
گويی باز می خواهد عطر دل انگيز خشونت برخيزد،شايد باز برادران می خواهند خشتی بر خانه های بهشتی شان بيفزايند و آخرين قطرات آزادی های شخصی را نيز بخشکانند. شايد همه اين ها تنها مانوری باشد، شايد هم نه، باز مثل سال های دهه 60 و آن دوست بلندگو به دستی که در ميدان ولی عصر چگونگی قدم برداشتن را هم بر سر اين و آن فرياد می کرد روزگاری پاک و بی گناه و بی فساد و بی فقر و .. داشته باشيم، کسی چه می داند؟ آيا همه اين انديشه ها تنها از درون عده ای محدود با افکاری خاص و بسته بر می خيزد يا ريشه در دل باورهای مردمان اين سرزمين دارد؟ چند نفر امروز غم زدوده شدن آزادی های فردی را دارند؟ چند نفر فکر می کنند نوع پوشش است که فساد را می آفريند؟ مگر در پاريس و نيويورک و هزار جای ديگر همگان غرق در فسادند؟ چند نفر انسان سست بنياد و هرزه ميان ما هست که با ديدن يک تار مو از خود بی خود می شود و بيماری خود را سعی دارد به شکل هايی ديگر چون حمله به زنان و محدود کردن آن ها و برچسب زدن های ننگين سرپوش نهد؟چقدر آسان است که هميشه صورت مساله را پاک کنيم، کاملا از ياد رفته است فقر و تهی دستی ها و گرسنگی ها! انگار نه انگار دو ميليون و هفتصد هزار نفر (دست کم) شب ها را گرسنه سر می کنند در اين ايران زمين! فراموش شده ميليون ها نفر زير خط فقرند و فراموش شده می توان از همه امکانات نهفته در اين آب و خاک به گونه ای سود جست که سرزمينی آباد داشت به جای تلی از خاک. کاش تنها مشکل ما پوشش لباس هامان بود ، کاش آن قدر ثروتمند بوديم که به همه سرزمين ها ميليارد ها دلار می داديم تا مرهمی بر زخم خسته ها و دردمندان نهند( نه اين که خود درد بيافرينند!).ای کاش آن قدر زندان ها خالی بود که آزادی فردی چون اکبر گنجی پيروزی ای غرور آفرين می شد و می توانستيم همه سابقه درخشان اش (!!)را فراموش کنيم و يگانه قديس مبارزه و سخت کوشی اش بدانيم. ولی افسوس، حقيقت بسی دور است، و ما چشمانمان را بسته ايم و چون هميشه به سوی آسان ترين ها روانيم.
--- خنیا
صدايت را نمی شنوم
سکوت عميق و سنگين تار و پود روزهايم را بلعيده
مگس ها نيز ديگر بی صدا می پرند
کودک همسايه بی صدا می گريد
بی صداتر از شکافتگی هوا در ريزش تک قطره ی باران
مثل مرگ های بی صدا.
هر شب پای پنجره می ايستم
چشم می بندم و می شمارم
تا شايد با شماره ای از همه چيز دست بکشم
تف بيندازم بر اين زندگی گنديده
بر اين ديوانگی های خودم
بر اين افکار ابلهانه همه مردم
بر اين دوری تو.
نمی دانم، سه که می رسد پايم سست می شود
می گويم شايد باز آمدی
شايد مردمان هم چشم گشودند
شايد صدا از نو زاده شد
اما هيچ وقت اتفاقی نمی افتد...
---خنیا
نمی توانم مانع لرزش دستانم شوم،نمی دانم چه بايد کرد، بايد گريست، بايد خنديد، بايد بر همه دشنام داد، نمی دانم، ولی باد سرد خبرهای خوشی ندارد، چشمم را که می بندم ياد مردمان هيروشيما می افتم، ياد همه آنان که قربانی وحشيگری های ديگرانی شدند و اسمهاشان نيز اندک اندک ميان کتاب ها پوسيد! يادم می افتد که می شد سبز زيست، سبز نگريست، می شد دست بر گردن خورشيد افکند و بوسه بر بازوان پر توان باد نهاد. می شد به کرد ها عشق ورزيد، امريکايی ها را دوست داشت، با افريقايی ها هم بازی شد، می شد همه اسم ها را خط زد و همه با هم برادر شد.
