تبليغاتX
مخالفم و امضاء می کنم
The Hunger Site
The Child Health Site
The Literacy Site
The Animal Rescue Site
The Breast Cancer Site
خنياگران شب
خنياگران شب
 

 "... اين اواخر خوشبختانه به سادگی و صفا و صلح برگشته، ولی باز هم می خواهد  "چيزی ديگر" باشد، اما به شدت زير تاثير فروغ فرخزاد است، همان طور نرم و نازکانه. و می خواهد لطيف و غير عادی هم بوده باشد...۱

 در کارهای اخير سهراب چه از لحاظ بيان(نگوييم زنانه و خانمی بگوييم)نازکانه بودن و ظرافت و لطافت که هنجار بعضی از انواع و اغراض شعر است، و گاه طرز نگاه، حضور فروغ را به وضوح می توان احساس کرد... به اضافه دور نگه داشتن خود-و طبعا خواننده- از درد و رنج های واقعی و بسياری مسائل و غم های اصلی.

 بين شعر فروغ و سهراب يک دو تفاوت نيمچه بزرگ وجود دارد که به فروغ امتياز والا و درخشانی می دهد . . .  زمانه و مسائل عصر و زندگی مردم زمانه در شعر فروغ وجود بقوت خود را همه جا اعلام می دارد، همان که به نظر من، از يک شاعر عصر توقع بايد داشت، آن هم با صدايی رسا و بيانی شعری و گيرا، که به خوبی قادر است با خواننده ميانه حال هم ارتباط برقرار کند و عنوان شعر زمانه را از آن خود گرداند و اين همان چيزی است که در شعرهای به اصطلاح موفق اخير(يعنی بهترين های) سهراب سپهری به کلی غايب است. " آب را گل نکنيم، آن طرف کفتری دارد آب می خورد، درويشی دارد نان خشکش را در همان آب گل آلود فرو می برد ..." و از اين قبيل حرف ها-پيش کولی ها معلق زدن؟- ... شعر امروز نيست پند و اندرز کليله ای ست يا بوستانی و گلستانی، خيرخواهی است، مانند آن است که واعظی بر منبر بگويد : دل درويش مستمند برآر...اين نصيحت ها نيز به جای خود خوب و درست است و يادآوری سودمندی، اما همانندهايش را هزاران هزار گونه گفته اند و در شعر قديممان-نه نو و مدرن-داريم. اين شعر نو مدرن زمانه ما نيست،... يا وقتی می گويد : " ده بالاتر چه خوب است، آب را گل نمی کنند و..." يعنی کجا مثلا؟ روسيه؟ ژاپن؟ امريکا؟ آخر کجاست آن ده بالاتر، آن نا کجا ابر ده بالاتر کجاست؟"

                                                                     + اخوان ثالث

 

  1. بوی هجرت می آيد – در "ندای آغاز" -به خوبی ياد آور" پرنده رفتی است"  از فروغ

 

خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 85/07/28 | نظرات :

 

شب که می شود من می مانم و صدای خاطره های تو

من می مانم و چراغ های رو به مرگ شهر،

                                              شهر هزار رنگ،

می خواهم امشب بشمارمشان

می خواهم بگذارم دلم با سوختن هرکدام که خواست بگيرد، بگريد.

امشب صدای گريه می شنوم

نمی دانم صاحبش کيست، از کجاست

تو که خفته ای، می دانم

امشب فقط من هستم و صدای اشک و خاطرات تو و دل پاره پاره.

نه چه گوارا را مانم نه گاندی را

اما دلم فراوان برای تن رنجور همه بی خانمانان ريشست

قديس نيستم،

 شمارنده ای تاب رقابت با عدد گناهانم ندارد

                                       گناهانی که بی خبريشان برای تو نيز هست.

 

اين روزها همه از سياهی رويم می گويند،

                                      آخر نيز ياد نگرفتم دلم را پنهان کنم،

با اين وجود هنوز بی تاب خنده ی هر درمانده ام

ايرانی و اروپاييش را نمی فهمم، چه فرق می کند؟

همه خفته اند و من

می خواهم تا انتها در انتظار مهتاب بنشينم

کاش تا آنگاه سکوت مرا نبلعد.

