تبليغاتX
مخالفم و امضاء می کنم
The Hunger Site
The Child Health Site
The Literacy Site
The Animal Rescue Site
The Breast Cancer Site
خنياگران شب
خنياگران شب

 

نه

تو را از حسرت های خويش بر نتراشيده ام

پارينه تر از سنگ

ترد تر از ساقه تازه روی يک علف

تو را از خشم خويش بر نکشيده ام

نا توانی خرد

                 از بر آمدن

گر کشيدن

                 در مجمر بی تابی

تو را به وزنه اندوه خويش بر نسخته ام

پر کاهی

                 در کفه حرمان

کوه

                 در سنجش بيهودگی

تو را برگزيده ام

رغمارغم بيداد

گفتی دوستت می دارم

                                و قاعده

                                       ديگر شد

کفايت مکن ای فرمان شدن

                                 مکرر شو !

                                       مکرر شو !

 

 

 

--- امپرسيون


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 85/05/31 | نظرات :

 

چند خطی از نامه‌ی صادق به برادرش محمود هدایت؛ پس از اولین خودکشی‌اش در رودخانه‌ی مارن فرانسه، که او را از مرگ نجات دادند:                                       
ـ تصدقت گردم. نمی‌دانم عجالتا چه بنویسم. یک دیوانه‌گی کردم به خیر گذشت(!!!). بعد مفصلا شرح‌اش را خواهم نوشت. مزاجا سلامت هستم. هرچه پول داشتم به مصرف رسانیده‌ام و...

شوخی‌ی دردناک هدایت، پس از آن‌که گواهی‌ی بیماری‌ی مغزی‌ی او را برای اعزام به خارج از کشور به عنوان بیمار از طرف کمیسیون پزشکی؛ به دست‌اش دادند:                               
ـ تصدیق دیوانه‌گی هم کف دست‌مون گذاشتند؛ آن‌وقت گفتند: بسم‌الله! خوب... بد نشد. ما هم با تصدیق علت مغزی می‌زنیم به چاک... بالاخره با اعطای تصدیق‌نام‌چه‌ی جنون از خدمات میهنی‌ی بنده تقدیر شد!
اظهارات صادق پس از وخامت اوضاع حسن شهید‌نورایی؛ دوست و یار
قدیمی‌اش؛ که او برای دیدارش در پاریس بر بسترش حاضر شد:                                             
ـ تنها تفریح این سفر بنده همین است که هر روز به چُس‌ناله‌های شهید‌نورایی گوش بدهم. مُردن که دیگر این‌قدر آه و ناله و سر و صدا ندارد!
                                                 
سخنان هدایت خطاب به خواهرزاده‌اش در کافه مونت‌پارناس پاریس:
          

    اگر عُرضه یا میل تهیه‌ی قصری در دیار خود نداشتم، از دیر زمانی در مُلک خاج‌پرستان خانه‌ی آخرتی برای خود زیر سر گذاشته‌ام!                                 
و در جایی دیگر هنگامی که او را به دکتر دندان‌پزشک برای معالجه‌ی دندانْ‌دردش معرفی می‌کنند؛ چنین می‌گوید:
ـ دیگر همین مانده که هرجای آدم خراب می‌شود و از کار می‌افتد بدویم و تلاش کنیم که معالجه شود و زحمت این را آدم به خودش بدهد که چند سال بیش‌ عمر کند.
                               
چند روز قبل از خودکشی؛ هدایت بسیاری از پاک‌نویس‌های داستان‌های آینده‌اش را از بین می‌برد و در مورد آن‌ها خطاب به مریدش مصطفا فرزانه چنین می‌گوید:
                           
ـ بینداز سر جای‌اش! دست به این آشغال‌ها نزن! می‌خواهم هفتاد سال سیاه چیز ننویسم. مرده‌شور ببرد. عُق‌ام می‌نشیند که دست به قلم ببرم. به زبان این رجاله‌ها چیز بنویسم. یک مشت بی‌شرف! یک خط هم نباید بماند. تمامی ندارد. بچه‌ با گه‌اش بازی می‌کند. تازه داشتم بلد می‌شدم. اول کارم بود. اما این اراذل لیاقت ندارند که کسی برای‌شان کاری بکند. یک مشت دزد قالتاق. اصلا سرشان توی این حرف‌ها نیست. نمی‌خوانند، اگر هم بخوانند نمی‌فهمند! پس برای کْی بنویسم؟

آن‌هنگام که فرزانه او را به تقلید از کافکا در از بین بردن آثارش متهم می‌کند؛ هدایت چنین می‌گوید:
ـ چه‌طور من شدم شبیه کافکا؟ کافکا به هر حال نان و آب‌اش را داشت، نام‌ْزدش را داشت، کتاب‌های‌اش را اگر می‌خواست چاپ می‌کردند؛ ولی مسلول بود و مُردنی! من برعکس؛ نه نان دارم، نه نامْ‌زد و به‌خصوص نه خواننده؛ اما بدن‌ام سی‌ُهفت درجه حرارت دارد. جان سگ دارم. هزارُ یک بلا سر خودم آورده‌ام و باز هم رو پا بندم!
                                            

اینک آخرین ساعات زنده‌گی‌ی هدایت و شرح حالی دردناک از زبان خودش:           
ـ گاهی وضع جوری‌ست که دیگر دست‌ام به جایی نمی‌رسد؛ آدم که تو گه بغلتد، به‌به‌ و چه‌چه ندارد! به هرحال فضولی به شما نیامده که من چه غلطی می‌کنم!