تا چشم می گشايم باز دنيارا همان بی رحم غرقه در خون می بينم، حرف ها از جنس شقايق نيست، مرگ و مرگ آفرينی ست و غرور بر نيروی نابودگر!
رفته بودیم یکی از جنگلهای نزدیک نکا ، اونجا یه چشمه ی معروف داره که همه ی مردم محلی میشناسنش ، موقع برگشتن می خواستم برم دست و صورتم را بشورم ،اما دور چشمه خیلی شلوغ بود یک عالمه آدم که هر کدوم چندتا ظرف داشتن ،زیر لب گفتم وای چقدر شلوغه!
یه پسرکوچولوی حدود هشت ساله که نزدیکم با سه تا ظرف بزرگ ایستاده بود گفت شما هم مریض دارین؟
قبل از اینکه جوابی بدم خودش گفت آخه این آب شفامیده،پرسیدم واسه کی می خوای شفا بگیری ، چشماش برقی از خوشحالی زد و با هیجان گفت واسه مامانم!
نتونستم صورت کودکانه ی امیدوارش را بیشتر از اون تحمل کنم سرم ُ برگردوندم که برم ،دوباره صدام زد و گفت اگه می خواین می تونین قبل من آب بردارین!
چه جوری میتونستم بهش بگم خدا مرده مرد کوچیک!
---شهنگانه
قلبم برای تو
صدايم هديه ای خرد به تو
چشمانم، همين چشمان کمسو و بی رمق
دستان لرزانم
شعرهای کمرنگم
همه عکس های سياه و سپيد
همه رنگی ها
تک تک لحظه هايم مال تو
تنها مگو
به من مگو چشمانت دروغ می گفت
مگو صدايت نلرزيد
اصلا برايم تعريف نکن
هيچ مگو
نمی خواهم، نمی خواهم بدانم دست در دست که داری،
چشمانت مال کيست
برای ام از پر شدن دقايقت چيزی نگو
بگذار چشمانم بسته باشد
بگذار هيچ ندانم
رها کن
منم و يک رويای خوش
رويای دور
نمی خواهم خواب هايم خط خطی شوند
هر کجا می خواهی برو
هرچه می خواهی کن
فقط مواظب باش
مبادا نسيمی قصه ات را برايم آورد
بگذار من بمانم و سوز همان لحظه ها
باقی برای تو...
--- خنیا
ملت پدیده ایست که ناخالصی داردو تا آنجا که پدیده ای مدرن است بر اراده ی افراد و لذا بر استقلالشان صحه می گذارد.اما در عین حال ملتی نیست که تاریخ و گذشته نداشته باشدو ما دیگر به راحتی نمی توانیم این ناخالصی را به نام نوعی عام گرایی سفت و سخت بپذیریم!ما به نوعی برای جدا کردن خطوط از یکدیگر مبارزه میکنیم،چشم پوشیدن از گذشته، از پیوندها ، و قبول آزادی فرشته آسای آدمیان!به این ترتیب ، به نام عام گرایی،بعد بومی ملت را به دور می افکنیم، میگوییم مرگ بر قومیت ، زنده باد جهانیت!
یوگوسلاوی هم نوعی نزدیک شدن به این وضعیت بود، آمیزه ی جنبه های بر تر ملت ها، و این سخت گیری متا فیزیکی به تنفر،یا دست کم مسامحه در برابر تنفر انجامیده است .
بنابراین باید هم از ارزشهای عام و جهانی شدن دفاع کرد که مورد تهدید چند فرهنگ گرایی قرار دارند، و هم این نوع سخت گیری متافیزیکی و جنبه های سطحی عام گرایی را نقد کرد!
آلن فینکل کروت
--- شهنگانه
يادش به خير، زمانی سخت عاشق اسباب بازی هايم بودم، کم بودند، کوچک بودند، ولی دوستشان داشتم. من اما هيچ گاه نشناختمشان، تفنگ را درک نکردم، لودر را نفهميدم.
