
...
تو فقط به من يک علامت بده
تا سال نو را با هم جشن بگيريم
نه ، فکر نکن به دنبالت نگشتم
نه ، فراموشت نکردم
ما به هم نگفتيم بدرود
حتی نگفتيم فعلا ...
برای کلاديا از ناپديد شدگان شب مدادها در آرژانتين
--- امپرسیون
ای انتظار پس کی به پايان می رسی و چون به پايان رسی بی تو چگونه توانم زيست ...
آندره ژيد
دستان گشوده بودم، با چشماني بسته، مرا كشيد، مرا يافت، نغمههاي دشت، مرا در آغوش گرفت، زباني كه نميشناختمش، نميفهميدمش، گويي آشنا بود، لالايي بود. دل آشنايش مييافت، واژگانش نو نبودند، حكايت از دورها ميكردند، از زخمها، دشمنيها، بغضها، كشتارها، با لايههاي نرم آزادي. دلم هواي شبهاي مهتابيش را كرد، صدايي مرا برد چون شبپرهاي تا آن سوي دشتهايي كه نه مرز ميشناسند و نه قرار، كسي گفتم "شب ميگذرد"، خنديدم، اين همه شب، اين همه توفان، باز از سحر گفتن و بامدادان خواندن چيست؟! گفت"شلاق و شكنجه، آراممان كرد، اما رام نه، ما با گل و كتاب و بوسه آمديم، گرچه عبورمان از خارزار تاريخ بود". چشم گشودم، روح دشت بود كه سخن ميگفت، با گلهاي دير شكفته، لالههاي سرخ، فرياد زدم من اما بيگانهام، با كلام، با زبان، با واژگان، من زاده كويرم و گم شدهاي بيوطن، شما را با من چه كار؟ نوازشم كرد، نسيم سرزمينشان بود، برايم بوي باروت هديه آورده بود، از هميشه، از ديروز، از سالهاي دور، برايم غم سرخ را نغمه ساخته بود، و "شب برهنه، بيستاره ماند/ نگاه و دست ما تهي/ سكوت سوخت ريشههاي حرف سبز گشته را/ بگو بگو كه گاه گفتن تو دررسيد/ تو با زبان شعله ريز واژههاي سنگيات بگو/ كه سختتر شبي است/ كه سردتر شبي است از شبان ديرپاي ما/ بگو دهان ز گفت و گو مبند!"
چنديست خواب آغوش دشت، لحظههايم را نقاشي كردهاست، نميدانم چگونه كلمات را به سوي دريا روانه سازم، چگونه بر سينهي شب تيري از نور بيفشانم؟ چگونه هجرانيهايم را، با نواي كوهسار و دشت و غم ويرانگي خانههاي پدريشان هم وزن و هم قافيه گردانم؟نميدانم. خواب دشت، خواب سرزمين تكهتكه، و درد مشتركي كه ما، همگان، چشم بر آن بستهايم و بهانه ميكنيم زبان و بهانه ميكنيم واژگان و باورها و هزار دروغ را، و به خاطره پيوند زدهايم برادريهامان را، مرا شوري بيپايان دادست. نه، واژگانم سنگي نيستند، دستهايم ضعيفند، ميلرزند، اما دلم، به روشني باور آوردست، مثل مردمان همين نزديكي، چون برادرانم كه هماره تيغ داغ نامردميها بر تن رنجورشان زخمها بر جا گذاشته. ميخواهم دستتان را بگيرم، ميخواهم، فرداي انسانيت بيايد، نه فرداي ملتها، سرزمينها، قومها، زبانها، باورها، ميخواهم روي همه برادرانم، خواهرانم، ببوسم و خانواده انسانها را روزي، بر سفره هفت سين سالي ببينم...
بر من مخند
"اي طفل شوخ چشم!
بنما مرا به علت ديوانگي به خلق
سنگم بزن به هلهله دنبال من بيفت
بر من روا بدار سخنهاي ناپسند
اما مخند بيهوده، بر اشك من مخند
بر اشك من مخند كه اين اشك بي امان
اشك ستوه نيست ز سنگ جفاي تو
اشكي است بر گرسنگي كوچههاي شهر
اشكي است بر برهنگي چشمهاي تو"
* همه شعرهای درون " " از سیاوش کسرایی
---خنیا
چند روزيست كه دوباره مبتلايش شدهام، اين آهنگ جاودان سيما بينا را ميگويم، آهنگي كه كولهباري خاطره برايم مي آورد، آهنگي كه يك اجرايش به رقصم ميكشاندو ديگري تنم سرد ميكند و اشكم جاري، نه انگار هردو يكي باشند، گويي منم كه اينگونه ديوانهام، نميدانم، جنون است يا پرواز، نميدانم. صداي سيما بينا جادويم ميكند، ناگاه ميترسم، واي! روزي كه سيما نخواند! واي! نميخواهم تصورش را بكنم، غرق ميشوم در تصنيف:
"چو مرغ شب خواندي و رفتي
دلم را لرزاندي و رفتی
شنيدي غوغاي توفان را
ز خواندن واماندی و رفتی..."
