
اين روزها بسيار واژه روشنفکر را می شنويم، هرکس از راه می رسد خود را انديشمند می نماياند و فکر می کند بايستی انقلابی در نگرش همگان برپا سازد. گاه نيز می شنويم که عده ای نشسته اند و بر اين و آن می تازند و در ستيزند که اين ديدگاه و آن نگرش روزگار ما را اين چنين نمود و ديگری فرياد می کند که مردم خود با چشم بسته راه می روند و فرشته ای نيز از آسمان به ناگاه سقوط می کند و روشنفکران اجتماع را با عروسک ها يکسان می بيند يا از هر لغزش و اشتباهی که جامعه ای را به تباهی بکشاند به دور می داردشان. شايد بد نباشد با هم اندکی به انديشه هايی که در ساليان گذشته در اين سرزمين جاری گشته اند نگاهی بيندازيم و اندکی بينديشيم که حال راه ما چيست و چرنديات پست مدرن را می پسنديم يا سرانجام بايست به پا خيزيم، خنياگرانی باشيم برای گام های به پيش و رهايی از همه زنجير ها که خود بر پاهايمان زده ايم. آن چه در ادامه خواهيد خواند حاصل برداشت ها و نگرش شخصی من است با ياری چند کتاب، چون کتاب هايی از دکتر رامين جهانبگلو، که هرجا توانسته ام انديشه های خود را نيز به وسط داستان پرتاب کرده ام!
آشکارست که ايران و تمدن آن در ميان سه بينش از دنيا قرار گرفته : غرب مدرن، ناسيوناليسم ايرانی و سرانجام اسلام و نگرش شيعی. و افسوس که صدو پنجاه سال است به غرب چشم دوخته ايم و هنوز مدرنيته را به شکل مد می بينيم، نه به معنايش انديشيده ايم و نه سعی در درک مفاهيم نهفته در آن داشته ايم. با دو مورد ديگر نيز بيشتر از روی احساسات يا عادت های خود رو در رو شده ايم و کمتر به کنکاش پرداخته ايم.
به بحث اصلی خود پيرامون روشنفکری می پردازم :
با بررسی جريانات فکری سال های گذشته می توان روشنفکران سرزمين ايران را در چهار نسل ديد.
آغاز دوره اول روشنفکری در ايران را می توان با اقدامات و فعاليت های زمان عباس ميرزا و دوره صدارت اميرکبير دانست. نسل اول که اصلاح طلبان اواخر قاجاريه بودند فعاليتشان تمرکزگرا و در دستان دولت بود آنان به دنبال مدرنيزه از بالا در کشور بودند. اما نتيجه، بی توجهی به توده ها و فراموش کردن توان سنت ها و سرانجام رودررويی مدرنيزه شدن و غرب گرايی با سنت ها بود. مدرنيزه در اين دوران را می توان صرفا مدرنيته ای ابزاری دانست. . .
---خنیا
حالا ديگر شنيدن، به اندازه ی ديدن همه اين زشتی ها عذابم می دهد. نمی خواهم کسی با من صحبت کند؛ دوست ندارم کسی حالم بپرسد، زنگ های بی وقفه تلفن ديوانه ام می کند، انگار با همه در قهرم، گويی از همه دنيا دور مانده ام. هشت شب بود که خواستم گريه کنم، نشد، باز هم نشد، و ساعت نه ديوانه شدم! حالا نه دلم برای بچه های جنگ می سوزد، نه زخم های روی گردنم، روبروی ديواری نشسته ام که روزی سپيد بود، به فردا می انديشم که باد خاکسترم را با خود خواهد برد و انسان هايی که هنوز به سوی هيچ هاشان می دوند، گلوهايی که باز فشرده خواهد شد، و صداهای مدفون، لقمه نان های رويايی. می دانم ، باد، ياد مرا نيز خواهد برد!
---خنیا
زمین ،
ترحم باران را در چشمه های کوچک از یاد برده است
و باد ،
چراغ قرمز نارنج های وحشی را
در کوچه های جنگل
خاموش کرده است .
از دور ، تپه های پریشان
بیرحمی نهفته ایام را فریاد می زنند .
...
انبوه واژه های مهاجر
از مرزها به مطبعه ها روی می کنند
و بغض ، این لقمه درشت گلوگیر
چاه گرسنگی را پر کرده است .
...
دیگر صدای خنده گل ها
الهام بخش پنجره ها نیست .
...
امپرسیون
" خشونت، خشونت به وجود می آورد. تنها روش خلاصی از خشونت، عدم ارتکاب آن است. می خواهيد بدی را با بدی از بين ببريد؟ اين غير ممکن است، زيرا برای اين که بدی انجام نشود بايد بدی نکنيد."
+ تولستوی
" ميهن پرستی برای حکومت ها چيزی نيست جز سلاحی که به آن ها امکان می دهد به هدف های جاه طلبانه و خود خواهانه خويش دست يابند به عکس برای حکومت شوندگان از دست دادن تمامی حيثيت و مناعت انسانی، تمامی منطق، تمامی وجدان و گردن نهادن به انقياد قدرتمندان است... ميهن پرستی بردگی است."
+ تولستوی
---خنیا
اسپرتياس و بوليس به هيدارنس :
" هيدارنس، تو در پندی که به ما می دهی، هر دو جنبه اش را به يکسان ارزيابی نمی کنی. يک جنبه را که پند می دهی آزموده ای، اما جنبه ی ديگر را به بوته ی آزمون نکشيده ای. تو می دانی برده بودن چه معنايی دارد اما هرگز آزادی را آزمايش نکرده ای که بدانی شيرين است يا نه. زيرا اگر آن را می آزمودی به ما پند می دادی که برای آن نه تنها با نيزه هامان بلکه با تبرمان مبارزه کنيم."