غروب روز نوزده‌اُم فروردین سال سی!             پاریس؛ کوی شامپی‌یونه؛ آپارتمان شماره‌ی سی‌ُهفت!    صادق هدایت تمام درزهای پنجره‌ی آش‌پزخانه را با پنبه مسدود کرد، شیر گاز را باز نمود، روی کف آش‌پزخانه‌ دراز کشید تا به زنده‌گی‌ی خود خاتمه دهد.          
شاهدان جسد اظهار می‌کنند که ملافه‌یی که صادق روی آن دراز کشیده بود؛ از حالت عادی خارج نشده و حتا تایی هم برنداشته بود!

 

--- امپرسیون


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 85/05/19 | نظرات :

 

هنوز هم نفهميده ام

هنوز هم نمی دانم چه شد،

چه شد که اشک هايم جاری گشت

چه شد که پاهايم لرزيد،

دستم لرزيد

و چشمانم خون باريد

و هيچ کدام باور نکردند اشک هايم را

نفهميدند شکستن صدايم را

نشنيدند ناله هايم را

و نخواستند که تو با من باشی

که تو کنار من باشی

که تو تک تک لحظه های دردناکم را

همه زخم های چرکينم را

با بوسه ی مهرت،

با بوسه حضورت

مرهم شفا بخشی

تکه های وجود پاره پاره ام را باز گردآوری

 معنای هستی ام باشی

و نمی دانستند که اين تير آخری است

که می توانند بر پيکر بی جانم اندازند.

که درد کودکان انفجار مهيب سال های دور

         برای آزادی

         برای گنداندن فاشيسم

 همه کودکان مظلوم

همه آن بينوايان مسکين

که نه هيتلر می شناختند نه دموکراسی

دلشان به شکوفه های گيلاس خوش بود

 و پر پر شدند به انفجار دردناک.

هنوز بر پا ايستادنم مشکل بود

و سيلی ناجوانمردانه همه هشت ها

همه ويرانه های همسايگانم

پيکر بی جان همبازی کوچکم

عروسک های تکه تکه شده

و ويرانه هايی که انتظار انفجار بمب های سرد را

هماره در دل دارند.

هنوز خميده گی ام را علاجی نبود

که سخن از قتل عام ديگرانی آمد

و بوی گنديدن پيکر هاشان

درونم را بر برونم جاری ساخت

که حرف حرف رفتن تو شد

و هيچ کس نفهميد

که من بی تو

ديگر نيستم

که من بوی گنديدنم را برايشان

هديه خواهم کرد...

 

 

---خنیا


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 85/05/14 | نظرات :

 

... صادق هدايت نه مفتی است و نه استاد دانشگاه ، نه ... هدايت شاعر است. نه کسی قدرش را می داند و نه از وجودش خبر دارد . آثاری پس انداخته ( به قول خودش) ، که می داند شاهکارهايي هم در بين آنهاست . شاهکار ها هست ، کسی نمی فهمد به درک !

مگر نه اينکه حتی امروز روز ، اکثر خوانندگان فارسی زبان فقط از الفاظ توخالی و جملات سهل و ممتنع ، عروض و قافيه لذت می برند ؟ مگر نه اينکه تصاويری را می پذيرند که چاپی و رايج باشد ؟ مگر نه اينکه ادبيات برايشان از لب های شل و قلم های لزج جاريست ؟ مگر نه اينکه از هر فکر و انديشه ای که "راحتی" شان را مختل کند و رفاه جا افتاده شان را بر هم بزند گريزانند ؟ مگر نه اينکه از هر چيز نوی وحشت دارند ؟ مگر نه اينکه اکثر مدعيان ادب حتی شعور اين را هم ندارند که وقتی يک داستان ، يک رمان ، يک کتاب آفريده شد ، بفهمند که بر ثروت زبان و معنويتشان اضاه شده است ؟

...

بايد نوشته های گورکی و ويلهلم رايش را مثل کتاب دعا بدست گرفت و مرور کرد .

هدايتی که يکپارچه شوق و از آتش انقلاب ، انقلاب فرهنگی شعله ور است ، گير يک دسته موجودات پر مدعای بازاری و پرچانه می افتد که خميره شان را با آرد نم کشيده ساخته اند .

...

 

م- فرزانه

 

--- امپرسيون


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 85/05/13 | نظرات :

   

...

