
دنيای رجاله ها را هدايت در جاهای مختلف داستان توصيف می کند: دنيايی که ابدا به او ربطی ندارد، وجود مادی اش تنها نوعی سرحد ميان دنيای درونی او و دنيای رجاله هاست که در آن همگی به دنبال پول و شهوتند. رجاله ها موجوداتی هستند تندرست و پروار، خوب می خورند، خوب می خوابند: " حس می کردم اين دنيا برای من نبوده، برای يک دسته آدم های بی حيا، پررو، گدامنش، معلومات فروش، چاروادار و چشم و دل گرسنه بود." " برای کسانی که به فراخور دنيا آفريده شده بودند و از زورمندان زمين و آسمان، مثل سگ گرسنه که جلوی دکان قصابی برای يک تکه لثه دم جنباند گدايی می کردند و تملق می گفتند."
اين دنيای رجاله ها جامعه رسمی زمان رضاشاهی ست، در اين مفهوم مبهم البته هم نوعی برخورد از بالا به تمام اجتماع آسيايی و عقب مانده ای که او در ايران می ديده احساس می شود و هم به شکل قوی تر و اساسی تر نوعی برخورد اجتماعی و انسانی به هر چيزی ست کاسبکارانه، مبتذل و فرومايه که محتوی دوم در روح هدايت ريشه دار تر است و همان است که او را به جانب جنبش خلق کشانده است. طراح چهره هايی چون داش آکل، منادی الحق(حاج آقا)احمدک(آب زندگی)،مهدی زاغی(فردا) نمی تواند به مجاهدت های روحی مردم احترام نگذارد.
اما قصه بوف کور به صورت يک مونولوگ بی نهايت شاعرانه و سرشار از تصاوير چهره ها، تعبير ها، استعاره ها و تشبيه های غريب و گيرا نوشته شده است. در ادبيات فارسی اين پديده در آن ايام به کلی نو و مخترعانه بود. در آن هم متاثر بودن هدايت از ادبيات معاصر اروپا و هم نيروی تند تخيل و ابتکار او بروز می کند.
در بوف کور نيز چون بسياری آثار ديگر هدايت تاثير عميق خيام ديده می شود : تصوير روی کوزه باستانی راغا که پيرمرد نعش کش به هنگام کندن قبر کشف می کند عينا مانند تصويری است که قهرمان داستان روی قلمدان کشيده است و خود رمزی است از تکرار ابدی سرنوشت انسانی که در امواج سياه عدم فرو می برد و دوباره سر بر می کند، رمزی ست از گردش جاويدان ذرات هستی. همچنين رگه های شکاکيت خيامی در صحت دعاوی مذاهب نيز در بوف کور به عيان ديده می شود.اين درآميختگی تاثير فرهنگ باختری با سنن تمدن ايرانی در هدايت از خطوط شاخص روح و آفرينش هنری اوست که در بوف کور مانند آثار ديگر او کاملا مشهود است.
در بوف کور سرانجام تبديل گوينده داستان به پيرمرد خنزرپنزری نماد ديگری است از استحاله انسان در جهان رجاله ها که قادر است همه موجودات را ببلعد و گريز به سکوت، به تنهايی، به نشئه تاريک، به تاريکی شب از چنگال اين جهان عبث است، زيرا اين دنيا تا ژرفای عزلت و غربت به دنبال فرد می آيد.
هدايت نگرنده تر از آن است که بغرنجی حالات روانی انسان و شگردها و زير و بم های آن را نبيند و پيوند روح با جسم نظرش را جلب نکند. ولی هدايت اين روند را در نوعی توارث نسلی، در فريادهای خاموش خصايص قومی و نژادی در درون جسم و روح هر فرد، در قوانين اسرارآميزی که در ژرفای هستی انسان، همانندی های جسمی و روحی را طی قرن ها به دست می دهد، جستجو می کند.