+ هرودوت، تاريخ، جلد دوم، کتاب هفتم.
---خنیا
فقط می خواهم حرف بزنم، حوصله هيچ چيز ندارم، نمی دانم چه می کنم، اصلا نمی دانم کجا هستم، شعر سياوش هم دردی درمان نمی کند، شاملو و فروغ هم، حتی داستان های صادق که اين روزها فراوان به مردنش می انديشم، نه رمقی برای درس هايم دارم، نه هوش و حواسی برای ترجمه يا نوشتن و... حالا هم که اين ها را می بينی شايد از بيکاری نوشته شده اند، بيکاری عذاب آور در دل همه کارهای انباشته، شايد چند وقت است عکاسی نکرده ام، نگاه نکرده ام، پرسه نزده ام، هيچ نديده ام، هيچ نشنيده ام، برای همين ديوانه شده ام و خسته و خسته و خسته..
اين مزخرفات را اين جا می نويسم، چون اين جا قرار بود که جايی باشد برای اندکی تنفس، آرامش، نخواستم خواننده ها زياد باشند، نخواستم حرف ها تومار(۱) بسازند و حالا نمی دانم می خواهم اين جا (۲)باشد يا نه، احساسی ندارم، سنگينی تن لاغرم نيز آزارم می دهد، کاری هم به شما ندارم، می خواهيد نوشته های اين جا را بخوانيد می خواهيد نخوانيد، می خواهيد لذت ببريد می خواهيد بينديشيد می خواهيد به من بخنديد، چه فرق می کند؟ اصلا شايد ننويسم ديگر، شايد هم فقط عکس بگذارم اين جا، يا شايد چند ساعت ديگر پشيمان شدم و پاک کردم همه اين ها را، حالا هی شما از دوم خرداد بگوييد و من از ترس هايم از روزهای سرد، هی شما از کاريکاتور بگوييد و روزنامه بستن من از حرکت دسته جمعی سوسک ها در سطح شهر، آخرش شما تاريخ می نويسيد و تاريخ می سازيد و تاريخ به آتش می کشيد و من به پنجره سياهی زل می زنم که آن سويش هيچ نيست...(۳)
(۱)چقدر از ت دسته دار بدم می آيد! اما هرچه فکر می کنم طويله ها بدون ط خيلی سردند!(۲)خنياگران شب
(۳)همين جوری الکی.
--- خنیا
... سفيران مغضوب ، مديران منتظر خدمت شده ، محفل نشينان سردی ديده و عاشقان بی مهری کشيده گاهی ماه ها و ماه ها در رخدادی تامل میکنند که اميدهايشان را نقش بر آب کرده است ، آن را چون چيزی که معلوم نيست از کجا و بدست چه کسی به سويشان پرتاب شده باشد ، چون سنگی انگاراز کهکشان فرو فتاده ، می چرخانند و وامی چرخانند تا چيزی بفهمند . بسيار دلشان می خواهد عناصر تشکيل دهنده شيئی شگرف را که به ايشان اصابت کرده ، بشناسند ، نيت بدی را که شايد در پسش باشد کشف کنند . شيميدانان دستکم می توانند تجزيه کنند ، بيمارانی که منشا درد خود را نمی دانند می توانند پزشکی را به بالين خود فرا بخوانند . و مسايل جنايي را شايد بازپرس کمابيش حل نمايد ، اما انگيزه اعمال گيج کننده همگنانمان را بندرت کشف می کنيم .
--- امپرسيون
دلم تنگ شده
برای شب های پاريس
برای مرغان رود سن
دلم هوای نگاه هايی را کرده
که تنها آمدن می شناختند و بودن
با گام های آرام
بی شتاب
و خيابان هايی که هر چه می گشتی آشنايی نمی ديدی
ساختمان های زيبا
صبور و راز دار.
شب های پاريس
شب های بلند عاشقان
شب زنده داران
چشمان گرم
رقصندگان ساحلی
دلم بی تاب همان شب هايی شده
که تنها
حضور تو می توانست
بهشتش سازد
می توانست بالاتر از ايفل بَردم
ملايم تر از نسيم سن
رها تر از کولی ها
به پروازم درآورد...
---خنیا
کوته فکران می پندارند که ابعاد بزرگ پديده های اجتماعی فرصت بسیار خوبی برای رخنه و کاوش در روان آدمی به دست می دهد ، اما بايد بدانند که بر عکس ، تنها با فرو رفتن در ژرفاهای يک فرد می توان به درک آن پديده ها رسيد.
+ مارسل پروست – در سايه دوشيزگان شکوفا
--- امپرسيون
"اصلاحات قانونی و انقلاب روش های متفاوت رشد تاريخی نيستند که بتوان به ميل خود يکی را درست همان گونه که فردی ميان سوسيس گرم و سرد دست به انتخاب می زند ، از محفظه تاريخ بيرون کشيد. اصلاحات قانونی و انقلاب عوامل گوناگون در رشد جامعه طبقاتی به شمار می آيند، بر هم تاثير می گذارند، يکديگر را کامل می کنند و در عين حال از يکديگر مجزا هستند درست همان گونه که قطب شمال از قطب جنوب مجزاست.
کسانی که به جای کسب قدرت سياسی و انقلاب اجتماعی و در تقابل با آن به نفع روش اصلاحات قانونی موضع می گيرند در واقع راه آرام تر، آهسته تر و بی دردسرتر برای رسيدن به هدف را انتخاب نکرده اند بلکه هدف ديگری را برگزيده اند و به جای گرفتن موضع به نفع برپايی جامعه ای نوين از تغييرات سطحی در جامعه کهن پشتيبانی می کنند."
+ رزا لوکزامبورگ
---خنیا