگ خوشی ندارد
از ثانيه های در پيش می ترسم....
---خنیا
تنها یک شب دیگر مانده!صدای مرگ را می شنوی؟
دستم را تا آخرین لحظه رها نکن!
کرم ها را شام شب خواهم بود،تصورکن چه ضیافتی خواهم آفرید! استیک دیشب یادت است؟گوساله هم احساس امروز من را داشته!
فکر می کنی کدام یک زودتر متعفن می شوند؟لب هایم یا چشم هایم؟
بی چاره کرم ها طعم غذای گرم را نمی چشند! منصفانه نیست،باید گرم می مردیم!
یادم باشد امروز آب زیاد بنوشم،باید پیمانه ی همه را از پیشاب پر کنم!
برای اولین بار در ضیافتی،اینچنین عریان شرکت خواهم کرد...
فکر می کنی این کرم ها را کدام پرنده خواهد خورد؟پرنده شکار چه کسی خواهد شد؟کدام رستوران شهر مرا سرو خواهد کرد؟میان دندانهای چه کسی جویده خواهم شد؟به فاضلاب خواهم رفت،شاید کود خوبی برای لاله ها باشم!
شاید کسی لاله را برایت هدیه آورد نازنینم!
ناسيوناليسم را نوعی آگاهی جمعی می شمارند، يعنی آگاهی به تعلق به ملت. آگاهی ملی نيز می خوانندش. آگاهی ملی اغلب پديدآورنده حس وفاداری و شور و دلبستگی افراد به عناصر تشکيل دهنده ملت چون نژاد، زبان، سنت ها، فرهنگ و ارزش های اجتماعی اخلاقی. گاه موجب بزرگداشت مبالغه آميز از آن ها و اعتقاد به برتری اين مظاهر بر مظاهر ملی ديگر ملت ها می شود. ( چنانچه سالهاست اسير زنجيريم و سر آن نداريم که غنودگيمان در هم شکنيم!) .
ناسيوناليسم ايدئولوژی است که دولت ملی را عالی ترين شکل سازمان سياسی می داند، و مبارزه های ناسيوناليستی بر ضد چيرگی و تاخت و تاز بيگانه برای به وجود آوردن يا پاسداری از چنين دولتی است. رشد ناسيوناليسم از ويژگی های يک دوره تاريخی است که در آن ملت ها به صورت واحدهای سياسی مستقل درآمدند و حاکميت ملی شناخته شد. اين دوره برای اروپا از قرن هفدهم تا اواخر قرن نوزدهم انجاميد، و در آسيا و افريقا نيمه دوم قرن بيستم را در بر دارد.
ناسيوناليسم، به عنوان آگاهی گروهی، حس همبستگی و يگانگی پديد می آورد که از اشتراک در عواملی مانند زبان، ارزش های اخلاقی، دين، ادبيات، سنت ها، نمادها و تجربه های مشترک سرچشمه می گيرد.
ناسيوناليسم احساس مسووليت در برابر سرنوشت ملی و وفاداری به اين ملت را در بردارد که بر ديگر وفاداری ها برتر است و اين وفاداری فداکاری نيز می طلبد و خيانت به دولت ملی را خيانت به ملت می شمارد. ناسيوناليسم فرد را برابر خواست های ملی مسوول می شمارد؛ و هر فرد از راه هويت ملی خود، از غرور و کرده ها و افتخارهای ملی و پيشينه ی تاريخی و فرهنگی ملت خود برخوردار است.
ناسيوناليسم در ابتدا با دموکراسی و ليبراليسم و قانون خواهی همراه بود و در اواخر قرن نوزده صورت تجاوزگر به خود گرفت و با رقابت های تجاری و نظامی و گسترش دهی ملی و امپرياليسم به زيان ديگر ملت ها آميخته شد. در قرن بيستم ناسيوناليسم يکی از عناصر اساسی فاشيسم و جنبش های توتاليتر گشت.
(به ياری برخی آثار داريوش آشوری و ...)
آه بر روزگار ما، روزگار تلخ ما، روزگار تلخ قربانی شدن انسانيت به پای ناسيوناليسم، به پای نژاد پرستی، تعصبات قومی، مذهبی، آه بر روزگار ما...مبادا خوابمان برده باشد! مبادا آنقدر در دل خط کشی ها گم باشيم تا به چاهی فروافتيم که ديگر نه افتخارات و روياها به ياريمان آيند نه آوای پرمهر انسان بودن و عشق ورزيدن...