هدايت از ستم و عذاب جسم خود رنج می برد و شراره های غرايز حيوانی با انديشه اثيری و اشرافی انسانی او جور در نمی آيد، ما هراس هدايت را از جسم خود شرم و حجب او را که به قول پابلو نرودا به انسان دو پوست می دهد و دومی زودتر از اولی منقبض می شود، در سراسر بوف کور احساس می کنيم. از تنها بودن و يگانه بودن خود هم زجر می کشد و هم بدان افتخار دارد چون نمی خواهد به دنيای رجاله ها مربوط می باشد. آسيب پذيری، شکنندگی و عجز انسان و سرگشتگی و بی تدبيری روح او در قبال رفتار خشن و بی ملاحظه نيروهای طبيعت و تاريخ پديده ای ست حزن انگيز که هدايت را وحشت زده می کند. به قول برشت آن هايی که می خندند خبر وحشتناک را نشنيده اند، ولی هدايت آن را شنيده بود. او دوست داشت از درد زندگی، درد جهان سخن بگويد.
برای هدايت رنج انسان رنج عبث سيزيف از اساطير يونان است که در عرصه تاخت و تاز کور نيروهايی بسی مقتدر و بی رحم، لگدمال می شود. در انتها نيز بايد اشاره کرد که سخن کامو درباره پوچی زندگی انسان و مطلوب بودن خودکشی، برای هدايت تازگی نداشت. استدلال کامو درباره آن که انسان در سرای وجود يک مهمان ناخوانده است، نظير استدلال سارتر درباره اين که نای تهی وجود انسان سرشار از دلهره است، برای هدايت که مدت ها بود بوف کور را ايجاد کرده بود سخنان کهنه ای بوده است. در بوف کور همه اين ها گفته شده بود.
(طبری.بوف کور و دنیای رجاله ها. خلاصه و تنظیم: خنیا)
---خنیا
شکوه از آسمانها رفت و اخترها نتابيدند
بر اين زندان اسکندر در او خورشيد زندانی
به مهر ای مهربان! بسيار کوشيديم، کی ديدم
ز معجزهای عشق آنها که ديد آن پير کنعانی؟
دريغ از گفتنِ بسيار و از بسيار نشنيدن
که پير دهر میبيند پريشان را پشيمانی
چه میگفتی که «میميريم اگر از هم جدا افتيم»
جدا افتادهايم اکنون و میمانيم و میمانی!
به آزادان عالمزاد راه نيستی دادند
زپاافتاده میداند بهای آن گرانجانی!
م . آزاد
------ امپرسیون
. . . لازمه شناخت بوف کور شناخت خود هدايت، زندگی، دوران، جهان بينی و مشخصات هنری و انسانی اوست، زيرا همه اين ها در بوف کور بازتاب يافته است. خود هدايت نوشته اش را نوعی داستان مغزی دانسته. علاقه او به فيلسوف قرن۱۹ "سورن کيرکه گارد" احساس می شد،کيرکه گارد به نوبه خود در فرانتس کافکا نيز تاثير عميقی داشته است. او مبتکر مفهوم دلهره است که به جهان بينی اش خصلت ژرف بدبينانه ای می بخشيدست. نوشته هدايت تحت عنوان پيام کافکا در مقدمه گروه محکومين نشان می دهد که او خود را پيرو مکتب اين نويسنده می شمارد. ترجمه هايی نيز چون گراکوس شکارچی، مسخ، جلوی قانون، شغال و عرب، نيز توسط هدايت صورت گرفته است. اما بايد افزود که از ايام نوجوانی هدايت عميقا تحت تاثير جهان بينی مندرج در رباعيات خيام قرار گرفته بود. اين رشته ايرانی با آن رشته اروپايی در ذهن او گره می خورد و پوچی و دلهره زندگی با انديشه مرگ و سپری بودن انسان بر روح هدايت سايه پا برجای خويش را می افکند و روی آوردن وی به کافکا، چنان که توجه بعدی او به اگزيستانسياليسم، ابدا تقليد خشک و فرنگی مآبی نيست، بلکه صميمانه ست و در روحيات خود هدايت اين امور سابقه و ريشه دارد.