 

 

--- خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 85/07/24 | نظرات :

 

" بايد فرصتی پيدا کنم يک بار ديگر شعرهايش را بخوانم شايد نظرم درباره کارهايش تغيير پيدا کند. يعنی شايد بازخوانيش بتواند آن عرفانی را که در شرايط اجتماعی سال های پس از کودتای32 در نظرم نامربوط جلوه می کرد امروز به صورتی توجيه کند. سر آدم های بی گناهی را لب جوب می برند و من دو قدم پايين تر بايستم و توصيه کنم که : " آب را گل نکنيد!"- تصورم اين بود که يکی مان از مرحله پرت بوديم، يا من يا او. شايد با دوباره خوانی اش به کلی مجاب بشوم و دست های بی گناهش را در عالم خيال و خاطره غرق بوسه کنم. آن شعرها گاهی بيش از حد زيباست. فوق العاده است. اما گمان نمی کنم آب مان به يک جو برود. دست کم برای من "فقط زيبايی" کافی نيست. چه کنم. اختلاف ما در موضوع کاربرد شعر است. شايد گناه از من است که ترجيح می دهم شعر شيپور باشد نه لالايی. يعنی بيدار کننده باشد نه خواب آور...

 از جهت فرم کارهايش او را در رديف فروغ می گذارم. آن سنگينی و تقيد به وزنی که در کار اخوان هست و کارش را از شعر دور می کند و به حيطه قدرت ادبی می کشد در کار اين دو نيست. ضمنا برای آن که همه چيز را گفته باشم اين را هم اضافه می کنم انسانی شريف تر از سهراب کم تر شناخته ام. اختلاف مشرب ها به جای خود، من از صميم قلب به خلوص اين انسان بی غل و غش حرمت می گذاشتم."

 

                                        + شاملو

 

---خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 85/07/21 | نظرات :

 

 

می خواهم اندکی، در حد فهم و توان خود، به سهراب سپهری بپردازم. شايد بهترين کار در حق آن انسان پاک، به سراغش رفتن با چشم هايی شسته، با نگاهی که همان که هست می خواهدش نه آنچه از او می آفرينند باشد.

با نقل قول هايی از بزرگان شعر و ادب به خلوتش پا می گذاريم و آنگه می کوشيم تا سهرابی را بجوييم که زيباييش به حقيقت خالص اش است نه آنچه از او ساخته اند و نه آنقدر کوچک که بی رحمانه بر او بشورند...

" از کارهای سهراب سپهری در اين هشت کتاب چهار پنج شعرش بدک نيست. بسيار نازکانه و لطيف است و به نظر من از بسياری جهات تحت تاثير شعرهای فروغ فرخزاد. او در ابتدا همه نوآوری و اسنوب بازيها را آزمود. اين اواخر که راهش را پيدا کرد، متاسفانه اجل مهلتش نداد که بيشتر کار کند. ولی سهراب سپهری مرد نجيب و محجوبی بود و نقاش بسيار خوبی.

 اين چند شعر آخرش که شباهت هايی هم گفتم با کار فروغ دارد، خوب است. او در اين چهار پنج شعر اخيرش توانسته است برای خود زبان خاصی پيدا بکند، با لطافتی که از عرفان بودايی هند مايه می گيرد و در تصاويری که از يک نقاش بر می آيد مطالبی را به صورت زيبايی بيان کرده است، ولی بقيه شعرهايش قابل توجه نيست. به نظر من فقط تجربه ای ناموفق است...

 ... اين اشعار وزن درستی ندارد، معانی درستی را ابلاغ نمی کند. رنگ ها خام به نظر می رسد و خوب از عهده کار کلام بر نيامده است...مثل گنگ خواب ديده خيالاتش را من من می کند. فقط اين چند شعر اخيرش است که می تواند پيامی را به خواننده اش ابلاغ کند. چون يکی از هدف های شعر ابلاغ پيام است، بدين معنی که مثلا من-يا شما- چيزی را در دلم، ذهنم(به تاثری و احساس و انديشه ای) پيدا کرده ايم و می خواهيم آن را در ميان بگذاريم. او در اشعار قبلی اش بيهوده به اين طرف و آن طرف می گشت و می خواست کاری را انجام بدهد که ديگران انجام نداده بودند، ولی همان طور که قبلا هم گفتم نجيب بود و چون برای کارش اصالتی قايل بود دوباره بر سر جای اولش سادگی، برگشت و کوشيد تا در اين اشعار آخرينش به مردم نزديک بشود. او جستجوگر سرگردانی بود که نقاشيهايش را به مراتب بهتر از شعرهايش ارائه می داد..."