روزی ديگر اسباب بازی ها را نديدم، ديگر آرامم نکردند، عاشق خانه مان شدم، خانه کوچکمان، افسوس آن را هم درست ننگريسته بودم! در آن غروب که درخت تناور حياط را بريدند، تازه درخت را ديدم، تازه دلم گرفت، درد کشيدم، گريستم، درخت بينوا، کشتندش و من فهميدم که درخت چه زيبا بوده، که انسان ها چه سنگ دل اند و مرگ چقدر تلخ است! گريان دويدم، به سوی درخت دويدم و ديدم خانه ويران پرنده را و بچه های مرده اش را، برای آن ها هم گريستم و عاشق طبيعت شدم. ديگر روزی طفلی را ديدم کنار خيابان که از گشنگی جان داده بود، اين بار به حال خودم گريستم، سخت گريستم، ديوانه شده بودم، از آن پس من ماندم و کنج تنهايی و کوله پشتی پر ز درد پر ز زخم، پر ز عشق.
--- خنیا
بارش باران نرم نرمک ، خیزش عطر خاک
و گردش پرستوها و تراوش نغمه هاشان
و آواز قورباغه ها در شب
و درخت های آلوی وحشی سپيد گشته از خجلت.
سينه سرخ ها با رخت پرهای آتش گونشان
هوسهاشان را نغمه سرايی می کنند بر حصار کوتاه تلگرام.
و هيچ کس با خبر نخواهد شد از جنگ،
هیچ یک اهميت نخواهد داد وقتی به سر آمد
هيچ کدام به خاطر نخواهند آورد، نه پرنده ، نه درخت
وانگه که بشر بر خاک هلاک درافتاد به تمامی
او برخواهد جست با بيداريش به گاه سپيده دم؛
بعيد ست به خاطر داشته باشد رخت بربستن مارا.
سارا تیسلید - ترجمه خنیا
" در بسته است وپنجره بسته است و پرده ها
قاب در و دريچه گرفته است
اما ز گوشه ای
از چشمها نهان
می تابد آفتاب
بر دست و دفتر من و گلدان
زين تنگ گوشه نيز تواند
انديشه لطيف
بيرون رود ز روزن پنهان
تا گردد آفتابی و گسترده در جهان"
-سياوش کسرايی
می نويسم، باری ديگر می نويسم تا ديگران نيز بخوانند، چه باک از گلايه ها، چه باک از همه سستی ها و کاستی ها؟ چه باک؟ خواه آن چه شود که می خواهم خواه پاره ای گردد از هزاران صفحه پوچ و سرگردان.
خنياگران شب تنها مکانی ست، دريچه ايست برای درد دل، برای کمی بيرون ريختن بغض های تنهايی. شايد حرف حرف شعر باشديا نثر يا ترجمه، شايد دويدنی در باغ فلسفه باشد، شايد تنها جملاتی ساده بر آن نقش بندد، خنياگران شب روزنه ايست برای انديشه ، برای تماشا در اين شب بی مهتاب!
اين جا مالک ندارد، نويسنده ويژه ندارد، هرکس عاشق انديشيدن باشد و دلش بخواهد همراه ما سخن گويد در آن سهيم خواهد گشت. تنها از نگاه های طبقاتی و نژادی، از خرافه و از من منم گويی ها بيزاريم! ما نه ايرانی هستيم نه فارس، همه انسانيم، هرکجا باشيم، تنها نقطه اشتراک زبان فارسی ست، آن هم به خاطر زيبايی هايش، به خاطر هنر چند صد ساله ای که در قلب دارد، نه مادری بودنش!
قرار نيست در اين دريچه مشق تصحيح کنيم، قرار نيست پاره پاره بودن خطوط نشانه شعر بودن باشد، (و چقدر ديوانه ی اين گونه نوشتنم !)تنها می خواهيم حرف های دلمان را بر زبان آريم. کلاس درس نيست، راهی ست برای آگاهی بيشتر، بهتر نگريستن، عميق تر انديشيدن!
حرف های ساده ی ما برای خواننده نيست برای آرامش دل است ، ريختن ترس از سخن گفتن و شکستن ناشکيبايی هامان در شنيدن و اگر زمانی سخنی جاری شد و بر دلی نشست و نگاهی را شست چه نيک که ما نيز گامی هرچند کوچک هرچند خرد در راه آگاهی بخشيدن و رهايی از عمق بيدادگر ظلمت برداشته ايم.