شعر محمد جعفري، چه رنگي بر خود گرفته، مرا طاقت پايان تصنيف نيست،
" به باغ قصه به دشت خواب
به راه شيرين پر مهتاب
تو ميآيي چون گل باران
به جام نيلوفر مرداب..."
گلِ باران ميشود اشك، هربار اشك ميزايد و بيتابم ميكند. جادويش ميبردم تا دورها، تا روستاهايي كه دارند آرام آرام رنگ ميبازند و ميسوزند و هيچكس به فكر نيست، روستاهايي كه ديوارهايش شده سيمان، بلوكهاي لعنتي سيمان، درهاي آهني، نرده، نرده، نرده و سيمهاي خاردار، ديگر دور درختها هم ديوار كشيدهايم، درختان نيز زنداني شدهاند! به آنها هم رحم نكرديم، موطنمان را هم ويران كرديم. همه چيز را باد با خود برد، برد و من و تو نشستهايم و سيگار دود ميكنيم و به روايتهاي ابلهانه عينكدودي به چشمان به! به! ميگوييم و به دروغهاي صحنه پردازان دل خوش ميكنيم و بر گوش كودكان گرسنهي آوارهي شهر ميكوبيم و ...
سيما بينا هم دلم را ميلرزاند و ميرود، ميشوم روح آزردهي مهتاب، ميشوم سايهي ابري در دل مهتاب...ميخواهم تا بينهايت صدايش را بشنوم، با صداي ني، كاش هميشه ني بود و نينواز بود، ميخواهم صدباره گوش دهم، آواز ميخوانّدّم، شايد روزي برخاستم...
---خنیا
كسي صدايم ميكند
گوش كن،
نواي روستاهاست
صداي چوپانهاست
نداييست
غوغايي است
مرا ميخواند
و تو را.
انگار كودكي ميگريد
صداي قطره اشكهايش ميشنوي؟
گويي پرندهاي بال شكسته
نغمه درد ميسرايد
يا مادري، همسري؛
كه ابر بهار را بهانه كرده است.
نه، من از راز زنانگياش بيخبرم
آفرينشي نيست
سكوت است و سكوت
ابر بهار هم خيال رفتن ندارد.
گوش كن
ما را فرياد ميكند
دشتهاي بيپايان
چه فراخ
چه ساده
كاش ميشد
با كولهباري از سادگي
گم شد و غرق شد در سادگي دشت.
خنيايي ميآيد،
تراوش مهتابست
راست گفت،
"ميتراود مهتاب!"
و آنك،
ماييم،
"در آستانهي فصلي سرد"
دستت را به من بده
زني تنها نيستي
آفرينشي تو
معناي زيستني
و ما
ميشود گامي به سوي صدا
به سوي آوازي بيسكوت.
ميخواند،
نگاه كن،
راه بيپايان است،
تو را و مرا ...
---خنیا
...
بهارا تلخ منشين ! خيز و پيش آی !
گره واکن ز ابرو چهره بگشای !
بهارا از گل و می آتشی ساز
پلاس درد و غم در آتش انداز
هنوز اينجا جوانی دلنشين است
هنوز اينجا نفسها آتشين است
مبين کاين شاخه بشکسته خشک است
چو فردا بنگری پر بيد مشک است
مگو کاين سرزمينی شوره زار است
چو فردا در رسد ، رشک بهار است
بهارا باش کاين خون گل آلود
برآرد سرخ گل چون آتش از دود
برآيد سرخ گل خواهی نخواهی
وگر خود صد خزان آرد تباهی
اگر خود عمر باشد سر برآريم
دل و جان در هوای هم گماريم
ميان خون و آتش ره گشاييم
از اين موج و از اين طوفان بر آييم
به نوروز دگر ، هنگام ديدار
به آيين دگر آيي پديدار ...
هوشنگ ابتهاج
--- امپرسيون
از پري بيابان سخن نميگويم، از شانههاي لرزان، گلهاي سرخ، يا پرچمهاي گسترده سرخ هم سخني ندارم، نه، اين روزها هگل و شوپنهاور و ماركس هم در انديشهام نميگنجد. اين روزها فقط ميترسم، ميلرزم. نميدانم، اين عادت ابلهانه از كدامين آفتاب به من ارث رسيد؟ درست در روزهاي شادي، لحظههاي پايكوبي، ناگاه دلم تنگ ميشود، براي لالاييهاي كودكيام، براي رقص شاپرك، نالهي رود، براي گم شدن آفتاب، براي تو، براي خودم، براي همه آنها كه به زور رفتند. دلم هواي گم شدن ميان مردمان ميكند، ميشود لانه غم هر مهرباني، هر انساني. نميدانم، اين سِر از كجا مرا به ارث رسيدست؟
برايم لالايي بگو، شدهام خواهش صدا، تشنه، بيتاب شعر، برايم شعري تازه بخوان...
---خنیا