
" گويا مردمان کهنه و ملت های قديمی بيش از ملت های جوان و تازه به دوران رسيده اعتقادات و خرافات عوامانه دارند، به خصوص آن هايی که با نژادهای گوناگون اصطکاک پيدا کرده و در نتيجه آميزش و تماس عادات، اخلاق و آيين شان افکار و خرافات تازه تری تراوش نموده که پشت در پشت سر زبان ها مانده است.
سرزمين ايران علاوه بر اين که چندين قرن تاريخ پشت سر دارد، مانند کاروان سرايی است که همه قافله های بشر از ملل متمدن و وحشی دنيای باستان مانند کلدانی، آشوری، يونانی، رومی، يهودی، ترک، عرب و مغول پی در پی در آن بار انداخته و يا با هم تماس و آميزش داشته اند. از اين رو کاوش و تحقيق درباره اعتقادات عوام آن نه تنها از لحاظ علمی و روان شناسی قابل توجه است بلکه برخی از نکات تاريک فلسفی و تاريخی را برايمان روشن خواهد کرد و پس از تحقيق و مقايسه اين خرافات با خرافات ساير ملل می توانيم به ريشه و مبدا آداب، رسوم، اديان، افسانه ها و اعتقادات مختلف پی ببريم. زيرا همين قبيل افکار است که همه مذاهب را پرورانيد، ايجاد نموده و از آن ها نگه داری می کند، همين خرافات است که گله آدمی زاد را در دوره های گوناگون تاريخی قدم به قدم راهنمايی کرده و تعصب ها، فداکاری ها، اميدها و ترس ها را در بشر توليد نموده است و بزرگترين و قديمی ترين دلداری دهنده آدمی زاد به شمار می آيد و هنوز هم در نزد مردمان وحشی و متمدن در اغلب وظايف زندگی دخالت تام دارد-چون بشر از همه چيز می تواند چشم بپوشد مگر از خرافات و اعتقادات خودش. به قول يکی از دانشمندان :"انسان يک جانور خرافات پرست است." . . ."
+ صادق هدايت، نيرنگستان.
"آن قدر دل و روده، آن قدر امعاء و احشاء توی روزنامه ها ديده بوديم، آدم لت و پار شده را روی دوشمان برده بوديم که ام الخبائث از يادمان رفته بود. همه اش عکس. همه اش خبر. جوان ها مگر ول می کنند؟ نمی فهمند. بی تجربه اند. همه اش دست بريده، پای قطع شده، عکس قبر. چقدر مرگ! زنی بر قبری ضجه می زند و کنارش، دو چشم سياه و گشوده دختری نگاه می کند، نگاهمان می کند. ديگر ارزان شده است، انگار مرگ را سبيل کرده باشند، انگار دوربين تلويزيون را گذاشته باشند توی قبرستان، انگار ميکروفن راديو را ببری بدهی دست همه قاری های قبرستان های دنيا. صبح هم که بلند می شوی انگار با مرده خوابيده باشی. جمعه ها با سرهای سنگين و مزه گس گوشت مرده در دهانمان و بوی کافور زير بينی هامان می رفتيم روی نيمکت های ميدان کهنه می نشستيم و به فواره ها نگاه می کرديم، و بعد هم می رفتيم نماز جمعه..."
+ هوشنگ گلشيری، فتحنامه مغان.
---خنیا
چشم بگشا
نگاهت را از من مگير
بگذار شب نبودنت بگذرد.
ناله همه ترس هايم برشکن
نگاه کن
شن های ساحل سرزمين آفتاب برايت آورده ام
چند روز است صدايم نکرده ای؟ چند سال؟
می خواهم غصه هايت را
سکوتت را
با لبخند باد
با داستان خورشيد
با شيطنت های امواج
بربايم، در هم شکنم
تا باز با من بخندی
تا دوباره چشمک های تو باشد و
دويدن های نگاهت
تا دوردست ها
تا دل سرزمين آفتاب ...
"هگل با دو نظريه روسو در مورد اراده کلی يا عمومی بحث فرايند ديالکتيکی مفهوم آزادی را پيش می کشد که پس از گذر از مراحل تاريخی و پديدار شناختی گوناگون در ساختار عقلانی دولت مدرن به کاملترين شکل تحقق می يابد. از ديدگاه او غايت انسان و هدف اجتماع سياسی در يک چيز خلاصه می شود : تحقق آزادی در جهان. به عبارت ديگر نظريه هگلی دولت مدرن بيانگر شکل گيری آزادی در مدرنيته است.بی شک مهمترين عنصر فلسفه سياسی هگل در به ثمر رساندن اين آزادی، شکل دادن به مفهوم جامعه مدنی و تاکيد بر جدايی آن از دولت در عصر مدرن است."
+ رامین جهانبگلو، هگل و سیاست مدرن
---خنیا
...
دريا
نه چراغ می خواهد و نه ستاره
با قطره زاده می شود
و در سيل از سکوت سالها می گذرد .
يادت باشد
از انعکاس آفتاب
در آب و آينه می گويم
از نور
از روزنه
از روز
حتی اگر به ناچار طرحی بکشم از قفس
به عمد از سر فراموشی
در آن را باز خواهم گذاشت .
چه تلاطمی دارد اين دريا
چه تحملی دارد اين سينه
--- امپرسيون
"رهروان سپيده دمان و بامدادانيم
رهروان خورشيدها و سحرگاهانيم.
نه از شب مان پروايی ست
نه از روزگاران غم زده و
نه از ظلمات
ما را که رهروان خورشيدها و سحرگاهانيم."
لنگستون هيوز، ترجمه احمد شاملو.
---خنیا
شود بنده بی هنر شهریار نژاد و بزرگی نیاید به کار
از ايران و از ترک و از تازيان نژادی پديد آيد اندر ميان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بود سخن ها به کردار بازی بود
همه گنج ها زير دامن نهند بکوشند و کوشش به دشمن دهند
زيان کسان از پی سود خويش بجويند و دين اندر آرند پيش
چو بسيار از اين داستان بگذرد کسی سوی آزادگان ننگرد.
" فردوسی "
---خنیا
"آيا نبايد به کودک بگوييم که بيشتر از نصف مردم جهان گرسنه اند و راه برانداختن گرسنگی چيست؟ آيا نبايد درک علمی و درستی از تاريخ و تحول و تکامل اجتماعات انسانی به کودک بدهيم؟ چرا بايد بچه های شسته و رفته، بی لک و پيس، بی سر و صدا و مطيع تربيت کنيم؟ مگر قصد داريم بچه ها را پشت ويترين مغازه های لوکس خرازی فروشی های بالای شهر بگذاريم که چنين عروسک های شيکی از آن ها درست می کنيم؟...ادبيات کودکان نبايد فقط مبلغ محبت و نوع دوستی و قناعت و تواضع، از نوع اخلاق مسيحيت باشد. بايد به بچه گفت که به هر آنچه و هرکه ضد بشری و غير انسانی و سد راه تکامل تاريخی جامعه است کينه ورزد و اين کينه بايد در ادبيات کودکان راه باز کند. تبليغ اطاعت و نوع دوستی صرف، از جانب کسانی که کفه ی سنگين ترازو مال آن هاست، البته غير منتظره نيست، اما برای صاحبان کفه سبک ترازو هم ارزشی ندارد"
صمد بهرنگی
---خنیا