در بوف کور پرخاش خشمگين هدايت، به صورت صيحه ای رنج آلود، عليه اجتماع دورانش-دنيای رجاله ها-بسيار جلی و خوانا است. شجره عواطف بوف کور را بايد در فراز و نشيب زندگی کودکی صادق هدايت جست. وی کودکی بود از يک سو دارای اراده و غرور نيرومند و از سوی ديگر بسيار محجوب و در خود فرو رفته. از همان ايام در خود آگاهی حياتی او تضادی بغرنج رخنه کرد و ميان او محيط خانوادگی و اجتماعی اش فاصله افتاد. اين فاصله در دوران هدايت بيزاری از پيرامون، سرخوردگی و ياسی پديد آورد که هميشه در او قوی بود و به قبول انديشه ها و فلسفه های بدبينانه ميدان می داد. از نظر هدايت زندگی يک فتنه انگيزی و دسيسه گری از جانب غرايظ طبيعی است که می خواهند راه خود را باز کنند. انسان آلت دست اين دسيسه است. تمام زندگي اش که سرانجام در چاه بی پايان مرگ می غلطد يک مسخرگی و دلقک بازی تحميلی، يک مشغوليت عبث و بی خردانه است. تنها احمق های طماع، شيفته منجوق های پر زرق و برق و به کلی بی ارزش زندگی می شوند و با بزاق جاری از دهن به لذت های چرند آن می چسبند.
ميان انديشه ای محصول نفرت از فساد محيط جانورانه ی "الحق لمن غلب" بود، و انديشه انقلابی، با همه تضاد صريح اين دو برخورد يک قدم راه بود. زمانی که هدايت پی برد که می توان محيط جانورانه و زندگی پوچ انسانی را دگرگون ساخت به آسانی به يک نويسنده سرزنده و مبارز بدل شد. اما سرکوب خونين جنبش بزرگی که پس از سقوط رضاشاه پرگشاد، نضج انديشه های نوزاد را متوقف ساخت و به قهقرا کشاند.
خود بوف کور اما علاوه بر ريشه های فکری و روانی، واکنش ايران زمان رضاشاه است. نخستين سفر او به بلژيک و فرانسه و ديدن تمدن اروپاي غربی، او را گويی به ديار افسانه گونی برده بود. وقتی پس از پنج سال توقف در آن کشورها به تهران برگشت، با آن که در کافه لاله زار با چند دوست فرنگ ديده و فرنگی مآب محيط کوچک پاريسی را تجديد کرد، ولی می ديد که در بيابان قفرو بی فريادی به سر می برد که يک قزاق بی سواد، که مهمترين خصلتش قلدری و آمادگی برای تامين غارت ديگران است، به عنوان " اعليحضرت قدر قدرت شاهنشاهی ارواحنافداه" مدعی ست و مدعی چاپلوسان پرورش افکار به تکرار پليدترين تعلقات قرون وسطايی در حق او مشغولند. سراسر کشور خواب آلود، فقير و منگ، پرت و عقب مانده، در تمدن له شده آسيايی چرت می زد و بار زباله حکومت رجاله ها را با خموشی به دوش می کشيد. برای اين لعن کننده زندگی، برای اين موجود گياه خوار که از گوشت، اين غذای خونين انسان ها، نفرت داشت، پس از زندگی در پاريس، تحمل تهران رضاشاهی ممکن نبود. طعنه ها و متلک های جانسوز از اعماق روح او بر می خاست. نمونه آن را می توان در "وغ وغ ساهاب" يافت. ازين رو هدايت برای يافتن زيبايی به ايران قبل از اسلام از سويی و به جهان فولکلور از سويی ديگر پناه می برد.
سفر به هندوستان به قصد آموختن پهلوی در نزد انگلساريا از پارسيان هند برای هدايت تنفسی بود. آشنايی با انديشه هندی تناسخ که در فلسفه تبادل عناصر خيام تراوش آن وجود داشت، در انديشه روياخيز هدايت اشباح فراوانی آفريد که در بوف کور انعکاس يافته است. . .