هدايت می رنجد . کسی  را پيدا نمی کند که پا به پای او به مدرنيته گام بگذارد، ناچار می نويسد : "حس می کردم اين دنيا برای من نبود ، برای يکدسته آدم بی حيا ، پر رو ، گدامنش ، معلومات فروش ، چاروادار و چشم و دل گرسنه    بود "(بوف کور ) ، اما مثل هر آدم تنها ، ناگهان به شک می افتد که مبادا عيب در خودش است ، سعی می کند خودش را به شکل ديگران در بياورد ، متوجه می شود که ادای ديگران را درآوردن آسان است ، استعداد اين را دارد که به قيافه های "مضحک و ترسناک" ايشان درآيد . در اين تقليد به قدری اصرار    می ورزد که خود می گويد : "همه اين قيافه ها در من و مال من بودند ، صورتک های ترسناک ، جنايتکار و خنده آور که به يک اشاره سر انگشت عوض می شدند ، شکل پيرمرد قاری ، شکل قصاب ، شکل زنم ، همه اينها را در خود ديدم ..." ... " شايد فقط در موقع مرگ قيافه ام از قيد اين وسواس آزاد مي شد و حالت طبيعی که بايد داشته باشد به خود می گرفت ... " (بوف کور )

آدم به ياد پايان "دوريان گری " اسکار وايلد می افتد . مرگ و حقيقت ، حقيقت در مرگ

 

 م-فرزانه

 

---امپرسيون


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 85/05/12 | نظرات :

بار خدایا!بخشیدی نه از برای بزرگواریت,از آن رو که ترس از دست دادن بخشوده هایت,به ترسی مرگبار بنده را فرونشاند که سجده ی شکر به جای آورد!

و چه زیرکانه عشق را آفریدی که ثبات فرمان روایی آدمیان را از برای خود جاودان کنی!چونان که میدانستی چیزی جز نگرانی از برای آرامش معشوق,عاشق آزاده را به خاک افتادنت وا نخواهد داشت!

آنچنان به نگرانیم وانهاده ای که بیمارگونه,از عشق می آزارمش!چنان وحشتی بر دلم افکنده ایی که زین غنچه چیزی جز خارهای همیشه مضطرب برای خراشیدن دستهای محبوبم بر جای نمانده!

تو را به چه سوگند دهم که جای بخشیدن ,بگیر از من آنچه داده ای!

این چشم های همیشه اشک آلود از جدایی و اضطراب از برای رنجش یار را نمی خواهم!ببند این دو دریچه را که از سیل اشک در خود غرقه شدن به ز دیدن دیده های نگران اوست!

این دست ها را نمی خواهم,چراکه لرزانند و پریشانش می کنند!
خاموشم کن که چندیست زین گلوگاه کلامی برون نیامده که رنجش آفرین نباشد!

بار خدایا به خود رهایم کن!بگذار نداند چه اندازه می خواهمش,ترسم آنست کین وسعت ترسانش کند!

تمام آنچه داده ایی بازپس گیرکه دلم را یارای آن نیست کز کالبد زنجیر به چشم آیمش!

--شهنگانه


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 85/05/12 | نظرات :

در ادبيات نيم قرن اخير ايران هدايت يک پديده شگفت و قابل ملاحظه بود ، اگر از نظر تقدم زمانی ، از "يکی بود يکی نبود " جمالزاده نام می برند ، بی شک و ترديد در بنای با شکوه و شگرفی که هدايت برای نثر و داستان نويسی فارسی معاصر بنيان نهاد ، اثر مذکور به زحمت يک خشت مرمرين به حساب می آيد . ... از نظر محتوا ، يآس و بدبينی جنبه غالب هنر هدايت را تشکيل می دهد . اين نشانه دوره اوست که انسان زير فشار وحشتزا در هم می شکند و قفس چنان تنگ است که راه فراری نمی توان جست . ... با کوششی عقيم می خواهد علت بدی را در خود بدی بيابد ، ناچار علل موجده اجتماعی بدی ها و زشتی ها برايش ناشناس می ماند و هربار سرش محکمتر از پيش به سنگ می خورد ، آنگاه در پايان تلاشی دردناک ، درون تنهايي شکنجه آورش ، احساس می کند که زخم هايي مثل خوره روح او را در انزوا می خورد و می تراشد .

در مجموع اين اوضاع و احوال است که هدايت از زبان بوف کور سخن می گويد. اميدی ندارد که صدايش شنيده شود ، فقط میکوشد خودش را به سايه اش معرفی کند . زهرخند چندش آورش را در خلا رها می کند و ياسش از بيم و وحشت لبريز می شود ... احساس خفقان وی ، وحشتش را از نيستی ، انديشه اش درباره پوچی و ناپايداری زندگی ، دلهره اش از دام های بيشماری که در راه آدمی گسترده اند ، بدبينی شگفت وحشتزا و نفرتش از زندگی و محيطی که او را در بر گرفته ، شکنجه ها و دردهای باورنکردنيش ، در اين اثر شوم تجسم می يابد . گريزش از خفقان ، ابتذال ، دنائت و رذالت دردناک است ، چه در رهگذر دامنش را می گيرد . در ظلمتی يکدست برای غلبه بر وقاحت و پستی راهی نمی شناسد .

 

ا.اميد ( مجله شيوه – ارديبهشت 1332)

 

--- امپرسيون


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | 85/05/08 | نظرات :