                                             + اخوان ثالث

 

---خنیا

 


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 85/07/14 | نظرات :

 

  

" برای اين می نويسم که بدانم کيستم، در کجا، کجای عصر و زمانه خود هستم. بدانم، دانستنی براستی دانستن، که آيا هنوز هستم، هنوز زنده ام؟...من برای اين می نويسم، می سرايم، متغنی می شوم، که بدانم آيا هنوز می توانم واجد و عارف آن چنان لحظات گردم و آن چنان شعف را فريادگر شوم و زمانه را آگاه کنم؟...می سرايم، می نويسم برای آنکه می خواهم بسرايم و بنويسم و اين خواست، تا آن جا که من بارها و بارها آزموده ام و دانسته ام براستی بيرون از اختيار است. من نمی توانم بدرستی که نمی توانم اراده کنم و بنشينم و بسرايم و بنويسم و کار تمام. نه، و اين تقريبا نه که تحقيقا برون از اختيار و اراده بودن لحظه های سرودن است که "درک می شود، اما وصف نمی توان کرد".... می سرايم و می نويسم، برای اين که می بينم هنوز برای نبرد و تلاشی والا و ارجمند، هدف ها و نشانه هايی در پيش رو دارم و آن ندا دهنده و صلاگر درونی می گويدم : تلاش کن، نبرد کن آنک هدف و نشانه، آنک دشمن درستی و راستی، رادی و پاک نهادی... و می بينم و می دانم که تا نيرويی و توانی در تن و جان دارم، بايدم کرد، نبرد بايد ای مرد، نبرد و چنين بوده است تاکنون که هميشه دشمنی پيش رو و انگيزه ای برای درگيری و گلاويزی داشته ام و دارم که با او سر سازش نمی توانم داشت و آن انگيزه چه قدر والا و انصراف ناپذير است،... می سرودم و می نوشتم، برای اينکه می ديدم، عجبا، چگونه نمی بينند که چه بسيار از امور چه مايه خنده آور و مسخره است و ناظران خامش به تماشا نشسته اند، گويی تماشاگر اموری براستی جدی و بسامانند و من بر عهده خود لازم می شناختم که نشان دهم..که اين ها، آن نيست که می گويند و بايد باشد،"

 

                                           + مهدی اخوان ثالث، م.اميد

 

 

---خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 85/07/12 | نظرات :

  

... بيابان بودم، ديدم شترها را، ديدم آن ها را که سر می بريدندشان. مارهای هراسان را، عقرب های آشفته را ديدم که بر خود نيش می زدند و می سوختند. دلم گرفت، تنهايی بود و تنهايی.

 به روستايی آمدم، آسمانش آبی، دشت هايش چه فراخ. سکوت بود و سکوت. سراغ بلبل هاشان گرفتم، گفتند سياه چالشان برده اند. سوغات بيابانم تشنگی بود، چشمه را جستم، خشکيده بود، گفتند کفر می گفت!

 رهايشان کردم، مردمان بی چشمه و بی بلبل را، که نشسته بودند و غروب ها را می شمردند تا شايد بلبلی باز آيد يا عقابی لااقل.

  به شهر که رسيدم تنها دل های پوسيده مانده بود و بدن های پاره پاره، پيکرهای گناهکار، پرنده های مرده پرست آفتاب را دزديده بودند، هرچه دويدم هيچ نيافتم، هيچ نبود، جوی خون بود و سايه مرگ، بر ديواری نوشته بود: در اين شهر بدی داستانی می شود از گذشته ها. . .

 قلبم شکست، دويدم، گريستم و فرياد کنان دويدم...

آه دريا، دريای آبی، مارا چه شده است؟ دريای مهربان، دريای صبور، مرا در آغوشت پناهی ده . . .

 

---خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 85/07/04 | نظرات :