( احسان طبری. خلاصه و تنظیم : خنیا)
---خنیا
کم می شود به ادبيات پرداخت و از صادق هدايت سخنی به ميان نياورد، کمتر می شود جايی نام صادق هدايت بيايد و عده ای بی رحمانه بر او نتازند، که سال هاست ديوارش ديواری ست بس کوتاه. می خواهم به ياری حرف ها و نوشته ديگران اندکی به صادق هدايت بپردازم، هرچند من نيز تمام انديشه های او را باور ندارم اما نگاهش را دوست دارم، کارش را کم نظير می دانم و او را در ميان روشنفکران مدرن ، بسيار آگاه و بصير که فراوان از جامعه خود فراتر بود و امروز نيز هنوز غباری به داستان هايش، به نگاهش و به انتقاد های گزنده اش ننشسته و شايد تا رسيدن جامعه ما به همه آن چه او به چالش می کشيد راه دراز باشد. در اولين گام خلاصه ای از نوشته ای با نام هدايت و دنيای رجاله ها که احسان طبری بر کاغذ آورده و به نقد بوف کور و نگاه هدايت پرداخته است را می آورم(قسمت نخست اش در ادامه آمده) و اگر در تنبلی يا شيطنت ثانيه ها باز گرفتار نيايم از بسياری ديگر نيز خواهم نوشت. اميدوارم کمی هوشمندانه تر به اين گوهر ادبيات از آن دوران تلخ که جهل خمير مايه جامعه بود بنگريم.
" در اتاقم يک آينه به ديوار است که صورت خودم را در آن می بينم و در زندگی محدود من اين آينه مهمتر از دنيای رجاله هاست که با من هيچ ربطی ندارد." (هدايت، بوف کور، ص55)
- ... بوف کور ابتدا در محافل محدود روشنفکری آن ايام انعکاس يافت ولی نه چندان وسيع زيرا شيوه خاص و زبان رمزآميز و سير رويايی داستان آن را برای خوانندگان سنت پرست و آسان جو و سطحی دشوار می کرد.
(اما محيط اجتماعی دهه های اخير در کشور نقش خاص بوف کور را در خود داشت:) سال های درازی ست که يک پادشاه پر مدعا و وقيح و ساديست مانند جغدی ابدی بر تخت طاووس نشسته و فرومايگی روحی او جهانی همانند خودش، سرشار از "رجاله ها" به وجود آورده است. مشتی رذالت پيشه، برخی به طمع مقام و پول، بعضی از روی بزدلی و خودخواهی به ليسيدن چکمه خون آلود ديکتاتور و چاپلوسی های تهوع آور مشغولند. در اين دنيای رجاله ها ضجه دردآلود بوف کور که خود محصول نظير اين محيط در بحبوحه استبداد رضا شاهی بود، طبيعی ست که جان بگيرد و خراش عميقی در روان های مستعد ايجاد کند. بوف کور، هماهنگ اشعار و موسيقی های نوميد و خشمناک، همراه هرويين و ترياک، همراه فلسفه پوچی زندگی، همراه طغيان بی پروا و جانبازی های مأيوسانه مشتی دلاوران تکرو، به محتوی معنوی دهه های اخير بدل شد و فرياد پاسداران عفت جامعه را برآورد که "بوف کور را بسوزانيد!"
مطالب بوف کور را برخی به اتکای افزار روان کاوی فرويديستی بازتاب ضمير و پيکر آسيب ديده و ناتوان نويسنده اش می شمارند. حتی کسانی آن را شايد با برخی نيات و محاسبات شخصی سند جنون مولف آن دانسته اند. همه کسانی که هدايت را می شناسند و تعادل عميق اخلاقی و عقلی و جاذبه نيرومند شخصيت او را در زندگی روزمره ديده اند نمی توانند از اين کوشش های سبکسرانه متحير نشوند.