---خنیا
سرزمين من، دنيای من و همسايگانم، همرهان سراسر بيگانه، ياران خنجر به دست.
سرزمين من، خاک کوير زده و خواب زده ام، با مرزهای پر از سيم های خاردار، با مرز نشينان فراموش شده و آرزوهای گم شده در پس ديوارهای دروغين.
سرزمين من، با کودکان گرسنه و زنان بی پناهش، با رويای هزاران ساله، با افتخارهای دروغين، با فرهنگ سوخته و آتش به جان.
سرزمين من، سيه چردگان زير يوغ بردگی، به افريقا و امريکا، به همه خشکی های تکه تکه. مردگان دارفور، قحطی زدگان شاخ، شاخ سياه. لاتين تباران گرسنه، با رقص ها و نقاب خنده هاشان بر فقر، با التماس لقمه نانی از پرچم های سرخ!
سرزمين من، همه آنان که اشک هايم، شعرهايم، ترانه هايم، اميدهايم به پايشان است و آرزوی آمدنی تا هميشه.
سرزمين من، سرزمين آواز باد و باران، شن های کوير، که نه مرز می شناسد و نه سيم های خاردار، نه زرد دارد نه سفيد، نه سرخ و نه سياه، سرزمين من، سرزمين لعنت ها بر تفاوت ها، بر بردگی ها، بر مرگ آفرينان و مرگ انديشان، بر آنان که کويرها و جنگل ها و دشت ها را، نيلگون درياها را حتی، خط کشی ها کردند و پرندگان را پر چيدند و غزال ها را به پشت کوه ها راندند و من را و تورا درون ديوارهای ميهن، ميهن، به زندان کشيدند. که رحمی بر آسمان نيز نکردند و سهم آبی مرا بيش از تو و تو را بيش از من خواستند.
سرزمين من، سرزمين لبخند بر فردای بدون خط، سرزمين بدون نام، که چشمه ساران را سهم يک يک ما می شمارد....
---خنیا
الان مدت هاست که در مورد اين موضوع فکر می کنم که وطن من کجاست ؟ آنجا که به دنيا آمده ام ؟ آنجا که به آن تعلقی دارم ؟ آنجا که خانواده ام زندگی می کنند ؟ آنجا که مردمانی که به زبان من سخن می گويند زندگی می کنند؟ آنجا که ساکنان آن هم شکل و هم نژاد من هستند ؟ آنجا که نياکان و پيشينيانم در آن زندگی می کرده اند ؟ آنجا که دنباله های من دوست دارند در آن زندگی کنند ؟ جايي که در آن آسوده ترينم ؟ جايي که در آن آزاد ترينم ؟ جايي که در آن تقدير پنجره های من زنگار مسموم زمان نباشد ؟ کجاست ؟ موطن من کجاست ؟ ...
--- امپرسیون
« در جهان عدالتی نيست: زور حق را درهم می شکند! چنين اکتشافی روح را برای هميشه زبون يا بزرگ می کند. بسياری خود را به دست سرنوشت سپردند. با خود گفتند: " حال که چنين است برای چه مبارزه کنيم؟ برای چه در تکاپو باشيم؟ هيچ چيز دليل چيزی نيست. پس فکر نکنيم! خوش باشيم!" ولی آنان که مقاومت کردند، ديگر از آتش گذشته اند، هيچ سرخوردگی نمی تواند بر ايمانشان دست يابد زيرا از همان نخستين روز دانسته اند که راه ايمان هيچ وجه مشترکی با راه خوشبختی ندارد. با اين همه مجال ترديد نيست. بايد همان راه را در پيش گرفت. در هر هوای ديگری نفس تنگ می شود، به چنين يقين البته در همان قدم اول نمی توان رسيد، نمی توان آن را از پسرهای پانزده ساله انتظار داشت. بيش از آن دلهره هاست، اشک هاست که بايد ريخته شود. ولی همين گونه خوب است، بايد همين گونه باشد. ای ايمان! ای دوشيزه پولادين، قلب پايمال گشته نژادها را با نيزه خود شخم کن!»
- رولان، ژان کريستوف
--- خنیا