از ميان پژوهندگان مترقی خارجی می توان به پروفسور کميسارف اشاره کرد که در کتاب تحقيقی خود موسوم به "زندگی و آفرينش صادق هدايت" با شور و صميميت تمام از بوف کور مدافعه کرده و کوشيده است تا به سود دفاع از مقام هنری هدايت، اين اثر را از تهمت سوررآليسم و انحطاط و بی محتوی بودن و پوچی مبری سازد . . .
(احسان طبری، خلاصه و تنظيم : خنيا)
قصه تنهايی و سياهی قصه تازه ای نيست، ماجرای خستگی ها و خستگی ها.ماجرای من و تو نيز مثل همه قصه ها و افسانه های ديگر، چه فرق می کند؟ چند سال بعد هم تو نيستی و هم من! آن وقت بيا و ببين باز کسی يادش خواهد افتاد داستان ممنوع ما را؟مگر ما که هستيم؟
نمی دانستی غريبه، نمی دانستی من دلی لرزان دارم و پايی سست، نمی دانستی تنهايی من پر از سر نيزه هاست، نمی دانستی ثانيه های خالی چگونه جگرم را می خراشند! کاش می دانستی و اين گونه نمی کردی! کاش می دانستی و نگاهم نمی کردی، کاش می گذاشتی همان جا بمانم، همان گوشه بنشينم و همان گوشه...اما نگذاشتی، تو بر هم زدی، مجرم تويی نه من! من دويدم، سعی کردم رو بر کنج تنهايی خود گيرم، اما تو نگذاشتی! تو ز پشت سر صدايم زدی " آهای، آهای غريبه کوچک غمگين! " ، کاش بر نمی گشتم، انگار تو هم رو برگرداندن مرا باور نداشتی! نمی دانم چه شد، می دانم که تو هم نفهميدی! می دانم هردومان خط قرمز کشيده بوديم! ديدم، با چشمان خود ديدم که خواستی فرار کنی، خواستی بدوی، خواستم بدوم، اما نشد، نشد، دير شده بود ، گشودن اين گره کار من و تو نبود، خسته و از پای افتاده، بر زمين افتاده و در مانده ، تلاقی سخت دو نگاه!
ديگر نه کاری از من ساختست، نه از تو، شد آن چه نبايد، من و تو به ميوه ممنوع دست يازيده ايم! حالا برابر درگاه زمان ايستاده ايم، زين پس کار من است و کار تو ، انتظار و انتظار و انتظار... چاره ای نيست، حتی امانمان نخواهند داد پيرهن های خونينمان بر کنيم، حق نداريم آراسته باشيم، حق نداريم آواز سر دهيم! جامه بدر! موی آشفته ساز هم جرم من! ما هر دو فاسدان يک قانونيم، محکوم باد فاسدان!
گريه نکن، تقدير ما اين است، ايراد ما اين است، ما فهميديم، نگاه کرديم و خواستيم، فرار کرديم و باز خواستيم، چشم بستيم و دوباره ديديم! مگر می شد؟ تو هم می دانی، خوب هم می دانی که گريزی نبود، ما صيد بوديم، انتخاب شده بوديم، ما بايست اين گونه به زانو در می آمديم، اشک هايت پاک کن، هنوز تا حکم زمان فاصله ايست. . .
اما روشنفکران نسل دوم که می توان از فروغی، تقی زاده ، داور و... به عنوان نمونه هايی از ايشان نام برد به دنبال نوسازی و دنيوی کردن ساختار جامعه ايران به شيوه و اسلوبی نظام مند بودند. ايشان از يکسو کوشيدند از طريق مکتوبات و ترجمه هايشان فضای فرهنگی را ترقی دهند و از دگر سو گاه شاهد همراهيشان با اصلاحات سياسی اجتماعی رضاشاه می توان بود. به نظر می آيد تمام عناصر لازم جهت موفقيت در جريان نوسازی و اصلاحات در ميان اين نسل وجود داشت(به خصوص اگر افرادی چون هدايت را نيز در ميان ايشان در نظر بگيريم که اين خود بحثی جداگانه می طلبد) با اين وجود فرايند فوق شکست خورد، شايد دلايل زير عوامل موثر و اصلی در اين روند و ناموفق بودن اين نسل در پياده ساختن ايده هاشان باشند : - عدم وجود گفتگوی انتقادی با سنت و يا حتی با مدرنيته غربی - - خوشبينی اين نسل درباره عقلانيت ابزاری و مفهوم پيشرفت- - و ديگر سقوط رضا شاه و پايان نوسازی آمرانه او.
با قدرت گيری جنبش چپ و حضور ايده های اسلام گرا و همراه شدن با به حاشيه درافتادن افرادی چون ناتل خانلری، شادمان، بزرگمهر و... "شيطانی کردن مدرنيته" شاخصه نسل سوم روشنفکری در ايران گشت.
طرفداری از بازگشت به اصالت های اسلامی يا تاثير پذيری از مارکسيسم روسی، لنينيسم، استالينيسم و... و به همراه آن تجددستيزی و اين پندار که ايشان قانونگذاران اخلاقی و سياسی جامعه اند(!!) از خصوصيات روشنفکران نسل سومی که می توان از آنها به آل احمد و شريعتی اشاره کرد می باشد و افسوس که نگرش و افکار اين دوره و به خصوص افرادی چون شريعتی هنوز گردن روشنفکری در ايران را کامل رها نکرده!
فعاليت اين نسل را می توان اين گونه خلاصه کرد : رواج هايدگر آن هم بدون شناخت و آگاهی کامل از فلسفه اش(تحت تاثيرات فراوان احمد فرديد)، مخالفت با جهانی بودن و جستجوی اصالت بومی به صورت بازگشت به ريشه های دينی. آماده کردن ايران برای استقرار حکومت اصالت ها و نفی غرب و مدرنيته با بيان آن در قالب عقل ابزاری(سرمايه داری و تکنولوژی).
اين نسل به طور عمده تحت تاثير نگرش تام گرای مارکسيسم روسی بودند و به دنبال رها سازی مدرنيته و ايدئولوژيک کردن حيات فرهنگی با تکيه بر بومی گرايی فرهنگ کهن. برخی از روشنفکران اين نسل به بازبينی و بازانديشی ديدگاه های خود پرداختند(چون شايگان) و شايد بتوان اين تغييرات از تفکرات اتوپيايی نسل سوم به داد وستدهای غير تقليدی و بر پايه گفتگو را علامت ظهور نسل ديگری در روشنفکران دانست. اين نسل دارای خصيصه های گفت و گويی است و در آن شاهد بی اعتمادی به مونيسم وتفکرات تک پندار ،اجتناب از ايدؤلوژی آموزی ،پذيرش روند جهانی شدن مدرنيته، کاربرد عقل انتقادی در کنار عقل ابزاری و .....می باشيم.
حال بايد چشم انتظار دست آوردهای اين نسل نو بود و به ياد داشت که اکنون در يکی از حساسترين بازه های زمانی در تاريخ معاصر به سر می بريم ولغزشی ديگر و اشتباهی ديگر ممکن است هزينه هايی جبران ناپذير در پی داشته باشد. تنها راه چاره افزودن آگاهی اجتماعی ست و بازسازی چهره ی در هم ريخته فرهنگ ايران و اين خود گويای نقش حساس روشنفکران اين دوره.
--- خنیا
... و آفتاب ، مسيحای روشنايي نيست
و ابرها همه آبستن زمستانند
و جوی ها همه در سير بی تفاوت خويش
به رودخانه بی آفتاب می ريزند
و کوچه ها همه در رفتن مداومشان
به نا اميدی بن بست ها يقين دارند .
...
سحر پيمبر اندوه است
و شب ، مفسر نوميدی
و روشنايي در فکر رهنمايي نيست :
شعاع آينه ها چشم کاکلی ها را
به سوی کوری جاويد رهنمون شده است
...
کسی به فکر رهايي نيست
دريچه های جهان بسته ست
و چشم ها همه از روشنی هراسانند .
...
امپرسيون